🍭 اسما ..🍭 | 22:22 1405/4/30 | اولین بار که رفتم اعتکاف احتمالا راهنمایی بودم ، خب سال اول چون آشنایی نداشتم یه مقدار سختم بود ، خصوصا که سه روزه قرار بود قرانو ختم کنیم ، حساس بودم که حتما اعمال رو انجام بدم کامل (کمالگراییه همیشه بوده 😐) خلاصه خیلی کمبود خواب داشتم ، خدا رحمتش کنه حاج خانوم که چند وقت پیش فوت کرد ؛ با خواهرش بانی اعتکاف شهرمون بودن ، از جیب خودشون کلی هدیه می خریدن هر سال و معتکفا رو تشویق میکردن ، خصوصا سال اولی ها رو ، روز آخرم قرعه کشی میکرد یا سوال می پرسید هرکی جواب میداد هدیه مخصوص داشت ، یادمه روز آخر بود و قرار بود بین سیصد نفر قرعه کشی بشه و چند نفر انتخاب بشن ، منم خسته بودم و شدیدااا خوابم میومد ، گفتم مگه من از این شانسا دارم که اسمم در بیاد ؟! میخوابم بعد از قرعه کشی بیدارم کنید !! همین که چشمم گرم شد ، اولین قرعه رو برداشتن و اسم من درومد ..🥺
نگم چه جوری شرمنده شدم ، شرمنده خدا و حرفی که زده بودم ، اطرافیام هم هی تعریف میکردن و می گفتن اسما اینو گفته و اولین نفر اسمش درومده !!
بعده اون دیگه امید تو دلم روشن شد ، که اگه خدا بخواد بین یه میلیون نفر هم اسمت درمیاد !!
خدا اگه قرار باشه چیزی به کسی بده مهم نیست از نظر تو چقدر محاله و درصد پایینی داره اون که بخواد همه چی ممکن میشه .. گاهی وقتا ما الکی نا امیدیم .. ایمان و اعتماد به خدا آرامش به همراه میاره !!
اصلا آدمی که تسلیم خدا باشه ؛ تلاششو میکنه ولی جایی که دست اون نیست استرس نداره ، میگه کافیه اون بخواد !!
♡
پ.ن : درسته گریه میکنم و دلم می خواست امسال هم بین زائرا باشم ، بعد میگم اسما تو هر سالی که رفتی معجزه ای رفتی ، چه سال اول که بابا به طرز عجیبی راضی شد برم ، چه سال دوم که ده روز قبل از رفتنم حالم خیلی بد بود و به محض رسیدن رو مرز اون حال بد یهو پر کشید ، چه پارسال که تا لحظه حرکت حالم گرفته بود واسه قضیه ای و اونم قبل از نجف برام اوکی شد !!
میگم امسال اگه موندی خیریتی داشته ، تسلیم مطلقم ، ولی نمیتونم گریه نکنم ، نمیتونم جوری رفتار کنم انگار هیچی نشده ، همسفرای سالای قبلم دیروز براشون جور شد و اسم نوشتن ، اونا هم شب قبل نمیدونستن فرداش طلبیده میشن !! دو روز مونده به حرکت هنوزم گوشه دلم امید میتپه !!
یا پنج سال قسمت نشد برم مشهد بعدش به بهترین شکل خدا برامون خواست و رفتیم ، اربعین اگه نشد امید دارم که یه شب بارونی تو بین الحرمین قدم بردارم ، و چند قدمی ضریح نماز شکر بخونم !! اگه نشد هم باز هرچی خدا بخواد ، تسلیمم !!! و الان آرومترم !!
🍭 اسما ..🍭 | 00:00 1405/4/30 | | اگه بگم بالای صد بار تو اون یه ساعت از خواب پریدم دروغ نگفتم .. یه حس منگی ، خفگی ، پکری ، بی حالی ، گرفتگی ؛ از شدت عصبی بودن !! حالم جوری بود که دلم میخواست چشامو ببندم و یه ماه دیگه این موقع بازش کنم !! زیر پوسته آروم چهره م یه عالمه اشک و فریاد بود !!
ساعت ۱ شب بود عموم داشت با یه نفر راجب یه موضوع خیلی مهم حرف میزد ، اونقدر مهم بود که تو مسیر پرونده رو داده بود دست زن عمو میگفت برام فلان چیزو پیدا کن !! همچین مواقعی عمو بهم میگه خسته ای ؟! خوبی ؟! تمرکز داری ؟! چون ذره ای عدم تمرکز کارو عقب میندازه ، گفتم آره اوکی ام !! نمیدونم چطوری بگم که قابل درک باشه ، انگار کل مغزم داشت تمام تلاششو میکرد که متمرکز بمونه ، همزمان صدای عموم رو جامع به مغزم می رسوندم که اون فرمان بده و بنویسم ، یهو یه سری چیزا از جلو چشمم رد میشد ، چشام تار میشد و اشک حلقه زده بود ، می گفتم اسما نه ، الان نه !! همون فشار روانی ای که بهم میومد بدتر حالمو می گرفت !!
یه جا گوشم می شنید که عمو گفت بند ۶۳ ، خب سریع باید می رفتم رو اون بند که واسه طرف بخونه ، من زل زده بودم به صفحه ، متوجه شدم زد به شونه م و اشاره کرد به رو به رو ، یعنی برو رو اون قسمت !! انگار از وسط خیابونای کربلا یهو پرت شدم تو اون اتاق پشت میز ، از صدای "مای بارد" بچه های عراقی رسیدم به بند ۶۳ ، بند بند دلم کربلا رو میخواد و این روزا اونقدر به هم ریخته م که آجیم باهام حرف میزد ، گفتم سحر نمیدونم چی میگی ، میشنوم ولی نمیفهمم !! یه سال دوری و چشم انتظاری و دلتنگی ، باور نمیکنم امسال قرار نیست بین زائرای اربعین باشم ، حسم مثل وقتیه که یه دختر با خودش میگه نکنه بابا دوسم نداره دیگه !! نکنه کاری کردم که ازم دلخوره !!
میدونی اونی که نرفته فقط نرفته ، اونی که رفته ، خصوصا اگه همه سفراش اربعین بوده خیلی سختشه که جا بمونه !! هر بار که میپرسن امسالم یادمون باش چقدر اشک میریزم تا بنویسم امسال قسمتم نشد !! یکی از همسفرام پیام داد اگه تو نیای من نمیرم ، دلم میخواد فقط با تو همسفر باشم ، گفت اسما پست و استوری های سال قبلو بذار ، گفتم طاقت میارم مگه ؟! پای هر ادیت باید زار بزنم !! خودم حالم خوش نیست تو هم هی کلیپ میفرستی !! میخوان دلداری بدن میگن آره شرایط جنگیه بهتر ، بعدا برو ، میگم اتفاقا چون شرایط جنگیه اصرار داشتم انقدر ، انگار اینجوری نشون میدی که جون من تویی ، مهم اینه به تو برسم ، تو مسیر تو باشم !! یه سال هرچی ریختی تو دلت رو اربعین کنج حرم ، کنار ۶ گوشه میذاری زمین و سبک میشی !! امسال سنگین ترین بار روی شونه هام همین جا مونده بودنم از اربعین و کربلاست !! امیدوارم با یه کربلای دیگه تو همین سال جبران بشه 😔😔
هر راهی رفتم انگار قسمت نبود واقعا !! هنوزم میگم شاید خدا خواست و رفتم ، هیچ چیزی واسه خدا سخت نیست ، به طلبیدنه فقط !! دوستم پارسال نیم ساعت قبل از حرکت ساکشو جمع کرد و رسید بهمون ، گفت اسما طلبیده باشی میری !! هرچی خدا بخواد !! تسلیمم ..
🍭 اسما ..🍭 | 23:23 1405/4/29 | | قبل از اینکه گوشی داشته باشیم کسی یادش هست سرگرمی های ما چی بود !؟
ایام مدرسه یادمه درس بود و من گاهی رمانی چیزی می خوندم ، تابستونا یادم نیست !! احتمالا شعر و رمان می نوشتم !! بعد هم ۱۸ سالگی که خیلیاشو آتیش زدم و پاره پاره کردم تو مسیر تو جاده ، دادمش به دست باد !! اونقدر تخیلات عاشقانه م واقعی بود که کسی باور نمیکرد اینا از تصوراتم میاد !! سالهاست که به این چیزا فکر نکردم !!
🍭 اسما ..🍭 | 20:20 1405/4/29 | | بعضی ها هم هستن که از وقت خودشون واسه رفع مشکلات خودشون استفاده نمیکنن ؛ مثلا به جای خودشناسی و پیدا کردن مشکلات روانی و روحیشون و درمان اونا مدام سرشون تو زندگی بقیه ست ، یا اون زمانی که باید تو صف ویزیت روانشناس بگذرونن ؛ دنبال زیر و رو کردن زندگی دیگرانن که یه دلیل واسه گیر دادن پیدا کنن ، یا ۹۰ درصد خوبی های آدما رو میزنن کنار و رو اون ۱۰ درصد فوکوس میکنن که بگن آرهههه تو فلان مشکلو داری !! اینجوری عقده های خودشونو بطور موقت آروم میکنن !!
اینایی که وقت میذارن و تو بلاگیکس اکانت میسازن که برن به صورت ناشناس واسه دیگران عقده هاشونو تو کامنتا خالی کنن ، ورژن مجازی همونایی ان که پولشون رو صرف خوشی هاشون نمیکنن ، از این سر شهر میکوبن وقت میذارن و میرن ته شهر دنبال رمال میگردن ، هزینه اسنپ میدن ، هزینه سحر و جادو میدن ، ساعت ها تو صف رمالی میشینن ، که واسه زندگی آدمایی که نمیشناسن سحر و جادو بگیرن بلکه موقتی هم شده گیر و گره بندازه تو زندگیشون تا احساس آرامش کنن !!!
وگرنه منی که نمیدونی کی ام ، چیکاره م ، اخلاقم چیه ، رفتارم چیه ، حد و مرزم چیه ، چرا باید اونقدر برات مهم باشم که این مراحلو طی کنی که بیای یه دونه کامنت بذاری که حتی تایید هم نخواهد شد ، بلاک و تمام ، فاااااقد اهمیت !!! من بالای ۱۳ ساله تو اینستا فعالیت دارم و پارس این مدل سگا رو کاملا می شناسم ، تنها راه پاره کردنشون همین سگ محل کردنه !!
به شما هم پیشنهاد میدم هررررر کامنتی ، چه اکانت ناشناس ، چه اکانت شخصی که باهاش حال نمی کنید رو بدون هیچ تعارفی بلاک کنید !! محیط فعالیتتون رو همیشه امن نگه دارید !!
🍭 اسما ..🍭 | 16:16 1405/4/29 | | امید ، آدمو سر پا نگه میداره ، حتی وقتی ۹۹.۹ درصد میدونی راهی نیست شاید ، ولی همون یک دهمه نور امیدیه که گاهی زورش به مقدار بزرگ تر میرسه اگه خدا بخواد !! توکل به خودش ، که جز خیر هیچی برامون نمی خواد !!! وگرنه من از خدای مهربونم معجزه ها دیدم .. این بارم اگه بخواد میشه !!
🍭 اسما ..🍭 | 11:11 1405/4/27 | | دقت کردم مردای وبلاگ نویس چقدر با مردای عادی فرق دارن ، پر از حرفن ، روزانه ببین چندتا موضوع مختلف واسه بیان کردن دارن ؛ البته امیدوارم در زندگی واقعیشون هم همینطور باشن ، مثلا عاشقانه هاشونو همینقدر راحت بیان کنن ، ماجراهایی که براشون اون روز اتفاق افتاده ، یا بحث راجب سوالایی که تو ذهنشونه ، من که خیلی دوست دارم و مرد آرومی که به زور میخواد حرف بکشی از زیر زبونش باب میلم نیست !!
از اینا خوبه که پر از انرژیه ، مثلا غذا میذاری جلوش به به چه چه میکنه ، میگه اینم یه ماااچ هدیه این غذای خوشمزه ت ، یا بی مناسبت گل به دست میاد خونه و بچه ها ازش یاد میگیرن و ارزش میده به همسرش ، یا جلو خانواده خودش هوای زنشو داره و پشتشه ، یا یهویی بگه پاشو جمع کن بریم مسافرت سه روزه اصلا ، یا همین بغل ، چمن زاری جایی ناهارمونو بخوریم و بیایم ، پایه عکس گرفتن باشه و نگه حال ندارم و اصلا خودش ایده بده واسه عکس ، یا با یه جعبه بزرگ آبنبات چوبی بیاد داخل بگه زنننن اینارو پاپیون بزن بریم بیرون هر بچه ای رو دیدیم بهش بدیم خوشحال شه ، یا خونه رو برات تزیین کنه بگه به مناسبت سومین سالگرد اولین قرارمون ، تصور کن مردی رو که تاریخ اولین قرارش یادش باشه ، و خیلی یا های دیگه !!
خب دیگه از شدت بی خوابی تلپ شدم کف هال ، گوشیو بالا صورتم گرفتم و یه درصد قدرت دستم بیاد پایین تو پوزم میخوره و از این یا هایی که گفتم میپره بیرون 😂😂
الان تو بُعدِ توهمم ، مثل اینایی که مست میشن روحشون بین ابعاد مختلف به پرواز درمیاد ها ، جون بلند شدن ندارم ، میگم اسماااا تو که خودتو میشناسی ، چرا این همه لباسو انداختی تو تشت که خیس شه و مجبور شی تمومش کنی 😓😩 یا علییی گویان بلند شم ، غر کمتر بزنم ، بلکه تا اذون ظهر نصفش تموم شه !!🙁 نصفش !!!!
🍭 اسما ..🍭 | 08:08 1405/4/27 | | می گفت قبل از اینکه سبک زندگیتو بشناسم ، همیشه با خودم می گفتم این دختر چقدر سحر خیزه ، آفرین به این انرژیش ، بعدها فهمیدم هعییی دل خوش خیال ؛ این بشر مثل جغده !! 😂😂 لذاا هنوز بیدارم از دیروز ، و بسیاااار خوابم میاد !!
دیشب قبل ۱۲ بود دوش گرفتم ، قطعاااا الانم قبل خوابیدن باید دوش بگیرم ، راست میگفتن حوله فرصت خشک شدن پیدا نمیکنه اینجا 😐 امروز مجبورم تا اذون ظهر مقاومت کنم ، چون لباسامم باید بشورم !! وای فکر کن تو این گرما لباس بندازی رو رخت آویز ، همون سانت کردنش که چروک نشه باعث میشه یه حموم دیگه بیوفته پات 😂 الان رفتم واسه ادامه کار لواشک ؛ اولین بار بود این مرحله رو میرفتم ، دفعه قبل من فقط میوه ها رو شستم و رفتم خونه آجیم ، مامانم همه کاراشو انجام داد ، نگو اینو باید ذره ذره از صافی رد کنی ، تازه باید مراقب باشی استخوناش دستتو پاره نکنه ، بعد بریزی تو قابلمه چند ساعت دیگه بپزه ، خنک که شد تااااازه میریزی تو ظرف که بره واسه خشک شدن !!! 😐😐
من اینا رو نمیدونستم که گفتم دستشو قطع میکنم اگه دست کسی اومد سمتش !! دست !؟ به کمتر از گردن نباید راضی شم !! الان ریختمش تو قابلمه ، باقیش دست مادرو میبوسه !! بابا هنگ بود که داشتم کار میکردم 😐😂 آخرالزمونه !!
عاشق صدا و هوای اول صبحم ؛ صدای جیرجیرکا ، صدای جارو زدن حیاط زن همسایه ؛ صدای بلند سلام کردنشون تو کوچه ، صدای گنجشکا ، صدای بالا انداختن برنج محلی تو سینی واسه تمیز کردنش ، منم نیمی از حیاط رو شستم و بوی نم و خاک بارون خورده بلند شده ، آلبالوهای مامان هم مثل دونه های ماتیک سرخ زده زیر نور ملایم طلوع برق میزنه ، انگار لاک زرشکی زدی بهشون ، آخ دلم تنگه واسه باااارون ، واسه رعد و برق !! واسه داد زدن بابا که برم داخل چون برقش خطرناکه و من هی از خوشحالی جیغ بکشم و بلند بلند شکر بگم 😂😍
اگه عکسای اون یکی مموری بیاد بالا بعدا براتون از بارون و طبیعت و بهار قشنگ اینجا کلی عکس میذارم !! فعلا برم صبحانه بخورم و تا جایی که رخت آویز و چوب لباسی ها جا دارن لباس بشورم !! خدا به اسما توان بده !! 💕
🍭 اسما ..🍭 | 03:03 1405/4/27 | | بابا الان اومده خونه ، بار داداشم دیر رسید و تا خالی شد ساعت شد ۳ شب !!! قبلا راجب وضعیت جسمیش نوشتم ، اصلا یه جوون سالم و سرحال هم سختشه تحمل کنه تا این ساعت چه برسه به بابا !! صبح نشسته بودم سرم تو گوشی بود صدای ناله هاش رو می شنیدم ، از درد پا و کمرش که ساعت ها درگیر کارای مغازه بود !! به شدددت کمالگراست ، یعنی مغازه رو مثل طلا تحویلش بدی باز قبول نمیکنه میگه خودم باید اونطور که میخوام تمیزش کنم !! تازه تا حموم نکنه هم شام نمیخوره !! لجبازی و کمالگرایی و حساس بودن در تمیزی من هم عیانه که به کی کشیده دیگه !! 😁
داداشم هم بنده خدا باید بار دومو ببره شهر دیگه و اونجا خالیش کنه ، دم صبح میرسه خونه !!! بعد این سختی ها و زحمتا رو مردم حتی اگه ببینن سعی میکنن نادیده بگیرن !! قبل عید پارسال بود که داداشم یه تیگو خرید ، کسی که سه تا ماشین تو خونه ش بود و شغل دولتی با حقوق بالا داشت گفته بود از کجا داشته نقد بخره !!! لامذهب سیزده ساله داره قد ده تا جوون زحمت میکشه ، تازه بابامم هست ، آجیمم هست ، مامانمم کمکشون میکنه ، این یه شب در میون بی خوابی ، این همه تلاش رو چطور نمی بینید ، فقط اون نتیجه قابل رویته براتون ؟! انقدر از بقیه شنیدیم این چیزا رو که تایر ماشینش الکی الکی ترکید و خدا معجزه وار زنده به ما برگردوند خودش و خانوادشو ، بابا گفت فدا سرت فرض کن ماشینه رفته ته دره و خودت سالم اومدی بالا !! قبلش هم خیلی بهش گفتیم جای ماشین ملک بخر گوش نداد ، گفت مگه میشه واسه دهن مردم همیشه پولتو بدی ملک !؟ راستم میگه ولی خب یه سریا عادت ندارن خوشحال بشن از خوشحالی بقیه !! واقعا چرا ؟! مگه از مال اونا کم شده ؟! چطور میتونن ناراحت بشن که یه جوون به خواسته هاش برسه ؟! اونم وقتی خودش داره تو خواسته هاش زندگی میکنه !! واقعا ذات بد داشتن خیلی بده ، خدا از هممون دور کنه و همیشه قلب مهربونی بهمون بده که از شادی دیگران شاد بشیم !!
چند نفر تو شهرمون لندکروز خریدن خدایی من هربار می بینمشون ماشآءَاللَّهُ لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ الّا بِاللَّهِ میگم ، که چشم بد ازشون دور باشه ، میگم خدا براشون نگه داره !!
اگه شما از خوشحالی دیگران خوشحال میشد ، از خوشبخت بودن دو نفر چشاتون قلبی میشه ، از موفقیت دیگران حالتون خوب میشه ، همیشه خدا رو بابت داشتن ذات درستتون شکر کنید !! و ازش بخواید مراقب قلب مهربونتون باشه !!
یادمون باشه هرکی به هرچی رسیده قطعاااا خدا اجازه شو داده بهش ؛ حالا لایقش بوده یا نه وقتی خدا خواسته حتما دلیلی داشته !! سختی های پشت اون راحتی رو هم ببینیم و مبادا واسه شادی کسی آه بکشیم !!
ان شاءالله خدا حس خوب رسیدن به آرزوهامون رو هم به ما هدیه بده !! اگه خیر و صلاحمونه !! الهی آمین !! 🌸💕✨️
🍭 اسما ..🍭 | 02:02 1405/4/27 | | مامانم رفته بود مراسم داماد عمه م ، قبل شام پا شده اومده خونه ؛ میگه دخترعمه م هرچی دستمو گرفت و کشید که شام بمون مامانم قبول نکرده و اومده !! گفت بنده خدا ها خودشون عزادارن ، حالا یکی میخواد درگیر شکم مهمونا باشه !! راست میگه واقعا ، اینجا هم جمعیت بالاست و از صبح تا آخر شب میخواد پذیرایی کنی ، واسه زنداییم یه هفته بیشتر همین وضع بود ، تازه چهلم و اینا هم به کنار ، اینکه هر هفته پنجشنبه ها هم از عصر تا آخر شب باید کلی رسیدگی میشد به کنار !! امام صادق علیه السلام فرموده غذا خوردن نزد مصيبت زدگان و با خرج آنان ، از رفتارهای جاهليت است و سنت پيامبر(ص) فرستادن غذا برای مصيبت زدگان است !! حالا سنت پیامبر(ص) چی بوده ؟! اینکه سه روز واسه خانواده مصیبت دیده غذا می فرستاده تا اونا تو اون شرایط به فکر غم خودشون باشن فقط !! امیدوارم ما هم همیشه این سنت رو حفظ کنیم ، مسلمانی فقط به نام نیست ، رعایت آدابش هم مهمه !!
به مامان میگم انگار خیلی گریه کردی ، میگه آره خیلی زیاد ؛ چون فشار چشم داره نباید زیاد گریه کنه ، میگم خب چرا ؟! میگه چون از بچگی با داداشم بزرگ شد ، رفیق بودن ، کلی خاطره کنار هم داشتیم ، آدم شریفی بود ، حتی آب از دستِ کسی نخورد انقدر حلال و حروم براش مهم بود !! حیف بود .... راست میگه واقعا آدم آرومی بود ، این هفته ۳ نفر آدمای مهربون فامیلمون رو از دست دادیم که حیف بودن همشون !!
واقعا خیلی مهمه آدم جوری زندگی کنه همه پشتش بگن حیف بود و خوب بود و خدا بیامرزش !! ان شاءالله ما هم اول پیش خدا و بعد خلق خدا آبرومند و عاقبت بخیر باشیم !! و دلی رو از خودمون نرنجونیم !! زبان رو اگه کنترل کنیم خیلی چیزا تو زندگیمون کنترل میشه ، فکر کن غیبت و تهمت و قضاوت و دروغ از زندگی آدم حذف شه ، بعدش عاقبت بخیری رو میشه نزدیک حس کرد !!!