♡ stay strong ♡

الهی به امید تو ..💕✨️🌸

بعده اذون صبح بود که اومدیم بالا و همینکه رسیدیم رو پشت بوم یهو دیدم قطاری از ماهواره داره از آسمون رد میشه ، حافظه گوشی پررر ، سریع با اسنپ چت فیلم گرفتم چند ثانیه ولی زود رد شدن ، اصلا تو ببین زمان بندی و نظم خدا رو ، سه ثانیه دیرتر اومده بودیم نمیدیدمش !! خیلی باحال بود ، بچه ها هنگ کرده بودن ، فکر میکنم اتفاق نادری باشه ، احتمالا استارلینک بوده ، اگه بوده خدا به خیر بگذرونه !! امیدوارم نتو قطع نکنن ، هرچند فعالیتم تو اینستا از وقتی نت اومده سه درصد بوده ، ولی برگشتن به گردو و نتایج سرچ مسخره ش رو واقعا نمیخوام دیگه تجربه کنم !!

وقتی در تلاشی که از آخرین ساعتای سفرت نهایت استفاده رو بکنی ، با ضحی و پارمیس اومدم بالا و منتظریم خورشید طلوع کنه بعد بریم پایین !! دقیقا سردی هوا مثل سرمای پاییزه ، چقدر حال میده همین جا یه چشم بند بزنی ، پتو بندازی رو سرت و تخت بخوابی !! یه مقدار کم از برف زمستون روی کوه دنا هست هنوز که دارم نگاش می کنم و این سردی دلیلش همینه احتمالا ؛ بادی که از روی برفا رد میشه و میاد سمت ما !!
دیشب تا ساعت ۳.۵ هممون این بالا بودیم ، یَککک چنان دعوایی شده بود ؛ نمیدونم دلیلش چی بود ، ولی خدا به خیر گذروندنش که کسی کشته نشد !! یه مغازه ست که کلا مشکوکه !! درش بسته ست ولی رفت و آمدش زیاده ؛ معلومه یه کاری میکنن اونجا ، بسته بندی ای چیزی !! چون اصلا چیزی که رو بنر بالاش نوشته رو نداره ، دیشبم چندباری صدای داد و فحش میومد از داخلش !! ده دوازده تا جوون زیر سی سال !! دیشب یه لحظه با هم بحثشون میشه و من داشتم قدم میزدم رو پشت بوم که یهو صدای جیغ مادر پسره بلند شد ، همسایه ها اومده بودن رو پشت بوم ، پسره هم معلوم بود حال خوبی نداره ، مثل مستا یا اینایی که چیزی مصرف کردن و حرفاش بی جون و کشدار شده می گفت کلت منو بدیییید !!! و دوستاش گرفته بودنش که کلتو ندن دستش ، یکی دوتا خونه هم درش باز بود و هی رفت و آمد میشد ، مامانش لا به لای این همه جوون داشت میانجری گری میکرد و جیغ میزد و قسمشون میداد !! گفتم چرا کسی زنگ نمیزنه به پلیس؟! بعد ظاهرا یکی زنگ زده و پلیس نیم ساعت بعدش که بحثه تموم شده بود پیداش شد !! گفتم یا با هم رفیقن یا فامیلن یا هماهنگن !! وگرنه مگه‌ میشههههه این سر و صدا باشه و کسی زنگ نزده باشه !؟ پلیس جلو روی پسره به شماره ای که بهش زنگ زده بود زنگ زد😐😐 گفت ما الان اینجاییم خبری نیست که !!!!! بعد اینا می گفتن اسما بیا اینور الان فکر میکنن تو زنگ زدی !! گفتم اتفاقا حس میکنم پلیسه عمدا جلوش زنگ زد که بفهمه ماییم یا نه !! که دیگه کسی جرات نکنه زنگ بزنه!! و پسره تشکر کرد و گفت بحث خانوادگی بود و تموم شد و .. پلیسه رفت !!!!! 🤷🏻‍♀️
خداروشکر کسی آسیب ندید و بخیر گذشت ولی رفتار پلیسه برام عجیب بود واقعا !! ما بالا بودیم و اشراف کامل داشتیم به ماجرا و حرفا !!! الانم پسره نمیدونم کجا بود یهویی پیداش شد ، یه لحظه مکث کرد و به آسفالت زل زد ، به خونی که جلوی در ریخته !! انگار اعصابش به هم ریخت که دوباره یاداوری شد براش ،  تلاش کرد که سیگارشو روشن کنه و بره داخل که فندکه کار نکرد و رفت داخل !! بیخیال .
دلم یه نون سنگک داغ و آش سبزی میخواد ، که همین جا در حالی که صدای خروس و کلاغ و گنجشکا میاد هی نون بزنم تو آش و بخورم ، اون بخاری که ازش بلند میشه !!😕
ولی نه من حوصله نون خریدن دارم نه کسی بیداره  !! خورشیدم طلوع نکرد زیارتش کنم برم بخوابم !! امروز باید زود بیدار شیم وسایلمونو جمع کنیم که تا قبل شب برسیم !! تازه بعدش باید سریع وسایلامو مجددا جمع کنم با آجیم برم خونشون که فردا صبح زود برم کارامو انجام بدم . اون کوه لباسم باید برم خونه آجیم بشورم !! خدا کنه فرصت دوش گرفتن داشته باشم لاقل ‌.. ببینیم خدا چی میخواد برامون !!

حسد از کجا میاد و چی میشه که در یه نفر دوزش میره بالا !؟
اونقدر که به دیگران آسیب میزنه و حاضره واسه گرفتن اون حال خوبشون ، دست به هر کاری بزنه !!

من فکر می کنم مقایسه کردن یکی از دلایل حسادت هست ،
یعنی وقتی کسی مدام بطن زندگی خودشو با ظاهر دیگران مقایسه میکنه فقط حسادت رو تو وجودش بیشتر میکنه !! ذات قشنگ خودشو آلوده می کنه و انرژی منفیش رو وارد زندگیش میکنه !!
هر آدمی‌ پشت ظاهری که نشون میده ، روزای سختی و تاریکی هم داشته‌ ، شما از شب تا صبح گریه کردنای کسی خبر ندارید ، از فشاری که تحمل کرده تا به آرامش رسیده ، از نیش و حرف و کنایه هایی که رد کرده ، از قضاوتایی که شده و حالشو بد کرده ، از بی خوابی هاش و تلاشش واسه چیزی که الان هست ، پس وقتی این چیزا رو نمیدونیم چرا باید خودمونو با اون آدم مقایسه کنیم ‌‌؟!
هر کدوم از ما سهم خودمونو داریم و هیچکس سهم ما رو واسه خودش برنداشته ، واسه سهمی که نصیب دیگران شده خوشحال باشیم تا اون روز که سهم ما هم به دستمون برسه !! با امید و انگیزه و تلاش ادامه بدیم و شک نکنیم خدا حواسش به همه چی هست !! ما وقتی ذاتمون قشنگ باشه خدا بیشتر بهمون می بخشه !!

پارسال چند وقتی بود کمرم درد گرفته بود ، جوری که نمیتونستم خم بشم و اذیت میشدم ، همون روزا دعوت شدیم عروسی دختر همسایه ، هر جوری بود لباس پوشیدم و رفتم عروسی !! گفتم واسه دیگران لایو بگیرم که اونا هم انرژی بگیرن ، یکی نوشت خوششش به حالت رفتی عروسی !!!
آیا اون لحظه اونا متوجه درد کمر من شدن ؟! آیا حاضر بودن جای من وایسن ولی اون درد رو تحمل کنن ؟! قطعااا‌ نه !! یعنی حاضر نیستن سختی‌ بکشن ، فقط میخوان حال خوشی های بقیه رو مال خودشون کنن !! 
تو باقی مقایسه ها هم همین اتفاق میوفته ، اونا یه ظاهر می بینن و قضاوتی که خودشون دارن ، ولی چیزی از واقعیت اون لحظه شخص نمیدونن !! پس بهتره دست از مقایسه کردن بردارن و زندگی خودشون رو هرچی که هست دوست داشته باشن !! واسه دیگران خیر و خوبی بخوان تا خدا هم به قلب مهربونشون حال بده !! وگرنه که‌ نه از زندگی خودشون لذت میبرن ، نه حسادتشون میذاره زیبایی زندگی دیگران بهشون حال خوبی بده ، من ببینم‌ طرف رفته مسافرتی جایی ، وسیله ای خریده ، میگم خداروشکر که اون‌ آدم حالش خوبه الان !! و یقین دارم خدا هم جور دیگه ای جای دیگه ای دلیل حال خوب من میشه !! 
خلاصه همه این حرفا میشه اینکه 
ما هممون شاطریم ؛ هر کی نون دلشو میخوره !!

امشبم‌ اومدیم اتاق شیشه ای ، بچه ها هم خوشحااال که اسما میخواد پیشمون بمونه و شب تا صبح بالا باشیم ، عمه‌ پروانه هم مثل دیشب زحمت کشید واسمون آش رشته درست کرد ، دیشب آش ماست خیلی خوشمزه ای درست کرده بود ، جاتون سبز واقعا !!
مزه زندگی میداد ، مزه روزای دبستان ، واسه من ریخته بود تو این کاسه گل دار نوستالژی چون میدونه چقدر از این چیزا خوشم میاد !! هوا هم امشب خنک تر شده و باد میاد !! 
فردا دیگه واقعی میریم ، میگن گرمسیر به شدت گرم شده این روزا ، اینجا حتی کولر آبی هم نمیزنن !! چطوری از این هوا باید دل کند و رفت 😕
کاش میشد این هوا ریخت تو جعبه ای چیزی با خودت ببری ، یا هدیه بدی ، بعد کلی از این هوا بسته بندی میکردم واسه جنوبیا !!
فعلا تو این سردی هوا ، آش گرممون رو نوش جان کنیم ، فردا هم انعطاف پیدا خواهیم کرد و دوباره با گرما سازگار که‌ نه ؛ ولی خواهیم گذراند !!

جای همگی سبز ، هرکی هم دلش خواست گناش گردن اونی که روز اول تقبل کرد که بیوفته گردنش !!😌

از در حیاط که میرفتم داخل و منو میدید بهم میگفت " خش اومی تیَل بیناااام " یعنی خوش اومدی نور چشمم !! یکی از قشنگ ترین نوع صدا زدن بود برام ، یه لقب که تمام عشقش به من رو نشون میداد ..!! هیچوقت جز مهربونی چیزی ازش ندیدیم !! با بچه با همسر با نوه و نتیجه ها ، با مردم !! همیشه آروم بود ، مامانم میگه هیچ کدوم از ما یادمون نمیاد حتی یک بار بابامون ما رو دعوا کرده باشه چه برسه به کتک زدن !! بابابزرگ دو تا زن داشت ، البته ننه بزرگم وقتی من بچه بودم فوت کرد ، و الان ننه کوچیکه در قید حیاته !! هر بار اسم ننه ماه سنب رو پیش بابابزرگ میاوردیم با عشق ازش تعریف میکرد ، قسم راست دایی هام قسم به مزار ننه ست !! تنی و ناتنی معنا نداره تو این خانواده ، حداقل برای من !!! شبای یلدا یا بعد از سال تحویل همیشه می رفتیم خونه بابابزرگ‌ ، یه وقتایی تو سیزده بدر که همه تو طبیعت دورش نشسته بودن ، یه وقتایی شبایی که میرفتیم اونجا و تو حیاط می نشستیم ؛ شاهنامه میخوند ، بابابزرگم قران خوان و شاهنامه خوان قدیمی شهرمون بود ، خیلی صداش قشنگ بود ، بعد از خوندن یه قسمتاییش مکث میکرد و برامون ترجمه میکرد ، یادمه وقتی به قسمت جنگ سهراب و رستم می رسید ، به لحظه کشته شدن سهراب ، با بغض میخوند ، سرشو جوری از غم تکون میداد انگار وسط اون میدون نشسته و داره از نزدیک نبردشون رو میبینه !! بابابزرگ با شاهنامه زندگی میکرد ، با قران فرزند تربیت میکرد ، و واقعا بچه های با ادب و با فرهنگی به جامعه تحویل داد !! همیشه به داشتن همچین فامیل و خانواده ای با این فرهنگ و اخلاق افتخار میکنم !! قطعا تو خانواده ای با چند صد نفر جمعیت ، هستن کسانی که باب میل من نیستن یا ارتباطی نمیتونم بگیرم باهاشون و حتی چند نفرشون بلاکن ، ولی بطور کلی من فامیلامونو دوست دارم !! 
بابابزرگ همیشه اتو کشیده و خوشتیپ بود ، همیشه !! بوی گل میداد ، تر و تمیز ، موهاشو جوری شونه میزد که خط شونه ش مشخص بود ، ننه هر روز واسش یه قالی مینداخت بیرون میگفت تو حیاط بشین که آفتاب بخوره بهت و سرحال بشی ، یا بزور می گفت باید بری بیرون در حد یه خیابون رفتنم شده قدم‌ بزنی و بیای ؛ کت و شلوارشو مرتب میکرد ؛ یه تسبیح هم دستش بود و میرفت بیرون ، ننه میگفت خونه نشستن مرد رو بی حال میکنه !! یه روز صبح که تو حیاط نشسته بود یه نفر داشت رو خونه داییم کار میکرد ، گفت ملا من وقتی بچه بودم تورو دیدم مثل الانت بودی ، هنوزم جوون و سرحالی ، ایام کرونا بود اون موقع و انقدر ننه م اینا حواسشون بود که بابابزرگ حتی یه بار هم سرما نخورد !! بعده این حرفی که یارو زد بابابزرگ حالش بد شد ، همون روز گفت بدنم ضعف کرده یهو ، بردنش دکتر و رسیدگی کردن ، گفتن هیچیش نیست ، حتی کرونا هم نیست اصلا ، تو اون سن ؛ نه فشار داشت نه قند نه چربی ، سالم سالم بود !! اما بعده اون دیگه بابابزرگ ضعیف شد ، هر روز بدتر از روز قبل ، و چند ماه بعدش یه روز صبح بهمون خبر دادن که بابابزرگ فوت کرده 😢
در آرامش کامل ، بدون ذره ای اذیت شدن ، چشاشو بست و رفت ، چه تاریخی ؟! دقیقا همون روزی که ننه ماه سنب فوت کرده بود ، گفتم انقدر عاشقش بود که تو همون روز توی سن ۸۹ سالگی به دیدار عشقش رفت !! وعده شون همون روز بود انگار !! چقدر دلم تنگ شده براش ، هنوزم لبخند مهربونش جلو چشممه !! چقدر سر به سرش می ذاشتیم ، چقدر جنبه شوخی رو داشت و می خندید !! 
به رسم پنجشنبه ها دوست داشتم امروز از بابابزرگم بگم ..
روح همه رفتگانمون خصوصا بابابزرگ مهربونم شاد باشه ، ممنون میشم شادی روحشون فاتحه و صلواتی بفرستید !!✨️🌸

قران خوان : اینجا وقتی کسی فوت میکرد ، تا قبل از ایام کرونا به مدت سه شب روی قبر شخص فوت شده سه تا ملا می گرفتن !! بابابزرگ من ملای شهرمون بود ، و اون سه شب سه ختم قران انجام میدادن !! 

دیشب لحظه اذون که داشتیم‌ میومدیم پایین بچه ها دلشون اون بالا بود ،‌ خیلی اصرار کردن که برو و برگرد ، ما اینجا میمونیم !! گفتم‌ نه دیگه بسه ، باید بخوابید ، گفتن چرا ما هر شب تا صبح نمی موندیم اینجا ؟! "ان شاءالله" دفعه بعد !!! 
قرار بود امروز مال بچه ها باشه و بعده ناهار برن پارک سرپوشیده تا شب ، بعدش دیگه برگردیم خونه که الان فاطمه گفت کنسل شد و فردا میریم دیگه !! 
با خودم میگم همون دیشب خدا دعای این بچه ها رو شنید و درجا آمین گفت !! اون‌" اگه خدا بخوادی" که گفتن کارو جور کرد براشون ، واسه دلخوشیشون اوکی شد که یه شب دیگه تا صبح بمونن !! 
امیدوارم دعاهای ما هم همینقدر زود برسه به آسمون و یه آمین‌ فوری بزنن تنگش ، اگه خیر و صلاحه !! دیشب گفتم کار دارم ، هرچی اصرار کردن برامون داستان تعریف کن ، خاطره بگو ، مطالب علمی بگو ، گفتم کار دارم نمیشه ، خودتونم سکوت باشید تا تمرکز کنم‌ رو کارم ، بنده خدا ها هم آروم شدن چیزی نگفتن !! حالا امشب باز گیر میدن که گوشیو بذار کنار برامون حرف بزن !! 😕 برم فکر کنم اگه گیرم انداختن راجب چی بگم بهشون !!

 

طبقه همکف و سه طبقه بالای اون ، بعدش می رسیم به اینجا ، اتاق شیشه ای !! انگار دستتو بلند کنی میتونی ستاره ها رو بچینی از آسمون !! صدای قوقولی قوقوی خروسا ، صدای پارس سگا ، آرامشی که امیدوارم همیشگی باشه ، هوای سرد ، خنک نه ها ، سرد !!! جوری که بچه ها پتو آوردن بالا و پیچیدن دور خودشون‌ !! مامانشون خوابیدن ؛ منم دیدم خوششون میاد پایه شون شدم آوردمشون اینجا ، البته شرط و شروط گذاشتم براشون ، در عین مهربانی باید سیاست هم داشت ؛ کلا بچه ها خیلی دوسم دارن ولی ازم حساب هم میبرن !! 😎
۰۳:۰۳

یه صدای داد خفیف مردونه ای چند دقیقه یه بار میاد ، نمیدونم از کدوم خونه ست ، ولی ضحی میگه هر شب این صدا رو هست ، میگه تازه یه وقتایی صبح که میشه دعوای پدر و پسری میشه و فحشای رکیک میدن به هم ، پسره معلوم نیست میره کجا دم صبح که میاد دعواشون میشه !! میگه یه بار از بالکن داشتم نگاش می کردم یهو گفت فلان فلانِ هرکی داره منو نگاه میکنه 😕 لبه پشت بوم هم که وایساده بودم یه پسر بچه ای از پشت بوم خونه شون داد زد و گفت خوشتیییپ 😂 خیلی باحال بود تعاملش  !!
۰۳:۳۳

لامپ خونه ها یکی یکی داره روشن‌ میشه ، لحظه نماز اول وقته ، قبول باشه به همشون ، چقدر حس خوبی داره اینجا وایسادن و دعا کردن ، با خدا حرف زدن ، و به تماشای سکوت شهر نشستن !! نمیدونم خودی ان یا دشمن ؛ نقطه های ریز روشنی مثل ستاره هم پخش شدن تو آسمون و چپ و راست میرن و میان و رصد میکنن پایین رو !! ضحی میگه ستاره دنباله دااار 😍
گفتم کاش به همین قشنگی بود که تو ذهنته ،‌ اینا پهپادن که دقیقا از لحظه اذون صبح شروع میکنن تا روشن شدن هوا !! مال کدوم‌ طرفه رو هم نمیدونم !!!
۰۴:۰۴

سمت راست تصویر ، خانواده ها تو حیاط ، بالکن یا رو پشت بوم جا انداختن و خوابیدن ، تصور کن موقع خوابیدن ، سقف اتاق خوابت آسمون خدا باشه و ویوی جلو چشمت کل شهر !! مطمئنم قشنگی این شب بیرون خوابیدنا از یاد هیچ کدومشون نمیره !! همونطور که من قشنگی اون شبایی که تو حیاط زیر پشه بند می خوابیدیم یادمه ، حتی رنگش !! 
یه پسر تنها هم داشت تو اون سکوت قدم بر میداشت !! معلوم بود سن زیادی نداره !! یعنی به چی فکر میکرد که انقدر بیخیال و آروم قدم میزد ؟! مثل اونایی که سرعتشونو تو رانندگی کم میکنن تا فکراشون تموم شه بعد برسن خونه ، اینم انگار سرعتش قدماش رو متناسب با حجم فکراش بر میداشت !!
۰۴:۱۵

مجبور شدم بچه ها رو ساعت ۴.۵ بیارم پایین که چند ساعتی بخوابن لاقل ، ولی دلم میخواست طلوع رو از اون بالا به تماشا بشینم ، که سر و صدای باز و بسته کردن در ممکنه بدخوابشون کن پس بیخیالش شدم !! ولی این آخرین عکسیه که از شهر گرفتم‌ !! 

سفر خوبی بود هرچند می تونستیم برنامه ریزی کنیم که بیشتر بگردیم ولی بیشترین جایی که رفتیم مرکز خریدا بود !! دختره می گفت من شما رو کاملا یادمه ، پارسال هم با همین گروه اومده بودید اینجا ، گفتیم آره شش ماهی یه بار گروهی میایم 😂 خیلی جالب بود برام که لا به لای این همه مشتری که روزانه دارن چهره ما کاملا تو ذهنش مونده بوده !! البته ما اهل شوخی ایم و باهاشون بگو بخند می کنیم ، واسه همین اخلاقمون تو ذهن خیلیا ثبت میشه !! هزار ماشاءالله به این خانواده با اخلاق 😌
۰۵:۱۵

تو ذهنم هست عکسا رو براتون بذارم ، در اولین فرصت ان شاءالله ، الان حداقل ۳۰ بار گوشی افتاده از دستم ؛ خوابه خوابم ، امیدوارم آخر  هفته خوبی واسه عممون باشه !! صبحتون بخیر و شادی 🎀🌸😍✨️💕

یاد بگیریم هیچوقت به کسی نگیم " خوششش به حالت "
چون بار منفی داره و از حسرت میاد !!
بگیم خوشحالم برات ، خوش ببینی ‌، خوش باشی !! 
 

شاید در شان این‌ زیبایی و جوونیشون نیست که دسته طی بگیرن دستشون و کف فروشگاها رو تمیز کنن ، ولی جوونای لر تکبری واسه کار کردن ندارن اکثرا !! چه دختر چه پسر ، مثلا دختر ۲۵ ساله خوشگل و ناز تو مغازه سبزی خورد کنی کار میکنه !! پسر ۲۰ ساله با اون خوشتیپی که فکر میکنی مدله داره زمینو جارو میزنه !! اونقدر سرمو آوردم‌ پایین که دیگه گردنم جایی واسه خم کردن نداشت ، نمی خواستم نگاش کنم ، هرچند میدونم اینکه‌ نون بازوی خودشون رو میخورن براشون‌ افتخاره !! هر فروشگاه لباسی حداقل ۳۰ تا جوون رو داره نون میده !! خدا برکت بده بهشون ، اکثرا هم زیر ۳۰ ساله سنشون !! شخصا پسری که اهل کار نباشه حتی اگه نیاز مالی نداشته باشه باب میلم نیست !! بخشی از جذبه یه مرد به تلاشیه که واسه زندگیش میکنه !!