بابابزرگ ..
🍭 اسما ..🍭 | 16:16 1405/4/18 | 6 نظر | 17 پسند
از در حیاط که میرفتم داخل و منو میدید بهم میگفت " خش اومی تیَل بیناااام " یعنی خوش اومدی نور چشمم !! یکی از قشنگ ترین نوع صدا زدن بود برام ، یه لقب که تمام عشقش به من رو نشون میداد ..!! هیچوقت جز مهربونی چیزی ازش ندیدیم !! با بچه با همسر با نوه و نتیجه ها ، با مردم !! همیشه آروم بود ، مامانم میگه هیچ کدوم از ما یادمون نمیاد حتی یک بار بابامون ما رو دعوا کرده باشه چه برسه به کتک زدن !! بابابزرگ دو تا زن داشت ، البته ننه بزرگم وقتی من بچه بودم فوت کرد ، و الان ننه کوچیکه در قید حیاته !! هر بار اسم ننه ماه سنب رو پیش بابابزرگ میاوردیم با عشق ازش تعریف میکرد ، قسم راست دایی هام قسم به مزار ننه ست !! تنی و ناتنی معنا نداره تو این خانواده ، حداقل برای من !!! شبای یلدا یا بعد از سال تحویل همیشه می رفتیم خونه بابابزرگ ، یه وقتایی تو سیزده بدر که همه تو طبیعت دورش نشسته بودن ، یه وقتایی شبایی که میرفتیم اونجا و تو حیاط می نشستیم ؛ شاهنامه میخوند ، بابابزرگم قران خوان و شاهنامه خوان قدیمی شهرمون بود ، خیلی صداش قشنگ بود ، بعد از خوندن یه قسمتاییش مکث میکرد و برامون ترجمه میکرد ، یادمه وقتی به قسمت جنگ سهراب و رستم می رسید ، به لحظه کشته شدن سهراب ، با بغض میخوند ، سرشو جوری از غم تکون میداد انگار وسط اون میدون نشسته و داره از نزدیک نبردشون رو میبینه !! بابابزرگ با شاهنامه زندگی میکرد ، با قران فرزند تربیت میکرد ، و واقعا بچه های با ادب و با فرهنگی به جامعه تحویل داد !! همیشه به داشتن همچین فامیل و خانواده ای با این فرهنگ و اخلاق افتخار میکنم !! قطعا تو خانواده ای با چند صد نفر جمعیت ، هستن کسانی که باب میل من نیستن یا ارتباطی نمیتونم بگیرم باهاشون و حتی چند نفرشون بلاکن ، ولی بطور کلی من فامیلامونو دوست دارم !!
بابابزرگ همیشه اتو کشیده و خوشتیپ بود ، همیشه !! بوی گل میداد ، تر و تمیز ، موهاشو جوری شونه میزد که خط شونه ش مشخص بود ، ننه هر روز واسش یه قالی مینداخت بیرون میگفت تو حیاط بشین که آفتاب بخوره بهت و سرحال بشی ، یا بزور می گفت باید بری بیرون در حد یه خیابون رفتنم شده قدم بزنی و بیای ؛ کت و شلوارشو مرتب میکرد ؛ یه تسبیح هم دستش بود و میرفت بیرون ، ننه میگفت خونه نشستن مرد رو بی حال میکنه !! یه روز صبح که تو حیاط نشسته بود یه نفر داشت رو خونه داییم کار میکرد ، گفت ملا من وقتی بچه بودم تورو دیدم مثل الانت بودی ، هنوزم جوون و سرحالی ، ایام کرونا بود اون موقع و انقدر ننه م اینا حواسشون بود که بابابزرگ حتی یه بار هم سرما نخورد !! بعده این حرفی که یارو زد بابابزرگ حالش بد شد ، همون روز گفت بدنم ضعف کرده یهو ، بردنش دکتر و رسیدگی کردن ، گفتن هیچیش نیست ، حتی کرونا هم نیست اصلا ، تو اون سن ؛ نه فشار داشت نه قند نه چربی ، سالم سالم بود !! اما بعده اون دیگه بابابزرگ ضعیف شد ، هر روز بدتر از روز قبل ، و چند ماه بعدش یه روز صبح بهمون خبر دادن که بابابزرگ فوت کرده 😢
در آرامش کامل ، بدون ذره ای اذیت شدن ، چشاشو بست و رفت ، چه تاریخی ؟! دقیقا همون روزی که ننه ماه سنب فوت کرده بود ، گفتم انقدر عاشقش بود که تو همون روز توی سن ۸۹ سالگی به دیدار عشقش رفت !! وعده شون همون روز بود انگار !! چقدر دلم تنگ شده براش ، هنوزم لبخند مهربونش جلو چشممه !! چقدر سر به سرش می ذاشتیم ، چقدر جنبه شوخی رو داشت و می خندید !!
به رسم پنجشنبه ها دوست داشتم امروز از بابابزرگم بگم ..
روح همه رفتگانمون خصوصا بابابزرگ مهربونم شاد باشه ، ممنون میشم شادی روحشون فاتحه و صلواتی بفرستید !!✨️🌸
♡
قران خوان : اینجا وقتی کسی فوت میکرد ، تا قبل از ایام کرونا به مدت سه شب روی قبر شخص فوت شده سه تا ملا می گرفتن !! بابابزرگ من ملای شهرمون بود ، و اون سه شب سه ختم قران انجام میدادن !!