کربلایی مهربون ..
🍭 اسما ..🍭 | 18:18 1405/5/15 | 19 پسندرفیق صمیمی بابام و عموم بود ، به شدت مرد آروم و مهربون و با اخلاقی بود ، تن صداش برعکس جنوبیا ، خیلی پایین بود !! با بابام میرفت بنایی ، آدم حلال خور و با غیرت و با شرافتی بود ، خونه شون پشت خونه ما تو کوچه بالایی بود ، یه لیمو شیرین تو حیاطشون بود که قسمتیش میوفتاد تو حیاط خونه ما (الان لیمو ترشه) ، کربلایی می گفت هر بخشی از این درختا تو خونه هرکی افتاد سهم خودشه ، بابا هم ما رو روی شونه ش بلند میکرد میگفت بچینید و همون جا نوش جان میکردیم ؛ هر بار لیمو شیرین میخورم یاد کربلایی بوشهر و اون روزا میوفتم !! هر شب میرفت خونه عموم و با هم از خاطرات قدیم میگفتن و منچ بازی میکردن ، عموم که فوت کرد میرفت جلو مغازه پیش بابا ، اونقدر بابام قبولش داشت که گفت نرگسو واسه داداشم محمد خواستگاری کنیم ، محمدم بچه سر به زیری بود و اهل زندگی و کار !! واسه همین سریع جواب بله رو گرفتیم !! قبل از عروسی کربلایی گفت نمیخواد جشن بگیرید و هزینشو بدیم به بچه ها ؛ بابا قبول نکرد ؛ گفت از این سر شهر تا اون سر شهرو باید دعوت کنم و یه عروسی خیلی بزرگ واسه داداشم گرفت !!
اولین سالی که ایرانی ها پیاده می رفتن اربعین ، کربلایی جزو گروه اولی ها رفت و چندتایی از آشناها رو هم با خودش برد ؛ بابا به شدت روی بچه هاش حساسه ، می گفت خطرات هست ، اون موقع داعش رو هنوز بود ، انتحاری میزدن و بابا مخالف رفتنم بود ؛ کربلایی تنها کسی بود که می تونست بابا رو راضی کنه ؛ گفت من اسما رو گردن میگیرم و مسئولیتش با خودمه ، میخوام ببرمش و بابا راضی شد که برم ، هیچوقت یادم نمیره اولین بار کی دست منو به کربلا رسوند ، و اینجوری شد که راه کربلا واسه من باز شد و الان تنهایی با کاروانا میرم و بابا خیالش راحته که از پس خودم برمیام !!
یادمه تابستون بود و چندتا از دختراش باردار بودن ، تو همون تابستون ماشاءالله چندتا از نوه هاش با هم تو یه ماه به دنیا اومدن ؛ النا و طنین هم نوه های ما بودن و با هم به فاصله سه هفته به دنیا اومدن ، از گوشه و کنار می شنیدیم که می گفت کربلایی بوشهر چندتا چندتا نوه دار میشه ، به مامان من می گفتن دو تا دوتا نوه دار شدی ، و پناه بر خدا از چشم بد ، سحر آجیم نزدیک سه ماه تا یه قدمی مرگ رفت بعد از زایمانش ؛ النا موقع تولد کتفش درومد ، کربلایی بوشهر هم یهویی یه معده درد شدید اومد سراغش و وقتی رفت دکتر بهش جواب رد دادن و گفتن حالش حال جالبی نیست و ....
یک سال با این بیماری لعنتی دست و پنجه نرم کرد ؛ اربعین رسیده بود و کیفشو آماده کرد و گفت میخوام برم ؛ ولی واسه بیماریش خانوادش اجازه ندادن بهش ، چون نمیتونست هر غذایی رو بخوره و باید میکسش میکردن تا معده ش توان هضمشو داشته باشه ؛ همون سال با حسرتی که از کربلا تو دلش مونده بود ، دقیقا روز اربعین فوت کرد ، سال ۱۳۹۹ ..😢
قبلش خواب کربلا رو دیده بود و یقین دارم روحش همیشه تو همون خاک و کنار ضریح امام حسینه !!
با چه عزت و ارزشی به خاک سپرده شد ، و همیشه همه جا به نیکی ازش یاد میشه !! روز تشییعش وقتی گفتن آیا کسی هست که حقی به گردنش داشته باشه ، هممون میدونستیم هیشکی نیست !! انقدر که آدم حلال و بی آزاری بود !!
چند ماه بعد از فوتش از نجف ، از حرم امام علی(ع) با خانوادش تماس گرفتن و سراغشو گرفتن ، گفتن کربلایی فوت کرده ، گفتن تو صحن حضرت زهرا اسمش رو دیواره صحن حک شده ، چون کربلایی بدون اینکه کسی بفهمه یواشکی چندماه رفته بود و اونجا بنایی انجام داده بود 😢
همینقدر آدم بی ریا و باخدایی بود ، اهل نمایش و ریا نبود هیچوقت !! حتی یادمه وقتی کربلا بودیم رو بعضی از موکبا نوشته بودن به بنا نیاز داریم ، به شوخی به ما می گفت میتونید خودتون برید تا کربلا تا من برم کمکشون ؟! ما به شوخی می گرفتیم ولی خودش میدونست چرا اینو گفته !!
امسال انقدر همه چیز عجله ای شد که یادم رفت عکسشو ببرم ، ولی هر سال عکسشو میزدم پشت کوله کربلام و به یادش قدم برمیداشتم ، وقتی میرسیدم به گنبد حضرت ابوالفضل به یادش سلام میدادم و میگفتم امسالم تونستم دستتو به حرم برسونم !! به جبران همه سالهایی که منو گردن گرفتی و دستمو به اینجا رسوندی !!
قطعا روحش در آرامشه ، قطعا جایگاه بالایی پیش خدا و اهل بیت داره ، ولی ممنون میشم شادی روح اموات خودتون و کربلایی ما فاتحه و صلواتی بفرستید !!🌸✨️
پ.ن : به رسم پنجشنبه ها ..