از یاد رفته ..
🍭 اسما ..🍭 | 03:03 1405/5/27 | 8 نظر | 9 پسندهمیشه پر از احساس بود .. وقتی ازدواج کرد دیگه کمتر وقت میکرد به احساسش رسیدگی کنه .. اونقدر غرق مهمون داری و پخت و پز میشد که نهایت احساسش میشد یه تزیین جانانه و زیبا روی سطح غذاهایی که پخته بود .. هیچوقت اونطور که لایق احساسش بود باهاش برخورد نمیکردن و دیگه عادت شده بود براش .. بیست سال گذشت و حالا دغدغه بچه هاش اونقدر براش زیاد بود که حتی نمیشد غذاهاشو آرایش بده ، کل خوابش شده بود سه ساعت در روز !! و باز هم اونطور که باید قدر دان تلاشش نبودن .. دیگه انگار احساسش یه گوشه مونده بود و خاک میخورد .. هر بار میدیدمش دلم می خواست بهش بگم حواسم بهت هست .. با یه حرف با یه جمله احساسی اشک تو چشماش جمع میشد و می فهمیدم زیر کوهی از خاکی که روی احساسش خوابیده هنوزم چیزی مثل یه نبض میزنه و جون داره ..
میدونی این سرگذشت فقط مختص به یه زن نیست ، من زنای زیادی رو دیدم که به اینجا رسیدن ، که از تمام احساسشون یه نبض مونده و هنوزم اطرافیانش متوجه نیستن با این زن چیکار کردن !! کاش قدر بدونید ، کاش حواسمون به آدمای زندگیمون باشه ..آدمایی که با یه تبریک تولد گفتن ما اونم وقتی که انتظارشو ندارن حواسشون میره پی خودشون که وجود دارن ، نمیخوام یه طرفه قضاوت کنم و بگم خودشون کاملن و ایرادی ندارن ، نه اتفاقا بعضیاشون شاید اخلاقای نادرستی هم دارن ، ولی اون تنها بودن تو زندگیشون ناراحت کننده ست !!☹️