همیشه پر از احساس بود .. وقتی ازدواج کرد دیگه کمتر وقت میکرد به احساسش رسیدگی کنه .. اونقدر غرق مهمون داری و پخت و پز میشد که نهایت احساسش میشد یه تزیین جانانه و زیبا روی سطح غذاهایی که پخته بود .. هیچوقت اونطور که لایق احساسش بود باهاش برخورد نمیکردن و دیگه عادت شده بود براش .. بیست سال گذشت و حالا دغدغه بچه هاش اونقدر براش زیاد بود که حتی نمیشد غذاهاشو آرایش بده ، کل خوابش شده بود سه ساعت در روز !! و باز هم اونطور که باید قدر دان تلاشش نبودن .. دیگه انگار احساسش یه گوشه مونده بود و خاک میخورد .. هر بار میدیدمش دلم می خواست بهش بگم حواسم بهت هست .. با یه حرف با یه جمله احساسی اشک تو چشماش جمع میشد و می فهمیدم زیر کوهی از خاکی که روی احساسش خوابیده هنوزم چیزی مثل یه نبض میزنه و جون داره .. میدونی این سرگذشت فقط مختص به یه زن نیست ، من زنای زیادی رو دیدم که به اینجا رسیدن ، که از تمام احساسشون یه نبض مونده و هنوزم اطرافیانش متوجه نیستن با این زن چیکار کردن !! کاش قدر بدونید ، کاش حواسمون به آدمای زندگیمون باشه ..آدمایی که با یه تبریک تولد گفتن ما اونم وقتی که انتظارشو ندارن حواسشون میره پی خودشون که وجود دارن ، نمیخوام یه طرفه قضاوت کنم و بگم خودشون کاملن و ایرادی ندارن ، نه اتفاقا بعضیاشون شاید اخلاقای نادرستی هم دارن ، ولی اون تنها بودن تو زندگیشون ناراحت کننده ست !!☹️
دیروز نارنجی می گفت شما خانما همیشه حرف دارید ، بعد بهش فکر کردم و دیدم آره ، چه جالبه ، اینکه اگه یک ماه کنار کسی بشینی بازم موضوع واسه حرف زدن داری ، بدون اینکه حرف تکراری ای بزنی !! امشب همسایه سحر اومد پیشمون ، برقا رفته بود ، از هر دری حرف زدیم ، شاید سی تا موضوع متفاوت 😂😂 یادم افتاد به این قابلیت جالبی که فقط خانما دارن ، دقت به جزئیات و از چند زاویه تحلیلش کردن ، حس میکنم مردا اگه زیاد حرف بشنون حالت تهوع میگیرن 😐😂 چند روز پیش یه وکیل اومده بود قهوه بخوره پیش کافه کناری ، یک سااااعت این بشر حرف زد ، راجب پرونده هاش و این چیزا ، پسره بنده خدا همیشه ۱۲ ظهر میره خونشون ، تا ۲ ظهر نتونست بره ، هرچی میرفت بیرون ، هرچی میخواست این وکیل ولش کنه اونم بی وقفه ادامه میداد ، وقتی رفت پسره بغض کرده بود آی فحش میداد بهش ، گفت حالم داره بد میشه ، الان میارم بالا ، فلان فلان شده ی آشغال ، فلانه خودت و شغلت و پرونده هات 😂😂 میگفت چیز تو پول قهوه ای که دادی ، نزدیک بود کفر بگه دیگه ، با همون حال بد خدافظی کرد و رفت !! خلاصه باید تلاش کنیم زیاد با مردا حرفا نزنیم ، در حد نرمال ، معمولا جزئیاتایی که ما میبینم براشون مهم نیست خیلی !! یا یه چیزایی واسه ما بزرگ دیده میشه که واسه اونا اصلا دیده نمیشه !! تو ذهنش خودشون میگن چه حوصله ای دارید به این چیزا فکر میکنید 😂😂
یا خدااااا از این هوای شرجی و گرما ، پس کی هوا خنک میشه دیگه !؟ فکر میکردم بعده اون بارون و تگرگایی که به شیشه های نورگیر و ماشینا خساراتی هم زد از شدت حجم و بزرگیش ، هوا بهتر میشه ولی نه تنها گرما موند ، شرجی هم بهش اضافه شد !! پریشب می خواستیم با حنا و سحر و بچه ها بریم پارک ، ماهان از قبل آزمون سمپاد می گفت تموم که بشه فقط برم بگردم خستگیم در بره ، دیگه قول داده بودیم بریم پارک که به حدی هوا شرجی و خفه بود گفتم انگار بختک تو هواست ، منم بد گرمای شدید ، از روز قبل هم یه ساعت خوابیده بودم فقط ، توان و تحمل اون هوا رو نداشتم ، خلاصه با بچه ها رای گیری کردیم و برگشتیم خونه ، شاممونو همونجا خوردیم ، بعدش پانتومیم گروهی بازی کردیم و ۱۱ بود که حنا رفت ، و از اون شبای استثنا بود که سه ساعت تخت خوابیدم ، خواب شب چقدر کافیه ، چقدر عمق داره ، خواب هم میبینی 😂 باحاله کلا .. بی صبرانه منتظرم پاییز قشنگم برسه با هوای خنک اول صبح ، بارونای نم نم ، خیابونای تمیز و پر رنگ شده ، خش خش برگا و شله ماشکی بعده بارون 😍💕
قبلا بهتون گفتم فکر کنم ، من با اینکه سالهای زیادیه تو اینستا فعالیت میکنم ( تصمیم ندارم آیدی پیجمو به کسی بدم) ، با اینکه از سفرام و آموزش و چیزای مختلف اونجا میذارم ولی از زندگی خصوصی و جزئیاتی که اینجا می نویسم هیچوقت اونجا نخواهم گفت ، کلا اینجا برام شبیه یه دفتر خاطرات مجازیه ، اینستا هم یه دفترچه دیگه ست ولی اینجا فرق داره !! اینجا آدم دلش نمیخواد سیاست به خرج بده و دوست داره راحت باشه ، واسه همینم اگر چه سخته حفظ ناشناس بودن ؛ مثلا ننوشتن اسم شهر و فامیل و مکان هایی که ازشون عکس میذارم یا بعدا قراره بذارم ، ولی بازم تلاشم اینه که اصلا این فضا رو به اینستا گره نزنم ، نه اینکه مهم باشه که کسی بدونه وبلاگ دارم ، ولی حریمیه که تصمیم گرفتم فعلا اینطوری باشه !!! امااااا وقتی میبینم همین تعداد انگشت شمار گاهی میرن تو حاشیه ، عجیب میشه برام ، خیلی وقته دوره این فضولی ها گذشته ؛ حداقل واسه سن ما ، بعضی از رفتارا خیلی بچگانه ست ، سطح آدمو خیلی میاره پایین ، من اگه ببینم پیامی وبلاگمو میبره تو حاشیه نه تاییدش می کنم نه راجبش چیزی میگم !! چون اینم خودش نوعی پاسخه دیگه .. یا ببینم کسی خیلی تو حاشیه ست بلاکش میکنم ، که اتفاقی هم چشمم نخوره بهش ، چون با این مدل آدما اصلاااا ارتباط نمیگیرم ، انرژیشون خیلی برام منفیه .. من آدم بی اعتمادی ام کلا و کم قضاوتم ، یعنی میگم اصلا پشت این اکانت پسر باشه یا دختر برام مهم نیست ، هرچند بسیار آدمای صادق ارزش بالایی دارن برام . با خودم میگم مگه میخواد چطور بشه ، وقتی قوانین خودمو حفظ میکنم ، صمیمیتی با کسی ندارم ولی دوستم باهاشون ، رو کسی حساب باز نمیکنم و آمادگی اینو دارم که یهویی فلانی برعکس چیزی که گفته هست ؛ باشه !! هرچند ناشناس بودن اوکیه ولی اینکه یه نفر دروغ بگه تا دوز ناشناسیش بیشتر بشه باب میلم نیست ؛ ولی بازم اونقدر برام مهم نیست که بخوام واکنش نشون بدم .. چه برسه به اینکه مستقیم اسم یه نفرو بیاری در حالی که آزاری بهت نرسونده ، فقط صرف اینکه خط فکری و اعتقادیت باهاش یکی نیست !! دوره اون روزا گذشته که با حاشیه کسی بخواد دیده بشه ، شاااید یه نفر معروف هم بشه ولی تا محبوب شدن قطعا خیلی فاصله خواهد داشت !!! مراقب آرامش دیگران باشیم ، اگه پیجی ، وبلاگی ، شخصی ، باب میلمون نیست راحت بلاک کنیم ، دیگه دنبالش نکنیم ، این خودآزاریه واقعا ..!! پناه بر خدا از شر شیطان و بعضی از آدما ..
خدایاااا چرا انقدر بعضی از مردا وقتی یه کوچولو جاییشون درد میگیره کولی بازی درمیارن 🤣🤣🤣 سحر بنده خدا دیگه از شدت بی حسی عصب دستش هر چند روز یه بار یه چیزی از دستش میوفته میشکنه ولی بازم کار کردنو کم نمیکنه ، مامانم دستش ورم کرده بود کبود شده بود ولی بازم کارای درجه چندشو انجام میداد ، یا کلا خانما در بدترین حالت هم کارای خونه و خانواده رو حتی بیشتر از حد معمول انجام میدن اکثرا ، به جز تعدادی که کلا حوصله کار ندارن و .. ولی جز زیر لبی گفتن ، غر نمیزنن و به رو نمیارن ، اماااا کافیه مثلا عباس کمی گردنش درد بگیره ، اینکه بگه درد دارم اوکیه ، ولی اینکه زود میرن رو فاز اینکه دیگه تمومه و میخوایم بمیریم واقعا برام عجیبه !! بابام به شدت دردهای جسمی رو تحمل میکنه ، اصلا بنده خدا از شدت درد استخوناش و کمرش و پاهاش شبا به زور میخوابه ولی اگه سرما بخوره روحیه نداره !!! چرا اینطوری ان ؟! 😂😂😂😂 عباس دیروز گردنش گرفته بود پیچ خورده بود و نمیتونست درست بچرخونش ، انقدر غر میزد ، صداشم تغییر کرده بود اصلا ؛ صدای آدمایی که روحیه ندارن ، می گفت یعنی ۳۷ سالگی رو میبینم؟! 🤣🤣🤣 گفتم واسه یه گردن درد ؟! سحر براش غذاشو مثل همیشه دیزاینی گذاشت رو سفره ، پا شد رفت رو میز نشست گفت نمیتونم گردنمو بیارم پایین ، گفتم واقعا رفتی بالا !؟؟؟ فکر کردم شوخی میکنه !! بعد می گفت نه سبزی نذار ، سحر براش گذاشت و سینی غذاشو بهش داد ، تا تار آخر سبزی رو هم خورد فکر کنم 🤣 ولی ناز کردنش در نوع خودش جالب بود ، گفتم غذاتو بخور کم ناز کن 😂😂 بعد حرف مردن شد یهو ، گفتم تو از نسل عموت و بابات هستی ؛ تا ۹۰ سالگی حداقل عمر میکنی ، هیچیت نیست !! دور از جونش ، الهی همیشه سلامت باشه ، ولی هی شوخی میکردم باهاش ، گفتم طنین دوست داری یه بابای جدید داشته باشی ؟! گفت نههههه تیکه پاره ش میکنم😂😂😂 متین رگ گردنش زده بود بیرون صداشو برده بود بالا ، گفت مگه من مرده باشم که یه مرد دیگه بیاد تو این خونه ، گفتم پ چی دربیاریم بخوریم ؟! کی خرجمونو میده ؟! گفت خودم مثل یه شیییر کار میکنم پول درمیارم .. مرد کوچولوی خاله 😍🌸✨️💕 گفتم باباتون تکراری نشده براتون ؟! عوضش کنیم 😂😂 طنین گفت مگه تو باباتو عوض میکنی ؟! گفتم خب من ۳۲ ساله کنارشم نمیتونم ، ولی تو ۷ سالته خیلی وقت نیست کنارشی ، دیگه زد به دادکشی و تهدید که اگه یه نفر دیگه حرف مردن بیاره پاره ش میکنم و .. سحرم در سکوت گوش میداد ، انقدر خسته بود و از صبح درگیر کارای اداری جواز کسب بود تو این گرما که جون کل کل و تهدید نداشت دیگه !! عباس دیشبم رفته برا خودش روغن خریده و داده به سحر که ماساژش بده ، گفتم عامو سِی این بشر !! ظهر هم باج داده بود به طنین که ماساژش بده ، انقدر می خندیدم بهش ، سحر گفت واقعا میترسن ها ؟! مردا همینطوری ان 🤣🤣🤣 ولی خیلی باحاله ، مثل نینی میشن و میخواد نازشون کنی 😂 مرداتونو در مریضی و بیماری و حال ناخوششون دریابید ؛ واقعا دست خودشون نیست ، روحیه ضعیف درونشون با کولی بازی هاشون دست به یکی میکنن و همچین وضعیتی پیش میاد .. 😂😂
هر بار که مثل دیشب به طور استثنا دو سه ساعتی خوابم میبره ، به خودم میگم آخه اسما ، تو که میبینی شب خوابیدن هم خیلی باحاله حداقل ماهی ۹ شبشو بخواب ، بیشترم نمیخواد حالا واسه شروع 😄 ولی در طول روز مقاومت سخت میشه برام و یهو به خودم میام که یه چرت کوتاه زدم و همون باعث میشه تا ۶ صبح خوابم نبره دیگه !! آخرین چیزی که از دیشب ساعت ۱ شب یادم میاد صدای تهدیدای سحر بود که به بچه ها میگفت اسما یه روزه نخوابیده آروم تر باشید که بیدار نشه و بعدش خوابم برد تا ۵ صبح !! چون خیلی خسته بود خیلی هم بهم چسبید .. الان گروه رفیقامو چک کردم ظاهرا واسه پنجشنبه صبح ساعت ۵ قرار دارن برن کله پاچه بخورن ، یکیش لره باباش قصابه ، کله از اون ، یکیش ترکه پختنش با اون 😂😍 ولی من احتمال ۹۹ درصد شهر خودمونم ، کله هم نمیخورم ؛ فقط از اون شش ضعلی های شکمش میخورم 😍💕🌸 ولی دوست داشتم همراهشون باشم ، چون واقعا رفیقای بی حاشیه و باحالی ان ، رفیقای دوران دانشجویی .. ببینیم چی پیش میاد برامون .. امیدوارم اگه خیر و صلاحه : ♡ امروز کلی خبر خوب بهتون برسه .. ♡ مزه رسیدن به خواسته هاتونو بچشید .. ♡ اون گرهی که خیلی وقته باز نشده معجزه وار امروز باز بشه براتون .. ♡ و رزقتون پر برکت باشه .. شما هم در حد یه شکلات دادن دست یه بچه کوچیک سعی کنید باعث خوشحالی حداقل یه نفر تو دنیا بشید امروز 😍💕🌸✨️
امروز نزدیکای ۶ صبح بود که خوابیدم ، از ۷ گوشی زنگ میخورد تا ۷.۳۵ دقیقه که بزور چشامو باز کردم ، همینکه بلند شدم عمو پیام داد سلام بیداری !؟ این یعنی ده دقیقه نهایتا زمان دارم که آماده شم ، الحمدالله خودم هم خیلی اهل آرایش نبودم الانم با این وضع بی خوابی و خستگی عمرااا حوصله آرایش داشته باشم ، نمیدونم چی پوشیدم اصلا ، تو خواب و بیداری بودم تا ساعت ۲ که اومدم خونه ، یه کار فوری و مهم هم ۵ عصر پیش اومد تا ۱۰.۵ شب نیومدم خونه ، دیگه داشتم تلو تلو میخوردم ؛ یه دوش گرفتم ولی چشام همچنان رو هم بود ، شامم با ترشی خوردم که سرفه هام شروع کرده و با هر سرفه سرمو بین دو تا دستم میگیرم فشار میدم چون به مغزم انگار فشار میاره .. امشب از اون شبای استثناست که اگه بذارن و ساعت ۲ شب بیدارم نکنن بچه ها ، قراره تا ۵ صبح بخوابم ، ببینیم چی پیش میاد !! یه روزایی مثل امروز آدم وقت نمیکنه به هیچی فکر کنه ، همه تمرکزش رو کاریه که انجام میده ولی بازم با وجود خستگی هام ، حین نوشتن اعداد ارقام حساس و مهم ، بازم فکرم جاهای مختلفی می چرخید و نمیشد پسش زد ، پرش افکاره یا فعال بودن و چند بعدی بودن ذهن ؛ نمیدونم !! ازش بدم نمیاد ، هیجان میده به ذهن که خسته نشی ، یه جور تنوع تمرکزه !! برم یه کم دایرکت جواب بدم بعد اگه شد تا ۱ بخوابم ان شاءالله 😴
پریروز یه پست گذاشتم تو اینستام ، با توجه به چیزی که قبلا براتون تعریف کردم ، سعی میکنم دیگه عکس از ساق دستم هم نذارم تو پیجم ، خداییش تو فیلمه نوک انگشتام فقط معلوم بود که تگرگو تو دستم زیر و رو میکردم ، یکی نوشته بود چقدر دستان قشنگی داشتی ولی اصلش پاهات بود اگه میذاشتی خوب بود ، یه همچین چیزی !! 😐😂 بیشتر از عصبانیت آدم خنده ش میگیره ، لامذهب تو چقدررررر سگ حشریییی آخه !؟ چقدر بیمار جنسی ای که نوک انگشت یه زن حالی به حالیت میکنه !! اونم انگشتای تپل من 😂😂😂 بدون ناخن بلند و لاک و .. قسمت وحشتناکش اینه که حالا ما تو مجازی بلاک می کنیم و تموم ؛ ولی این آدما بین ما دارن زندگی میکن ، نه چهره عجیبی دارن ؛ نه شاخ و دمی ، نمیشه تشخیصشون داد اصلا !! به سختی .. بعد بچه های فامیل مثلا میرن خونه همچین آدمایی ، چقدر خطرناکه ، با نوزاد و کودک هم تحریک میشن ، پدوفیل هم بیماریه دیگه !! تو همین دسته ها حساب میشه !! خیلی خیلی باید مراقب بود ، پسر و دختر هم نداره واقعا .. یه بار هم یادمه تو کامنتی پرسیدم شماها خواهر و مادر که دارید ، بچه که دارید ، یعنی با خانواده خودتون هم تحریک میشید ؟! یکی نوشت کلا مغز ما نسبت به خانواده واکنش بدی نداره ، و حسی نمیگیریم ، جز اون چرا !!!! عجیب بود .. پس اینکه میگیم مگه خودت ناموس نداری که فلان و اینا ، ناموسشون براشون حسی ایجاد نمیکنه ، تنظیمات ذهنیشون رو افراد درجه دوم به بعده !! پناه بر خدا ..
و بلاخره بعد از یک هفته چشم انتظاری و دیدن ابرای گردالی و پنبه ای در آسمون شهرمون ، بعد از یک هفته دمای بالا و فوق گرما ، بلاخره دیروز در حالی که خیلی خسته بودم و خوابم میومد ، همینکه فیگور خواب گرفتم و چشمم گرم شده بود و داشتم آماده میشدم که ورود کنم به سکانس خواب های عصرگاهی ، سحر گفت اسماااا باااارون و با جیغ جیغ طنین و متین و خوشحالیشون چشام کاملا باز شد و پریدم جلو در ؛ بارون های پدر دار ها ، درشتتت ، گفتم خدایاااا تو که صدای ما رو شنیدی چی میشه یه تگرگی همراهش باشه ؛ یهو دیدم انگار سنگ ریزه میاد پایین ، بعدش تبدیل شد به دونه های خیلی بزرگ و حجیم که جای ضربه ش رو ماشین بچه ها مونده بود ، هر کی ماشینو برداشته بود و میرفت تو پارکینگ یا قالیچه مینداخت رو ماشینش ؛ من با همون تیپِ خوابم یه مانتو و شال انداختم فقط و رفتم تو دل تگرگا ، جوری میخورد تو چتر که فکر کردم الان سوراخش میکنه 😂😂 ولی از زانو به پایینم کامل خیس شده بود انقدر تگرگ خورده بود بهم ، چه ضربه ای هم داشت ، انگار دعوای طایفه ای با سنگ بود 🤣🤣 در هال باز بود و تگرگ تا وسطای خونه رفته بود ، مثل حمله آدم فضایی ها به زمین !! عباس رفته بود تو حیاط ، سحر میگفت درو ببندید تگرگ نیاد داخل ، گفتم عباس همونجا بمون 😂😂😂 بنده خدا عباس .. جالبه که محله ما تگرگ اومده بود و بعضی از قسمتای شهر فقط بارون بود ، کلیپشو که استوری کردم باورشون نمیشد انگار ؛ البته خداروشکر مناطق مسکونی تگرگ داشت و به شالیزارا نرسیده احتمالا چون میتونه خراب کنه محصولات کشاورزا رو !! مثل آدمای مست کنترلی رو خنده م نداشتم و بلند بلند می خندیدم و ذوق میکردم و بدو بدو میکردم !! خلاصه خییییییلی باحال بود ؛ و تو همون یه ساعت دمای هوا کاملا محسوس چند درجه کم شد ، اگرچه شرجی اضافه شد بهش و نمیدونم چی در خودش داشت که گاهی تک سرفه میکنم واسه تنفس اون هوا ، ولی گرد و خاک روح ما و کوچه و خیابون و شهر رو شست ، ساعت ۹ هم برقا رفت تا ۱۱ ، همسایه ها همه تو کوچه ؛ بچه ها هم از عصر تو کوچه بازی میکردن از خوشحالی ، اصلا انگار هممون دوباره جون گرفتیم ، انرژی ای که گرفتم از حرفام معلومه ؟! 😍💃🏻 سحرم دو تا کیک شکلاتی خیلی خوشمزه درست کرده بود ، بوش ترکیب شده بود با بوی بارون ؛ تو همون اوضاع یکیشو برداشت و رفت باشگاه ؛ واسه دختر مربیشون درست کرده بود میگفت خوشش میاد و خوشحال میشه قطعا !! 😍💕
شبم آهنگ گذاشته بود رو باند با صدای بلند ، متین و طنین می رقصیدن و ذوق بارونو داشتن ، متین می گفت مست از بی برقی ایم و سلامتی اداره برق قر میداد 😂😂😂
این شله مخصوص استان ماست که بعد از بارندگی به شکرانه بارون درست میکنن ، گاهی وقتا که بارون نمیاد ما شله رو درست میکنیم که خدا دلش بسوزه برامون بارون بزنه 😂 بهش میگیم شله ماشکی یا آش ماش ، با رب انار و پیاز سرخ شده و ترشی و نارنج میزنیم بر بدن 😍 ولی مردای لر خیلی دوست ندارن ظاهرا ، پسراشون البته ، ولی من عاااشقشم ؛ هر بار بارون میاد فالوورامون چون میدونن خوشم میاد یه سریاشون عکس میفرستن میگن به یادت شله خوردیم 😂 یه عده میگن هرجا هستی الان داری شله ماشکی میخوری 😂😂 ساده هم نمیخورمش ، حتما با تزیین خواهد بود ، بلاخره ابهت داره ، یه بار انقدر قشنگ تزیینش کردم که یکی نوشته بود انگار تابلو فرشچیانه ، از ده تا بره شکم پر بیشتر دلمون پر کشید براش 😂😂😂
جا داره که بگم خدایاااااااا تو خیییییلی مهربونی ، خیلی عشقی که تو این فصل مثل یه معجزه واسمون بارون فرستادی ، و یه شهرو خوشحال کردی ، شکرررررت میگم ، شکر خدایی که زمین تشنه و خسته رو به بارش بارونی دوباره زنده میکنه ، واسه هر قطره بارونت از ازل تا ابد شکرت 😍💕🌸✨️ بوس به دستان پر از لطفت عشق من 😍