رفیق صمیمی بابام و عموم بود ، به شدت مرد آروم و مهربون و با اخلاقی بود ، تن صداش برعکس جنوبیا ، خیلی پایین بود !! با بابام میرفت بنایی ، آدم حلال خور و با غیرت و با شرافتی بود ، خونه شون پشت خونه ما تو کوچه بالایی بود ، یه لیمو شیرین تو حیاطشون بود که قسمتیش میوفتاد تو حیاط خونه ما (الان لیمو ترشه) ، کربلایی می گفت هر بخشی از این درختا تو خونه هرکی افتاد سهم خودشه ، بابا هم ما رو روی شونه ش بلند میکرد میگفت بچینید و همون جا نوش جان میکردیم ؛ هر بار لیمو شیرین میخورم یاد کربلایی بوشهر و اون روزا میوفتم !! هر شب میرفت خونه عموم و با هم از خاطرات قدیم میگفتن و منچ بازی میکردن ، عموم که فوت کرد میرفت جلو مغازه پیش بابا ، اونقدر بابام قبولش داشت که گفت نرگسو واسه داداشم محمد خواستگاری کنیم ، محمدم بچه سر به زیری بود و اهل زندگی و کار !! واسه همین سریع جواب بله رو گرفتیم !! قبل از عروسی کربلایی گفت نمیخواد جشن بگیرید و هزینشو بدیم به بچه ها ؛ بابا قبول نکرد ؛ گفت از این سر شهر تا اون سر شهرو باید دعوت کنم و یه عروسی خیلی بزرگ واسه داداشم گرفت !! اولین سالی که ایرانی ها پیاده می رفتن اربعین ، کربلایی جزو گروه اولی ها رفت و چندتایی از آشناها رو هم با خودش برد ؛ بابا به شدت روی بچه هاش حساسه ، می گفت خطرات هست ، اون موقع داعش رو هنوز بود ، انتحاری میزدن و بابا مخالف رفتنم بود ؛ کربلایی تنها کسی بود که می تونست بابا رو راضی کنه ؛ گفت من اسما رو گردن میگیرم و مسئولیتش با خودمه ، میخوام ببرمش و بابا راضی شد که برم ، هیچوقت یادم نمیره اولین بار کی دست منو به کربلا رسوند ، و اینجوری شد که راه کربلا واسه من باز شد و الان تنهایی با کاروانا میرم و بابا خیالش راحته که از پس خودم برمیام !! یادمه تابستون بود و چندتا از دختراش باردار بودن ، تو همون تابستون ماشاءالله چندتا از نوه هاش با هم تو یه ماه به دنیا اومدن ؛ النا و طنین هم نوه های ما بودن و با هم به فاصله سه هفته به دنیا اومدن ، از گوشه و کنار می شنیدیم که می گفت کربلایی بوشهر چندتا چندتا نوه دار میشه ، به مامان من می گفتن دو تا دوتا نوه دار شدی ، و پناه بر خدا از چشم بد ، سحر آجیم نزدیک سه ماه تا یه قدمی مرگ رفت بعد از زایمانش ؛ النا موقع تولد کتفش درومد ، کربلایی بوشهر هم یهویی یه معده درد شدید اومد سراغش و وقتی رفت دکتر بهش جواب رد دادن و گفتن حالش حال جالبی نیست و .... یک سال با این بیماری لعنتی دست و پنجه نرم کرد ؛ اربعین رسیده بود و کیفشو آماده کرد و گفت میخوام برم ؛ ولی واسه بیماریش خانوادش اجازه ندادن بهش ، چون نمیتونست هر غذایی رو بخوره و باید میکسش میکردن تا معده ش توان هضمشو داشته باشه ؛ همون سال با حسرتی که از کربلا تو دلش مونده بود ، دقیقا روز اربعین فوت کرد ، سال ۱۳۹۹ ..😢 قبلش خواب کربلا رو دیده بود و یقین دارم روحش همیشه تو همون خاک و کنار ضریح امام حسینه !! با چه عزت و ارزشی به خاک سپرده شد ، و همیشه همه جا به نیکی ازش یاد میشه !! روز تشییعش وقتی گفتن آیا کسی هست که حقی به گردنش داشته باشه ، هممون میدونستیم هیشکی نیست !! انقدر که آدم حلال و بی آزاری بود !! چند ماه بعد از فوتش از نجف ، از حرم امام علی(ع) با خانوادش تماس گرفتن و سراغشو گرفتن ، گفتن کربلایی فوت کرده ، گفتن تو صحن حضرت زهرا اسمش رو دیواره صحن حک شده ، چون کربلایی بدون اینکه کسی بفهمه یواشکی چندماه رفته بود و اونجا بنایی انجام داده بود 😢 همینقدر آدم بی ریا و باخدایی بود ، اهل نمایش و ریا نبود هیچوقت !! حتی یادمه وقتی کربلا بودیم رو بعضی از موکبا نوشته بودن به بنا نیاز داریم ، به شوخی به ما می گفت میتونید خودتون برید تا کربلا تا من برم کمکشون ؟! ما به شوخی می گرفتیم ولی خودش میدونست چرا اینو گفته !! امسال انقدر همه چیز عجله ای شد که یادم رفت عکسشو ببرم ، ولی هر سال عکسشو میزدم پشت کوله کربلام و به یادش قدم برمیداشتم ، وقتی میرسیدم به گنبد حضرت ابوالفضل به یادش سلام میدادم و میگفتم امسالم تونستم دستتو به حرم برسونم !! به جبران همه سالهایی که منو گردن گرفتی و دستمو به اینجا رسوندی !! قطعا روحش در آرامشه ، قطعا جایگاه بالایی پیش خدا و اهل بیت داره ، ولی ممنون میشم شادی روح اموات خودتون و کربلایی ما فاتحه و صلواتی بفرستید !!🌸✨️ پ.ن : به رسم پنجشنبه ها ..
بهش تبریک تولد گفتم ، تشکر کرد ، بعدش نوشته دلخوریم ازت و قهریم (خودش و دوست مشترکمون ) ، من سالهاست که اگه هر کدوم از اطرافیانم حتی بهم بگن قهرن ، پیگیری نمیکنم ، یعنی حوصله این کارارو ندارم ، من بدی ای از خودم سراغ ندارم و هرچی هست قطعا از جانب خودشونه ، پس خودشونم آشتی میکنن !! گفتم چرا !؟ گفت تهرانو که زدن تو سراغ ما رو نگرفتی ببینی مردیم یا زنده !!!! خیلی تلاش کردم که گاردمو زیاد بالا نبرم و در ملایمت جواب بدم !!! گفتم اگه دغدغه هامو تا هزار هم شماره گذاری کنم ، اینکه فلانی چرا سراغمو نگرفت؛ به جرات میگم آخرین دغدغه م هم نیست !! پس برو خدا رو شکر کن که سطح دغدغه هاتون همینقدره !!! گفتم منی که تو اینستا رگباااری استوری میذاشتم همیشه ؛ از قبل دی ماه تو سکوت بودم حتی وقتی نت اومد بازم من سکوت بودم ، باید توقع داشته باشم ازم بپرسن کجایی چرا نیستی ؟! تو این شرایط کشور دنبال این چیزا باشم ؟! هرچند خداییش میپرسیدن و پیام میدادن که اینستا بدون خودت حال نمیده و فعالیت کن و .. گفتم ما بچه های پونزده ساله نیستیم که درک نداشته باشیم از شرایط و ندونیم الان دیگه هر کسی سرش تو زندگی خودشه و دنبال کار و زندگیشه !!! اصلا درک نمی کنم این سطح از توقع رو ، چون خودم ابدا آدم گله کردن و توقع داشتن از دیگران نیستم !! بعدشم جنگ چند ماهه تو جنوبه !! تو جنگ اولی خدایی من زنگ زدم بهشون پیام دادم ، حتی کلی دعاشون میکردم !! جنگای بعدی دیگه حوصله م نشد ، یعنی رو حالتی بودم که اهواز و ماهشهرم که زدن و دختر خاله و دختر داییم اونجا بودن ؛ با اینکه نگرانشون بودم ، از بقیه احوالشونو می پرسیدم!! از حرف زدن با گوشی به شدت فراری ام و بدم میاد !!! براش هم اسکرین فرستادم گفتم بین من یه بار به تو و دو بار به فلانی زنگ زدم خودتون جواب ندادید ، گفت ما قهر بودیم !! 😐😐😐 کاش آدمایی که از من ذره ای توقع دارن تا ابد سمت من پیداشون نشه ، اصلا علاقه ای به بودن آدمای متوقع ندارم ؛ والا بخدا !!! این همه دوست و رفیق تو شهرای مختلف دارم ؛ بگردم تو لیست ببینم کجا رو زدن هی زنگ و پیام و .. !! در توان من نیست واقعیتش .. هرکی میخواد ناراحت شه هم بشه !!! این رفتارای بچه بازی و نا بالغانه چیه!!!! اولویتم سالهاست که فقط خودمم و تلاش واسه حال خوبم !!! هرچی معرفت به خرج دادم نوش جونشون ؛ ولی توقع های این مدلی اگه به وجود بیاد دیگه نیستم من !! یه وقتایی آدم حالش خوب نیست خب ، باید درک بشه یا نه !!! تازه من توقع ندارم کسی حالمو بپرسه ، میگم فقط بذارید تو حال خودم باشم !!!! بعد یکی اینجوری میگه عجیبه برام !!! 😒
این تصور که فقط پولدارا حق زندگی دارن حالمو به هم میزنه !! فقط وقتی پولدار بودی بچه بیار !!!!! یعنی هرکی وضع مالیش خوبه شعور کافی واسه داشتن فرزند رو داره !؟ پس این همه بچه های بی بند و باری که از این خانواده ها پا میگیرن چیه !؟؟ این همه پولدار بیشعوری که انگار از دماغ فیل افتادن !!! این همه فقیر با درکی که بچه های سالم و صالحی تربیت میکنن رو باید نادیده گرفت !؟ این همه بچه هایی که با سختی به درجات عالی و بالای علمی رسیدن و الان دانشمند این مملکتن ؛ این همه قشر متوسط به پایینی که اگه نبودن کار همون پولدارا هم لنگ بود !!! تو شهر ما انقدر هست آدمایی که در اوج فقر بزرگ شدن و الان جزو پولدارترین آدمای شهرن و نسل های بعدش ان شاءالله در راحتی زندگی خواهند کرد !! کلا تعیین تکلیفای از روی شکم پری ، به دور از حقیقتی که وجود داره ، قابل قبول نیست برام !! خوب و بد ، سفید و سیاه ، زشتی و زیبایی ، دارا و فقیر ، در جهان کلی چیزای متضاد هست که خوشمون بیاد یا نه بلاخره این دنیا ترکیبی از اون چیزاست !!! آره اگه وضع مالی خوبی ندارن حالا تعداد بچه میتونن کمتر بیارن ؛ ولی اینکه حق فرزند آوری رو فقط به پولدارا بدیم ، ناحقیه !!! بپذیرید یا نه بخش عمده ای از نیروهای حفاظتی مرزی رو افراد متوسط به پایین پر کرده !! یعنی جنگ هم بشه اکثر پولدارا فرار میکنن و فقیرا و متوسطا میمونن از کشور دفاع میکنن !!!
امروز روز جهانی جغده ، فکر کنم یکی از کسانی که خییییلی این روز بهش تعلق میگیره منم .. با سابقه ۱۵ سال شب بیداری حتی بیشتر !! 😂🦉😌 شما در سال چند شب ممکنه بخوابید !؟ من فکر کنم انگشت شمار !! مگه اینکه خیییییلی خسته باشم و یه روز نخوابیده باشم و تایم خوابم به شب برسه !!! فکر میکردم وقتی برم سر کار تنظیم خوابم درست میشه ولی همچنان گاهی وقتا تا ۵ صبح بیدارم ؛ دو ساعت میخوابم و هفت میرم سر کار تا ۲ !!! نمیدونم ژنه ؛ عادته ، سبک زندگیه ، ولی هرچی هست از دوران راهنمایی مونده دیگه !!
ساعت ۴.۵ بود گفتم یه ربع چشامو بذارم رو هم ۵ بیدار شم برم باهاشون ، چشم باز کردم ساعت ۱ ظهر بود 😂😂 با چشای ورم کرده ، میگم عباس چی شد !؟ رفت ؟! سحر گفت باید کله پاش کنم ، چون بیدار شدم دیدم نیست ، زنگ زدم رفته سر کار !! میگم خب مشکلش چیه !؟ میگه اگه می خواست بره چرا ما رو نصف شبی آورد ؟! قرار بود بره پیاده روی که !!😒😂 عباس همیشه میگه من و اسما در تنبلی مثل همیم ، مثلا دو تامون غذا بخوریم هیشکی حال نداره سفره رو جمع کنه ، من میگم عباس ، اون میگه اسما !! دوتامون اسفندی ایم😂😂 دیشبم دوتامون تخت گرفتیم خوابیدم پیاده روی کنسل شد !! حالا ما چقدر پر انرژی بودیم که حتما میریم ها !!! بیدار شدم دیدم چند تا قابلمه بزرگ تو آشپزخونه ست ، مامان داره تزیین میکنه ؛ سحر برنج و مرغ رو آماده میکنه ؛ متین هم ظرفا رو میبنده و میذاره تو نایلون ، میگم واااااای نذری 😍💕 جریان چیه !؟ مامان گفت خواستم غذا درست کنم دیگه گفتم چند پرس بیشتر بذارم نذری بدم !! نذرش قبول باشه 😍 من عاشق اینم نذری بدیم ؛ عاشق روضه گرفتن تو خونمونم ، عاشق اینکه هر حال خوبی رو با دیگران شریک بشم !! مامان اینا الان اومدن ، بلند بلند میخنده ، میگه ما سه تا از نذری ها رو یادمون رفت ببریم و تو کوچه بود ، الان اومدیم تا همونجا گذاشته و کسی دست نزده بهش 😂 یه خانمیه ۴ تا بچه کوچیک داره ، یکی از مهربون ترین و با اخلاق ترین و خوش قلب ترین زناییه که میتونید ببینید ، وضع مالیشون اصلا خوب نیست ، و این وسط گرفتار بیماری و شیمی درمانی شده چند ماهه و موهاش ریخته !! تو اتاق یه مدرسه ای زندگی میکنه !! مامان رفته بهشون نذری بده میبینه در مدرسه بسته ست !! شقایق که سابقه دار در بالا رفتن از دیواره 😂 میگه بذار از دیوار برم بالا اینطوری صدای درو نمیشنوه !! میره بالا و خودشو میندازه تو حیاط مدرسه و میرسه پشت پنجره اتاق ، تا بنده خدا دراز کشیده ، شقا که در میزنه چقدم میترسه ، چون شوهرش سر کاره و اینجا نیست ، واسه همین تنها بود با بچه هاش و ترسیده بود !! بعد که شقا رو میبینه کلی قربون صدقه ش میره چون خیلی ما رو دوست داره !! و اینگونه بود که نذری که قسمتش بود رو زورکی هم که بود به صاحبش رسوندیم 😄 اینم اندر احوالات روز اربعین ما تا این لحظه !! جاتون سبز چنان ته دیگ رویایی داره که وقتی نگاش میکنی میگه اسما بیا منو نوش جان کن 😂 برم آب خورشت بریزم روش بزنمش بر رگ 😎😍
تا اومدم غر زدم گفتم دلم چند روز تعطیلی میخواد که کتاب بخونم ، یهویی جور شد اینم 😍 تا شنبه تعطیلم ؛ خدا بده برکت 😍😎 هرچی گفتم چهارشنبه میام ، گفت نه مشکلی نیست نیاز نیست برگردی !! ۲ حرکت کردیم الان رسیدیم خونه ، ساعت ۳ شب عباس ما رو برده مسیر پیاده روی فردا رو نشونمون میده ، یه کمم پیش موکب دارا وایسادیم ، این مسیر بیابون و زمین کشاورزیه کلا ، دو تا خانم تنهایی پیش موکبشون مونده بودن ، خدایا شکرت واسه این امنیت که یقین دارم اتفاقی نیست !!! یکیش زن داداش عباس بود که خودش یه پا شیر زنه ، روباه و اینا هم اون اطراف پرسه میزد ها !! حلوا و بامیه اینا هم تعارف کردن بهمون خیلی خوشمزه بودن !! نذرشون قبول باشه!! بعدش اومدیم خونه و با سر و صدای بچه ها مامان اینا هم بیدار شدن ، بابا اومد روبوسی کردم باهام گفت زیارتت قبول 😐😂 گفتم من که دیدمت گفت نه فکر نکنم 😂 بعدش با عباس روبوسی کرد گفت سال نوت مبارک ، عیدت مبارک ، یه همچین چیزی 😂😂😂 قربون اون کله کچلت برم عشق لپ دار من ..😍💕 خانوادگی نصف شب شوخیمون گل میکنه 😂😂😂 خیلی دوست دارم منم امسال پیاده از شهرمون تا امامزاده همراه مردم باشم ، ولی خیلی خوابم میاد ، باید دوش بگیرم و لباسامو آماده کنم و وسایل کیفمو خالی کنم و .. اگه برم هم تا ۱۲ قطعا برنمیگردیم ، ساعت ۵ هم حرکته !! عباس گفت بیدارم کن میخوام برم ، بطلبه ان شاءالله منم میرم !! ببینم چی میشه !!
الان که دارم اینو می نویسم طنین هی میگه اسما اسما اسماااا ، که نگاش کنم ، میگه اینم رقص جدیدم و چپ و راست میکنه خودشو !!😐😐 میگه دختری که از این تایم به بعد بیداره چیه !؟ میگم عقل داره ؟! میگه واقعا نه !! بعدش هر هر میخنده 😂😂 یعنی چنان فضولیه که دنبال بهانه ست شقایقو بیدار کنه و تهدیدش میکنم بلکه ولش کنه !! چون صبح زود باید بره سر کار !! میگه بیدارم کنیااااا ، میگم تو بخواب من بیدارت میکنم !! الحق که به اسما کشیده 😂😂 هزار ماشاءالله به خاله ش و خودش 😌
- انجام غسل زیارت و دعا .. - پوشیدن لباس پاکیزه .. - قرائت زیارت عاشورا .. - خواندن دعای چهل و سوم از صحیفه سجادیه : «یا شَدیدَ الْقُوی وَیا شَدیدَ الْمِحالِ یا عَزیزُ یا عَزیزُ یا عَزیزُ ذَلَّتْ بِعَظَمَتِکَ جَمیعُ خَلْقِکَ فَاکْفِنی شَرَّ خَلْقِکَ یا مُحْسِنُ یا مُجْمِلُ یا مُنْعِمُ یا مُفْضِلُ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ وَصَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ» - ذکر تسبیح و تکبیر: در روز اربعین، صد مرتبه تکبیر ، سپس صد مرتبه لااله الا الله و صد مرتبه هم صلوات بر محمد وآل محمد صلی الله بفرستید .
ان شاءالله همیشه در مسیر حق و زیر سایه پرچم اهل بیت باشیم !! التماس دعا از همگی !!🙏🏻✨️
با تشکر از بلاگیکس که نیاز نیست واسه ارسال پیام کد وارد کنیم ؛ بلاگفا این آپشن تو مخی رو داشت و داره هنوز !! اگه نوشتن عنوان اجباری رو هم حذف کنه خیلی خوب میشه ، البته که من بدون عنوان هیچوقت پست نخواهم گذاشت ولی چند باری دیدم که رو مخ بچه ها بوده این آپشن اجباری !! یا مثلا آپشن وویس و عکس دادن تو کامنتا اگه باشه خیلی باحال میشه 😍
تو را ای کاش در رخت عروسیّت نمی دیدم منی که بوده چشمم تا حنابندان به دنبالت "حسین غلامی خواه" ♡ یکی از دخترای فامیلمون دقیقا همین بود ، عاشق پسری بود و به هر دلیلی قسمت نشد ( اگه خواستید بعدا مفصل راجبشون میگم) ، پسره هم خیلی دوسش داشت ، در حالی که ما منتظر خبر نامزدیشون بودیم ؛ چون ۷ تا النگو واسه نشونش خریده بود پسره فکر کنم ؛ یهویی خبر نامزدیش با یه نفر دیگه به گوشمون خورد ، حتی تا یه شب قبل از عروسیش اون پسر امید داشت که خواب باشه و اینا کابوسش باشن و نبود !!!! بدون یه درصد احساس خوشبختی یه سال و نیم زندگیشو ادامه داد دختره و یه ماه پیش شنیدم که طلاق گرفتن !!! ولی دیگه پسره و اون عشق زیاد رو از واسه همیشه از دست داد !! شب عروسیش به من پیام داد گفت اسما چرا انقدر با ناز براش می رقصید 🥺 این دختر من بود!؟ چقدر قلبم شکست براش ولی خدا براش ویژه جبران کرد !! این بیت شعرو خوندم یادشون افتادم !!! چه عشق ها که تو اوج سختی ها دوام آوردن ، و تو آسونی یهویی از هم پاشیدن و خسته شدن !! چطوری میشه کنار یه نفر دیگه ادامه داد وقتی هنوز دلت پیش یکی دیگه ست ؟! وقتی اون همه خاطرات یقینا جلو چشمته !! آیا میشه خوشبخت شد وقتی رو شکستگی های قلب یه نفر دیگه خونه مشترکت ساخته میشه ؟!