شبای به یاد موندنی !!
🍭 اسما ..🍭 | 05:05 1405/4/18 | 6 نظر | 13 پسند
طبقه همکف و سه طبقه بالای اون ، بعدش می رسیم به اینجا ، اتاق شیشه ای !! انگار دستتو بلند کنی میتونی ستاره ها رو بچینی از آسمون !! صدای قوقولی قوقوی خروسا ، صدای پارس سگا ، آرامشی که امیدوارم همیشگی باشه ، هوای سرد ، خنک نه ها ، سرد !!! جوری که بچه ها پتو آوردن بالا و پیچیدن دور خودشون !! مامانشون خوابیدن ؛ منم دیدم خوششون میاد پایه شون شدم آوردمشون اینجا ، البته شرط و شروط گذاشتم براشون ، در عین مهربانی باید سیاست هم داشت ؛ کلا بچه ها خیلی دوسم دارن ولی ازم حساب هم میبرن !! 😎
۰۳:۰۳
♡
یه صدای داد خفیف مردونه ای چند دقیقه یه بار میاد ، نمیدونم از کدوم خونه ست ، ولی ضحی میگه هر شب این صدا رو هست ، میگه تازه یه وقتایی صبح که میشه دعوای پدر و پسری میشه و فحشای رکیک میدن به هم ، پسره معلوم نیست میره کجا دم صبح که میاد دعواشون میشه !! میگه یه بار از بالکن داشتم نگاش می کردم یهو گفت فلان فلانِ هرکی داره منو نگاه میکنه 😕 لبه پشت بوم هم که وایساده بودم یه پسر بچه ای از پشت بوم خونه شون داد زد و گفت خوشتیییپ 😂 خیلی باحال بود تعاملش !!
۰۳:۳۳
♡
لامپ خونه ها یکی یکی داره روشن میشه ، لحظه نماز اول وقته ، قبول باشه به همشون ، چقدر حس خوبی داره اینجا وایسادن و دعا کردن ، با خدا حرف زدن ، و به تماشای سکوت شهر نشستن !! نمیدونم خودی ان یا دشمن ؛ نقطه های ریز روشنی مثل ستاره هم پخش شدن تو آسمون و چپ و راست میرن و میان و رصد میکنن پایین رو !! ضحی میگه ستاره دنباله دااار 😍
گفتم کاش به همین قشنگی بود که تو ذهنته ، اینا پهپادن که دقیقا از لحظه اذون صبح شروع میکنن تا روشن شدن هوا !! مال کدوم طرفه رو هم نمیدونم !!!
۰۴:۰۴
♡

سمت راست تصویر ، خانواده ها تو حیاط ، بالکن یا رو پشت بوم جا انداختن و خوابیدن ، تصور کن موقع خوابیدن ، سقف اتاق خوابت آسمون خدا باشه و ویوی جلو چشمت کل شهر !! مطمئنم قشنگی این شب بیرون خوابیدنا از یاد هیچ کدومشون نمیره !! همونطور که من قشنگی اون شبایی که تو حیاط زیر پشه بند می خوابیدیم یادمه ، حتی رنگش !!
یه پسر تنها هم داشت تو اون سکوت قدم بر میداشت !! معلوم بود سن زیادی نداره !! یعنی به چی فکر میکرد که انقدر بیخیال و آروم قدم میزد ؟! مثل اونایی که سرعتشونو تو رانندگی کم میکنن تا فکراشون تموم شه بعد برسن خونه ، اینم انگار سرعتش قدماش رو متناسب با حجم فکراش بر میداشت !!
۰۴:۱۵
♡
مجبور شدم بچه ها رو ساعت ۴.۵ بیارم پایین که چند ساعتی بخوابن لاقل ، ولی دلم میخواست طلوع رو از اون بالا به تماشا بشینم ، که سر و صدای باز و بسته کردن در ممکنه بدخوابشون کن پس بیخیالش شدم !! ولی این آخرین عکسیه که از شهر گرفتم !!

سفر خوبی بود هرچند می تونستیم برنامه ریزی کنیم که بیشتر بگردیم ولی بیشترین جایی که رفتیم مرکز خریدا بود !! دختره می گفت من شما رو کاملا یادمه ، پارسال هم با همین گروه اومده بودید اینجا ، گفتیم آره شش ماهی یه بار گروهی میایم 😂 خیلی جالب بود برام که لا به لای این همه مشتری که روزانه دارن چهره ما کاملا تو ذهنش مونده بوده !! البته ما اهل شوخی ایم و باهاشون بگو بخند می کنیم ، واسه همین اخلاقمون تو ذهن خیلیا ثبت میشه !! هزار ماشاءالله به این خانواده با اخلاق 😌
۰۵:۱۵
♡
تو ذهنم هست عکسا رو براتون بذارم ، در اولین فرصت ان شاءالله ، الان حداقل ۳۰ بار گوشی افتاده از دستم ؛ خوابه خوابم ، امیدوارم آخر هفته خوبی واسه عممون باشه !! صبحتون بخیر و شادی 🎀🌸😍✨️💕