صبح اول هفته ..
🍭 اسما ..🍭 | 08:08 1405/4/27 | 6 نظر | 12 پسندمی گفت قبل از اینکه سبک زندگیتو بشناسم ، همیشه با خودم می گفتم این دختر چقدر سحر خیزه ، آفرین به این انرژیش ، بعدها فهمیدم هعییی دل خوش خیال ؛ این بشر مثل جغده !! 😂😂 لذاا هنوز بیدارم از دیروز ، و بسیاااار خوابم میاد !!
دیشب قبل ۱۲ بود دوش گرفتم ، قطعاااا الانم قبل خوابیدن باید دوش بگیرم ، راست میگفتن حوله فرصت خشک شدن پیدا نمیکنه اینجا 😐 امروز مجبورم تا اذون ظهر مقاومت کنم ، چون لباسامم باید بشورم !! وای فکر کن تو این گرما لباس بندازی رو رخت آویز ، همون سانت کردنش که چروک نشه باعث میشه یه حموم دیگه بیوفته پات 😂 الان رفتم واسه ادامه کار لواشک ؛ اولین بار بود این مرحله رو میرفتم ، دفعه قبل من فقط میوه ها رو شستم و رفتم خونه آجیم ، مامانم همه کاراشو انجام داد ، نگو اینو باید ذره ذره از صافی رد کنی ، تازه باید مراقب باشی استخوناش دستتو پاره نکنه ، بعد بریزی تو قابلمه چند ساعت دیگه بپزه ، خنک که شد تااااازه میریزی تو ظرف که بره واسه خشک شدن !!! 😐😐
من اینا رو نمیدونستم که گفتم دستشو قطع میکنم اگه دست کسی اومد سمتش !! دست !؟ به کمتر از گردن نباید راضی شم !! الان ریختمش تو قابلمه ، باقیش دست مادرو میبوسه !! بابا هنگ بود که داشتم کار میکردم 😐😂 آخرالزمونه !!
عاشق صدا و هوای اول صبحم ؛ صدای جیرجیرکا ، صدای جارو زدن حیاط زن همسایه ؛ صدای بلند سلام کردنشون تو کوچه ، صدای گنجشکا ، صدای بالا انداختن برنج محلی تو سینی واسه تمیز کردنش ، منم نیمی از حیاط رو شستم و بوی نم و خاک بارون خورده بلند شده ، آلبالوهای مامان هم مثل دونه های ماتیک سرخ زده زیر نور ملایم طلوع برق میزنه ، انگار لاک زرشکی زدی بهشون ، آخ دلم تنگه واسه باااارون ، واسه رعد و برق !! واسه داد زدن بابا که برم داخل چون برقش خطرناکه و من هی از خوشحالی جیغ بکشم و بلند بلند شکر بگم 😂😍
اگه عکسای اون یکی مموری بیاد بالا بعدا براتون از بارون و طبیعت و بهار قشنگ اینجا کلی عکس میذارم !! فعلا برم صبحانه بخورم و تا جایی که رخت آویز و چوب لباسی ها جا دارن لباس بشورم !! خدا به اسما توان بده !! 💕