کولی بازی مردان ..
🍭 اسما ..🍭 | 08:08 1405/5/20 | 12 نظر | 11 پسندخدایاااا چرا انقدر بعضی از مردا وقتی یه کوچولو جاییشون درد میگیره کولی بازی درمیارن 🤣🤣🤣
سحر بنده خدا دیگه از شدت بی حسی عصب دستش هر چند روز یه بار یه چیزی از دستش میوفته میشکنه ولی بازم کار کردنو کم نمیکنه ، مامانم دستش ورم کرده بود کبود شده بود ولی بازم کارای درجه چندشو انجام میداد ، یا کلا خانما در بدترین حالت هم کارای خونه و خانواده رو حتی بیشتر از حد معمول انجام میدن اکثرا ، به جز تعدادی که کلا حوصله کار ندارن و ..
ولی جز زیر لبی گفتن ، غر نمیزنن و به رو نمیارن ، اماااا کافیه مثلا عباس کمی گردنش درد بگیره ، اینکه بگه درد دارم اوکیه ، ولی اینکه زود میرن رو فاز اینکه دیگه تمومه و میخوایم بمیریم واقعا برام عجیبه !!
بابام به شدت دردهای جسمی رو تحمل میکنه ، اصلا بنده خدا از شدت درد استخوناش و کمرش و پاهاش شبا به زور میخوابه ولی اگه سرما بخوره روحیه نداره !!!
چرا اینطوری ان ؟! 😂😂😂😂
عباس دیروز گردنش گرفته بود پیچ خورده بود و نمیتونست درست بچرخونش ، انقدر غر میزد ، صداشم تغییر کرده بود اصلا ؛ صدای آدمایی که روحیه ندارن ، می گفت یعنی ۳۷ سالگی رو میبینم؟! 🤣🤣🤣
گفتم واسه یه گردن درد ؟! سحر براش غذاشو مثل همیشه دیزاینی گذاشت رو سفره ، پا شد رفت رو میز نشست گفت نمیتونم گردنمو بیارم پایین ، گفتم واقعا رفتی بالا !؟؟؟ فکر کردم شوخی میکنه !! بعد می گفت نه سبزی نذار ، سحر براش گذاشت و سینی غذاشو بهش داد ، تا تار آخر سبزی رو هم خورد فکر کنم 🤣 ولی ناز کردنش در نوع خودش جالب بود ، گفتم غذاتو بخور کم ناز کن 😂😂 بعد حرف مردن شد یهو ، گفتم تو از نسل عموت و بابات هستی ؛ تا ۹۰ سالگی حداقل عمر میکنی ، هیچیت نیست !!
دور از جونش ، الهی همیشه سلامت باشه ، ولی هی شوخی میکردم باهاش ، گفتم طنین دوست داری یه بابای جدید داشته باشی ؟! گفت نههههه تیکه پاره ش میکنم😂😂😂
متین رگ گردنش زده بود بیرون صداشو برده بود بالا ، گفت مگه من مرده باشم که یه مرد دیگه بیاد تو این خونه ، گفتم پ چی دربیاریم بخوریم ؟! کی خرجمونو میده ؟! گفت خودم مثل یه شیییر کار میکنم پول درمیارم ..
مرد کوچولوی خاله 😍🌸✨️💕
گفتم باباتون تکراری نشده براتون ؟! عوضش کنیم 😂😂
طنین گفت مگه تو باباتو عوض میکنی ؟! گفتم خب من ۳۲ ساله کنارشم نمیتونم ، ولی تو ۷ سالته خیلی وقت نیست کنارشی ، دیگه زد به دادکشی و تهدید که اگه یه نفر دیگه حرف مردن بیاره پاره ش میکنم و ..
سحرم در سکوت گوش میداد ، انقدر خسته بود و از صبح درگیر کارای اداری جواز کسب بود تو این گرما که جون کل کل و تهدید نداشت دیگه !!
عباس دیشبم رفته برا خودش روغن خریده و داده به سحر که ماساژش بده ، گفتم عامو سِی این بشر !! ظهر هم باج داده بود به طنین که ماساژش بده ، انقدر می خندیدم بهش ، سحر گفت واقعا میترسن ها ؟! مردا همینطوری ان 🤣🤣🤣
ولی خیلی باحاله ، مثل نینی میشن و میخواد نازشون کنی 😂
مرداتونو در مریضی و بیماری و حال ناخوششون دریابید ؛ واقعا دست خودشون نیست ، روحیه ضعیف درونشون با کولی بازی هاشون دست به یکی میکنن و همچین وضعیتی پیش میاد .. 😂😂