شبی که گذشت ..
🍭 اسما ..🍭 | 05:05 1405/4/19 | 6 نظر | 7 پسند
وقتی در تلاشی که از آخرین ساعتای سفرت نهایت استفاده رو بکنی ، با ضحی و پارمیس اومدم بالا و منتظریم خورشید طلوع کنه بعد بریم پایین !! دقیقا سردی هوا مثل سرمای پاییزه ، چقدر حال میده همین جا یه چشم بند بزنی ، پتو بندازی رو سرت و تخت بخوابی !! یه مقدار کم از برف زمستون روی کوه دنا هست هنوز که دارم نگاش می کنم و این سردی دلیلش همینه احتمالا ؛ بادی که از روی برفا رد میشه و میاد سمت ما !!
دیشب تا ساعت ۳.۵ هممون این بالا بودیم ، یَککک چنان دعوایی شده بود ؛ نمیدونم دلیلش چی بود ، ولی خدا به خیر گذروندنش که کسی کشته نشد !! یه مغازه ست که کلا مشکوکه !! درش بسته ست ولی رفت و آمدش زیاده ؛ معلومه یه کاری میکنن اونجا ، بسته بندی ای چیزی !! چون اصلا چیزی که رو بنر بالاش نوشته رو نداره ، دیشبم چندباری صدای داد و فحش میومد از داخلش !! ده دوازده تا جوون زیر سی سال !! دیشب یه لحظه با هم بحثشون میشه و من داشتم قدم میزدم رو پشت بوم که یهو صدای جیغ مادر پسره بلند شد ، همسایه ها اومده بودن رو پشت بوم ، پسره هم معلوم بود حال خوبی نداره ، مثل مستا یا اینایی که چیزی مصرف کردن و حرفاش بی جون و کشدار شده می گفت کلت منو بدیییید !!! و دوستاش گرفته بودنش که کلتو ندن دستش ، یکی دوتا خونه هم درش باز بود و هی رفت و آمد میشد ، مامانش لا به لای این همه جوون داشت میانجری گری میکرد و جیغ میزد و قسمشون میداد !! گفتم چرا کسی زنگ نمیزنه به پلیس؟! بعد ظاهرا یکی زنگ زده و پلیس نیم ساعت بعدش که بحثه تموم شده بود پیداش شد !! گفتم یا با هم رفیقن یا فامیلن یا هماهنگن !! وگرنه مگه میشههههه این سر و صدا باشه و کسی زنگ نزده باشه !؟ پلیس جلو روی پسره به شماره ای که بهش زنگ زده بود زنگ زد😐😐 گفت ما الان اینجاییم خبری نیست که !!!!! بعد اینا می گفتن اسما بیا اینور الان فکر میکنن تو زنگ زدی !! گفتم اتفاقا حس میکنم پلیسه عمدا جلوش زنگ زد که بفهمه ماییم یا نه !! که دیگه کسی جرات نکنه زنگ بزنه!! و پسره تشکر کرد و گفت بحث خانوادگی بود و تموم شد و .. پلیسه رفت !!!!! 🤷🏻♀️
خداروشکر کسی آسیب ندید و بخیر گذشت ولی رفتار پلیسه برام عجیب بود واقعا !! ما بالا بودیم و اشراف کامل داشتیم به ماجرا و حرفا !!! الانم پسره نمیدونم کجا بود یهویی پیداش شد ، یه لحظه مکث کرد و به آسفالت زل زد ، به خونی که جلوی در ریخته !! انگار اعصابش به هم ریخت که دوباره یاداوری شد براش ، تلاش کرد که سیگارشو روشن کنه و بره داخل که فندکه کار نکرد و رفت داخل !! بیخیال .
دلم یه نون سنگک داغ و آش سبزی میخواد ، که همین جا در حالی که صدای خروس و کلاغ و گنجشکا میاد هی نون بزنم تو آش و بخورم ، اون بخاری که ازش بلند میشه !!😕
ولی نه من حوصله نون خریدن دارم نه کسی بیداره !! خورشیدم طلوع نکرد زیارتش کنم برم بخوابم !! امروز باید زود بیدار شیم وسایلمونو جمع کنیم که تا قبل شب برسیم !! تازه بعدش باید سریع وسایلامو مجددا جمع کنم با آجیم برم خونشون که فردا صبح زود برم کارامو انجام بدم . اون کوه لباسم باید برم خونه آجیم بشورم !! خدا کنه فرصت دوش گرفتن داشته باشم لاقل .. ببینیم خدا چی میخواد برامون !!