از در حیاط که میرفتم داخل و منو میدید بهم میگفت " خش اومی تیَل بیناااام " یعنی خوش اومدی نور چشمم !! یکی از قشنگ ترین نوع صدا زدن بود برام ، یه لقب که تمام عشقش به من رو نشون میداد ..!! هیچوقت جز مهربونی چیزی ازش ندیدیم !! با بچه با همسر با نوه و نتیجه ها ، با مردم !! همیشه آروم بود ، مامانم میگه هیچ کدوم از ما یادمون نمیاد حتی یک بار بابامون ما رو دعوا کرده باشه چه برسه به کتک زدن !! بابابزرگ دو تا زن داشت ، البته ننه بزرگم وقتی من بچه بودم فوت کرد ، و الان ننه کوچیکه در قید حیاته !! هر بار اسم ننه ماه سنب رو پیش بابابزرگ میاوردیم با عشق ازش تعریف میکرد ، قسم راست دایی هام قسم به مزار ننه ست !! تنی و ناتنی معنا نداره تو این خانواده ، حداقل برای من !!! شبای یلدا یا بعد از سال تحویل همیشه می رفتیم خونه بابابزرگ ، یه وقتایی تو سیزده بدر که همه تو طبیعت دورش نشسته بودن ، یه وقتایی شبایی که میرفتیم اونجا و تو حیاط می نشستیم ؛ شاهنامه میخوند ، بابابزرگم قران خوان و شاهنامه خوان قدیمی شهرمون بود ، خیلی صداش قشنگ بود ، بعد از خوندن یه قسمتاییش مکث میکرد و برامون ترجمه میکرد ، یادمه وقتی به قسمت جنگ سهراب و رستم می رسید ، به لحظه کشته شدن سهراب ، با بغض میخوند ، سرشو جوری از غم تکون میداد انگار وسط اون میدون نشسته و داره از نزدیک نبردشون رو میبینه !! بابابزرگ با شاهنامه زندگی میکرد ، با قران فرزند تربیت میکرد ، و واقعا بچه های با ادب و با فرهنگی به جامعه تحویل داد !! همیشه به داشتن همچین فامیل و خانواده ای با این فرهنگ و اخلاق افتخار میکنم !! قطعا تو خانواده ای با چند صد نفر جمعیت ، هستن کسانی که باب میل من نیستن یا ارتباطی نمیتونم بگیرم باهاشون و حتی چند نفرشون بلاکن ، ولی بطور کلی من فامیلامونو دوست دارم !! بابابزرگ همیشه اتو کشیده و خوشتیپ بود ، همیشه !! بوی گل میداد ، تر و تمیز ، موهاشو جوری شونه میزد که خط شونه ش مشخص بود ، ننه هر روز واسش یه قالی مینداخت بیرون میگفت تو حیاط بشین که آفتاب بخوره بهت و سرحال بشی ، یا بزور می گفت باید بری بیرون در حد یه خیابون رفتنم شده قدم بزنی و بیای ؛ کت و شلوارشو مرتب میکرد ؛ یه تسبیح هم دستش بود و میرفت بیرون ، ننه میگفت خونه نشستن مرد رو بی حال میکنه !! یه روز صبح که تو حیاط نشسته بود یه نفر داشت رو خونه داییم کار میکرد ، گفت ملا من وقتی بچه بودم تورو دیدم مثل الانت بودی ، هنوزم جوون و سرحالی ، ایام کرونا بود اون موقع و انقدر ننه م اینا حواسشون بود که بابابزرگ حتی یه بار هم سرما نخورد !! بعده این حرفی که یارو زد بابابزرگ حالش بد شد ، همون روز گفت بدنم ضعف کرده یهو ، بردنش دکتر و رسیدگی کردن ، گفتن هیچیش نیست ، حتی کرونا هم نیست اصلا ، تو اون سن ؛ نه فشار داشت نه قند نه چربی ، سالم سالم بود !! اما بعده اون دیگه بابابزرگ ضعیف شد ، هر روز بدتر از روز قبل ، و چند ماه بعدش یه روز صبح بهمون خبر دادن که بابابزرگ فوت کرده 😢 در آرامش کامل ، بدون ذره ای اذیت شدن ، چشاشو بست و رفت ، چه تاریخی ؟! دقیقا همون روزی که ننه ماه سنب فوت کرده بود ، گفتم انقدر عاشقش بود که تو همون روز توی سن ۸۹ سالگی به دیدار عشقش رفت !! وعده شون همون روز بود انگار !! چقدر دلم تنگ شده براش ، هنوزم لبخند مهربونش جلو چشممه !! چقدر سر به سرش می ذاشتیم ، چقدر جنبه شوخی رو داشت و می خندید !! به رسم پنجشنبه ها دوست داشتم امروز از بابابزرگم بگم .. روح همه رفتگانمون خصوصا بابابزرگ مهربونم شاد باشه ، ممنون میشم شادی روحشون فاتحه و صلواتی بفرستید !!✨️🌸
♡
قران خوان : اینجا وقتی کسی فوت میکرد ، تا قبل از ایام کرونا به مدت سه شب روی قبر شخص فوت شده سه تا ملا می گرفتن !! بابابزرگ من ملای شهرمون بود ، و اون سه شب سه ختم قران انجام میدادن !!
دیشب لحظه اذون که داشتیم میومدیم پایین بچه ها دلشون اون بالا بود ، خیلی اصرار کردن که برو و برگرد ، ما اینجا میمونیم !! گفتم نه دیگه بسه ، باید بخوابید ، گفتن چرا ما هر شب تا صبح نمی موندیم اینجا ؟! "ان شاءالله" دفعه بعد !!! قرار بود امروز مال بچه ها باشه و بعده ناهار برن پارک سرپوشیده تا شب ، بعدش دیگه برگردیم خونه که الان فاطمه گفت کنسل شد و فردا میریم دیگه !! با خودم میگم همون دیشب خدا دعای این بچه ها رو شنید و درجا آمین گفت !! اون" اگه خدا بخوادی" که گفتن کارو جور کرد براشون ، واسه دلخوشیشون اوکی شد که یه شب دیگه تا صبح بمونن !! امیدوارم دعاهای ما هم همینقدر زود برسه به آسمون و یه آمین فوری بزنن تنگش ، اگه خیر و صلاحه !! دیشب گفتم کار دارم ، هرچی اصرار کردن برامون داستان تعریف کن ، خاطره بگو ، مطالب علمی بگو ، گفتم کار دارم نمیشه ، خودتونم سکوت باشید تا تمرکز کنم رو کارم ، بنده خدا ها هم آروم شدن چیزی نگفتن !! حالا امشب باز گیر میدن که گوشیو بذار کنار برامون حرف بزن !! 😕 برم فکر کنم اگه گیرم انداختن راجب چی بگم بهشون !!
طبقه همکف و سه طبقه بالای اون ، بعدش می رسیم به اینجا ، اتاق شیشه ای !! انگار دستتو بلند کنی میتونی ستاره ها رو بچینی از آسمون !! صدای قوقولی قوقوی خروسا ، صدای پارس سگا ، آرامشی که امیدوارم همیشگی باشه ، هوای سرد ، خنک نه ها ، سرد !!! جوری که بچه ها پتو آوردن بالا و پیچیدن دور خودشون !! مامانشون خوابیدن ؛ منم دیدم خوششون میاد پایه شون شدم آوردمشون اینجا ، البته شرط و شروط گذاشتم براشون ، در عین مهربانی باید سیاست هم داشت ؛ کلا بچه ها خیلی دوسم دارن ولی ازم حساب هم میبرن !! 😎 ۰۳:۰۳ ♡ یه صدای داد خفیف مردونه ای چند دقیقه یه بار میاد ، نمیدونم از کدوم خونه ست ، ولی ضحی میگه هر شب این صدا رو هست ، میگه تازه یه وقتایی صبح که میشه دعوای پدر و پسری میشه و فحشای رکیک میدن به هم ، پسره معلوم نیست میره کجا دم صبح که میاد دعواشون میشه !! میگه یه بار از بالکن داشتم نگاش می کردم یهو گفت فلان فلانِ هرکی داره منو نگاه میکنه 😕 لبه پشت بوم هم که وایساده بودم یه پسر بچه ای از پشت بوم خونه شون داد زد و گفت خوشتیییپ 😂 خیلی باحال بود تعاملش !! ۰۳:۳۳ ♡ لامپ خونه ها یکی یکی داره روشن میشه ، لحظه نماز اول وقته ، قبول باشه به همشون ، چقدر حس خوبی داره اینجا وایسادن و دعا کردن ، با خدا حرف زدن ، و به تماشای سکوت شهر نشستن !! نمیدونم خودی ان یا دشمن ؛ نقطه های ریز روشنی مثل ستاره هم پخش شدن تو آسمون و چپ و راست میرن و میان و رصد میکنن پایین رو !! ضحی میگه ستاره دنباله دااار 😍 گفتم کاش به همین قشنگی بود که تو ذهنته ، اینا پهپادن که دقیقا از لحظه اذون صبح شروع میکنن تا روشن شدن هوا !! مال کدوم طرفه رو هم نمیدونم !!! ۰۴:۰۴ ♡
سمت راست تصویر ، خانواده ها تو حیاط ، بالکن یا رو پشت بوم جا انداختن و خوابیدن ، تصور کن موقع خوابیدن ، سقف اتاق خوابت آسمون خدا باشه و ویوی جلو چشمت کل شهر !! مطمئنم قشنگی این شب بیرون خوابیدنا از یاد هیچ کدومشون نمیره !! همونطور که من قشنگی اون شبایی که تو حیاط زیر پشه بند می خوابیدیم یادمه ، حتی رنگش !! یه پسر تنها هم داشت تو اون سکوت قدم بر میداشت !! معلوم بود سن زیادی نداره !! یعنی به چی فکر میکرد که انقدر بیخیال و آروم قدم میزد ؟! مثل اونایی که سرعتشونو تو رانندگی کم میکنن تا فکراشون تموم شه بعد برسن خونه ، اینم انگار سرعتش قدماش رو متناسب با حجم فکراش بر میداشت !! ۰۴:۱۵ ♡ مجبور شدم بچه ها رو ساعت ۴.۵ بیارم پایین که چند ساعتی بخوابن لاقل ، ولی دلم میخواست طلوع رو از اون بالا به تماشا بشینم ، که سر و صدای باز و بسته کردن در ممکنه بدخوابشون کن پس بیخیالش شدم !! ولی این آخرین عکسیه که از شهر گرفتم !!
سفر خوبی بود هرچند می تونستیم برنامه ریزی کنیم که بیشتر بگردیم ولی بیشترین جایی که رفتیم مرکز خریدا بود !! دختره می گفت من شما رو کاملا یادمه ، پارسال هم با همین گروه اومده بودید اینجا ، گفتیم آره شش ماهی یه بار گروهی میایم 😂 خیلی جالب بود برام که لا به لای این همه مشتری که روزانه دارن چهره ما کاملا تو ذهنش مونده بوده !! البته ما اهل شوخی ایم و باهاشون بگو بخند می کنیم ، واسه همین اخلاقمون تو ذهن خیلیا ثبت میشه !! هزار ماشاءالله به این خانواده با اخلاق 😌 ۰۵:۱۵ ♡ تو ذهنم هست عکسا رو براتون بذارم ، در اولین فرصت ان شاءالله ، الان حداقل ۳۰ بار گوشی افتاده از دستم ؛ خوابه خوابم ، امیدوارم آخر هفته خوبی واسه عممون باشه !! صبحتون بخیر و شادی 🎀🌸😍✨️💕
شاید در شان این زیبایی و جوونیشون نیست که دسته طی بگیرن دستشون و کف فروشگاها رو تمیز کنن ، ولی جوونای لر تکبری واسه کار کردن ندارن اکثرا !! چه دختر چه پسر ، مثلا دختر ۲۵ ساله خوشگل و ناز تو مغازه سبزی خورد کنی کار میکنه !! پسر ۲۰ ساله با اون خوشتیپی که فکر میکنی مدله داره زمینو جارو میزنه !! اونقدر سرمو آوردم پایین که دیگه گردنم جایی واسه خم کردن نداشت ، نمی خواستم نگاش کنم ، هرچند میدونم اینکه نون بازوی خودشون رو میخورن براشون افتخاره !! هر فروشگاه لباسی حداقل ۳۰ تا جوون رو داره نون میده !! خدا برکت بده بهشون ، اکثرا هم زیر ۳۰ ساله سنشون !! شخصا پسری که اهل کار نباشه حتی اگه نیاز مالی نداشته باشه باب میلم نیست !! بخشی از جذبه یه مرد به تلاشیه که واسه زندگیش میکنه !!
همین الان با ماهان و حنا و فاطی نشستیم داریم حرف میزنیم و وقایع امروز رو تجزیه تحلیل می کنیم !! جاتون سبز امشب خیلی خوش گذشت !! فردا اگه فرصت کردم حتما براتون عکس میذارم چند تایی !! ♡ می خواستیم عکس بگیریم ، پونه گفت لبخند بزنید تیارا(کلاس دومه)گفت اصلا شاید افسرده باشم لبخندم نیاد !! منطقی بود ، پس باید بگیم هرکی دوست داره لبخند بزنه !! ♡ ماهان(نوه عموم ۱۵ سالشه) یه کم با تیارا آجیش تند حرف زد ، حنا گفت ماهان خیلی بد شدی !! ما می گفتیم نه ماهان واقعا پسر خوبیه !! ماهان گفت وقتی مامان آدم میگه پسرم بده حتما پسر بدی ام !! دقیقا حرفی که دیشب زدم ، و چقدر فهمیده ست ، میدونه بخش زیادی از ارزش فرزند رو برخورد پدر و مادرش با اون جلوی جمع بهش میده !! ♡ دو تا از سفارشامون موجود نبود و یه مقدار دیر اینو گفتن !! دقیقا سفارش بچه ها بود که چقدر هم منتظر مونده بودن ، حنا اعتراض کرد بهشون و گفت باید زودتر اطلاع میدادید ، رئیسش اومد و دلیلشو گفت ، چند نفر از نیرو هاشون ظاهرا نیومده بوده و طبیعتا یه نفرم نباشه یه جایی ممکنه لنگ بزنه ، عذرخواهی کرد و بسیاااار آدم مودب و خونگرمی بود ، و همین اخلاقش باعث شد که نادیده بگیرن و دلمون بخواد بازم بریم اونجا !! چقدر اخلاق در کسب و کار تاثیر داره !! ♡ دیگه همینا ، امشبم ظاهرا دوباره حمله کردن ، خدا به داد مردم برسه ، امیدوارم ادامه دار نشه ، جون مردم آسیب نبینه و زیر ساختا رو نزنن !! به سختی دارم جلوی خودمو میگیرم که مطالب سیاسی ننویسم !!! بنا بر دلایلی !! انشاءالله که بتونم !!😒 تو کامنت گروه های تلگرامی چند نفر تشکر کرده بودن از آمریکا بابت حمله ش ، دلم نمیخواد به خانوادشون توهین کنم ولی خودشون عجب احمقای نکبتی ان ها !! فکرشو بکن ، وجود دارن افرادی که غیرت و شرف و وطن و خاک و ناموس براشون تعریف نشده ست !! خدا به راه درست هدایتشون کنه !!
اکثرمون رو دستمون یه خال داریم !! یه جای ثابت !! الان چک کردم افرادی که کنارم نشستن چند نفرشون دارن !! ♡ نوشته بود یه افسانه ای هست که میگه هر جای بدنتون خال داره یعنی تو زندگی قبلیتون معشوقتون اونجا رو بوسیده !! با توجه به اینکه تناسخ وجود نداره پس فقط یه افسانه ست ولی معشوق من روانی لپام بوده و اونجا هم تپل بودم 😂
اینجا تنگ مهریون زیبا و رویاییه !! بیرون شهر یاسوجه !! این تخت لبه ی یه دره ست که زیرش آب رودخونه رد میشه و بالاش کامل گلای رنگی و درخت انگوره !! پایین تو رودخونه هم کلی تخت هست که میشه بشینی و پاتو بذاری تو آب ، نقطه وصل به طبیعته !! فقط چشاتو ببندی و به ترکیب این صدا با صدای بلبل و پرنده ها گوش بدی !! سر چشمه هم داره که یه مقدار پیاده روی داره ولی خییییلی جای قشنگیه !! بصورت پلکانی هم بالای این قسمت جای نشستن هست ؛ زیر درختا ، آب هم رد میشه !! هوا توووپ !! عصر دیگه رو به سردی میره !!
اومدین یاسوج حتماااا تنگ مهریون رو بذارید تو برنامه تون !! . پ.ن : این عکس واسه پارسال شهریوره !! جهت معرفی جاهای دیدنی تفریحی استانمون گذاشتمش ، اون گل پایینی هم گل درخت تمشکه ، این آب بالای دره ست که گفتم جای نشستن داره ، از سرچشمه میاد ، رودخونه هم تو دره ست !! عکس بالایی سمت راست هم مشخصه که آب از بالا سرازیر میشه میره پایین ولی باید مراقب بود چون واسه رد شدن از این آب یا باید تو آب راه بری که خیلی سرده ، یا از لبه گلی خیس بری که خیلی باید مراقب بود !! چون سمت راستش دره ست!!
ساعت از ۶ گذشته بود که خوابم برد ، تازه داشتم وارد مرحله عمیقش میشدم که حنا بیدارم کرد ، گفت پاشو صبحانه بخور با عمه بریم خرید ، آیا بیدارم شدم !؟ خیر !! دوباره زد زیرم گفت پاشوووو ، گفتم نمیخوام آرایش کنم فله ای میام !! خلاصه رفتیم و الان رسیدیم خونه ، داشتم با دقت نگاه میکردم و بین لاینا می چرخیدم ، حنا پشت سرم میومد می گفت اسما بر نفس خود غلبه کن ، اسما تو میتوانی ، اسما تو نباید از اینجا خرید کنی 😂😂😂 میگفت من نفس اماره توام !! یه جا داشتم ریز نگاه میکردم یهو صداشو برد بالا گفت بر نفسسس خود غلبه کن ، سرعتت کم شده خطر خرید الکی هست ، شیطان داره گولت میزنه 😂😂 واقعا هم اونجا هیچی نمی خواستم ولی داشتم وسوسه میشدم چیزای الکی بخرم که خداروشکر خطر رفع شد !! شلوار می خواستم بخرم که چون شلوار خونگیمو یادم رفته بود با خودم ببرم ، روی همین شلوار بیرونی پرو کردم ولی تنگ بودن یا کوتاه ، یعنی یکیش خوب بود ولی حس میکردم راه برم ممکنه مچ پام معلوم شه پس نخریدم !! اگه کلاس خیاطیمو از همون بچگی ادامه داده بودم الان نمی خواست انقدر بچرخی ، هرچی می خواستم می دوختم !! ولی حوصله اینکه برم خیاطی رو ندارم واقعا !! الانم بچه ها دارن بحث میکنن واسه حقشون ، احتمالا زورشون میرسه و عوض میکنن برنامه رو ؛ رضایت اونا امروز اولویته !! ولی اگه طبق برنامه ما پیش رفتیم براتون کلی عکس میذارم از طبیعت قشنگش ، ببینیم خدا چی میخواد !!😍🌸✨️💕