مرغ آمین ..
🍭 اسما ..🍭 | 12:12 1405/4/18 | 0 نظر | 11 پسنددیشب لحظه اذون که داشتیم میومدیم پایین بچه ها دلشون اون بالا بود ، خیلی اصرار کردن که برو و برگرد ، ما اینجا میمونیم !! گفتم نه دیگه بسه ، باید بخوابید ، گفتن چرا ما هر شب تا صبح نمی موندیم اینجا ؟! "ان شاءالله" دفعه بعد !!!
قرار بود امروز مال بچه ها باشه و بعده ناهار برن پارک سرپوشیده تا شب ، بعدش دیگه برگردیم خونه که الان فاطمه گفت کنسل شد و فردا میریم دیگه !!
با خودم میگم همون دیشب خدا دعای این بچه ها رو شنید و درجا آمین گفت !! اون" اگه خدا بخوادی" که گفتن کارو جور کرد براشون ، واسه دلخوشیشون اوکی شد که یه شب دیگه تا صبح بمونن !!
امیدوارم دعاهای ما هم همینقدر زود برسه به آسمون و یه آمین فوری بزنن تنگش ، اگه خیر و صلاحه !! دیشب گفتم کار دارم ، هرچی اصرار کردن برامون داستان تعریف کن ، خاطره بگو ، مطالب علمی بگو ، گفتم کار دارم نمیشه ، خودتونم سکوت باشید تا تمرکز کنم رو کارم ، بنده خدا ها هم آروم شدن چیزی نگفتن !! حالا امشب باز گیر میدن که گوشیو بذار کنار برامون حرف بزن !! 😕 برم فکر کنم اگه گیرم انداختن راجب چی بگم بهشون !!