♡ stay strong ♡

الهی به امید تو ..💕✨️🌸

خدایا شکرت واسه هر چیزی که تو واسه من میخوای !!💕✨️
صبر در برابر زمان بندی تو رو دوست دارم ..
چون ایمان دارم چیزی که تو بخوای سراسر خیره ..
حتی اگه خلاف چیزی باشه که از تو خواستیم ..
توکل به خودت ، شکرت واسه هر لحظه م ، شکرت !!😍💕
1405/03/22

 

 

اونایی که عکاسن میدونن گاهی یه عکس ساده چقدر ارزشمنده ..
منی که از ۱۸ سالگی کلی عکس و فیلم از دیگران گرفتم و دارم
بالای ۳۰ تا مموری و یه هارد دارم ؛ دلمم نمیاد یکیشو حذف کنم ؛
اینکه یهویی چندتا از مموری هام بالا نیاد ، اونم حجم بالاهاش
اونم عکس و فیلمایی که مربوط به سفرای خودمه ..
یعنی حالی که نمیتونم توصیفش کنم !!
اولین بار که خیلی سال پیشا تازه گوشی های هواوی اومده بودن
گوشیه قاطی کرد و کامل همه چیزاش پاک شد یادمه زااار میزدم
انقدر گریه میکردم که به هق هق افتاده بودم ..
عکسای منم جوریه که معمولا فقط خودم دارمشون ..
بعده اون عکسای یکی از سفرای کربلام رو مموری حذف شد ..
اونجا هم خیلی گریه کردم و چون با کاروان رفته بودیم
یه چندتاییشو واسه هم کاروانی ها فرستاده بودم
عجیب بود که اونا هم گفتن عکسا پیششون پاک شده !!
تا قبل عید که یه مموری ۶۴ نمیدونم چش بود ترک برداشت ..
باور نمیکردم ، می‌ گفتم نه اینا خیلی مهمن نباید حذف بشن ..
کلا واسه این چیزا چون مهمن جنس خوب هم میخرم همیشه ..
یه مموری قبل عید خریدم ، عکسای تولدم ، عیدمون ، خانوادگی
تفریحاتمون ، دورهمی ها ، سفری اگه رفته بودم تو این سه ماه
توی این مموری جدیده بود ، که دو هفته پیش یهویی غیب شد داده هاش ..
اونقدر گریه میکردم ، منی که عادت گریه کردن کنار دیگرانو ندارم
مامانم می گفت بلاخره یه جوری میشه بیاریش بالا ..
میخواست دلداریم بده که خداروشکر رو لپتاپ اومد
و سریع همشو کپی کردم اونجا !!
حالا امروز یه ۳۲ و یه ۶۴ دیگه باز نیومد بالا 😭
اومدم گریه کنم ، یه کمم اشک اومد تو چشمم ، سریع پاکش کردم
گفتم ولش کن اسما امروز نباید چیزی تورو به هم بریزه ..
چون یه روز مهم بود برام !!
بعد یاد حرف یه نفر افتادم که می گفت تهش چی !؟
اصلا فرض کن کل عکسا رو هم چاپ کردی تا صد سال هم نگهش داشتن ..
قراره چی بشه !؟ مهم اینه اون لحظه بهت خوش گذشته ..
مهم اینه ثبتش کردی چند بار هم مرورش کردی ، کافیه همین !!
دلداری بود برام ولی خب کاری ازم برنمیاد ..
دیگه نسبت به این قضیه واکنشم مثل قبل نیست !!
بی حس شدم یه جورایی ، و سعی می کنم از این به بعد
سریع چیزای مهمو بریزم رو هارد یا لپتاپ ..
اگه یه وقتایی روزگار سر ناسازگاری داشت ؛ بها ندیم
زندگی ادامه داره و ادامه بدیم ، نذاریم چیزی حالمونو بگیره ..
خداروشکر عصرش اون حال بد جبران شد و الان یه اسمای عااالی ام !!
خوشحالم که نذاشتم حال بدیه حالمو بگیره ..
هرچند گوشه ای از ذهنم هست و بابتش ته مه های دلم ناراحتم ‌..
ولی وقتی خودمو میزنم به بی حسی ، احساس قوی بودن می کنم !!
امیدوارم دیگه هیچوقت همچین‌ اتفاقی واسه من و هیچکس پیش نیاد !!

ساعت ۵ بود که یهو کولر یه صدای خشنی داد و خاموش شد ..
همزمان لامپا هم آژیری شده بودن ..
اتاق بالایی و آشپزخونه برق داشت ، پذیرایی و یه طرف دیگه نه !!
امروز به حدی کار دارم که تا الان نتونستم بخوابم
گفتم ۵ ساعت بخوابم بعدش تا آخر شب میخواد سر پا باشی ..
که فعلا برقا سر لج افتاده تو این گرمای جنوب .. 
بوی سوختن زمینای کشاورزی کل شهرو گرفته ..
محافظ قرمزه و فیوز اصلی هم زرد بود بعدش نوشت ارور ..
اینستا این وسط بدون فیلتر مثل سرعت نور میاد بالا ..
خمیازه های عمیقم و چشای خسته ی رو همم ، خواب رو میطلبه ..
خدا کنه یه ساعتی بخوابم لاقل تا هوای اتاق خنکه !!
خدا کنه تابستون برقا رو قطع نکنن واقعا ظلمه تو این هوا ..
دو دقیقه هم نمیتونن خودشون این گرما رو تحمل کنن ..
بیخیال ، ان شاءالله امروز روز قشنگی باشه  !!😍💕🌸✨️
 

همون سالی انگشت شمار که راه گم میکنن و از زیر در میان داخل
دلم نمیاد با دمپایی بزنم تو ملاجشون و بندازمشون بیرون ..
اگه خانوادش منتظرش باشه چی ؟! اگه یار داشته باشه ..
اگه از رو کنجکاوی اومده باشه اینجا که ببینه زندگی آدما چطوریه ..
چقدر چشم‌ گربه ها رو پاییده تا تونسته فرار کنه از دستش
و بدون دیده شدن و جلب توجه به مرز خونه برسه !!
اصلا اگه فکر کنه سوسکا و آدما میتونن با هم رفیق باشن‌ چی ؟!
یه لیوان یه بار مصرف روی طاقچه هست مخصوص این عزیزان
عنکبوت فسقلی باشه ، زنبور باشه ‌، پروانه باشه ، سوسک باشه ..
سعی میکنم بندازمشون تو اون لیوان و بیرون آزادشون کنم‌ ..
البته یه وقتایی هم دستکش یه بار مصرف میپوشم
با دست میگیرمش و آزادش میکنم ، جوری که له و اذیت نشه ..
همه ما تو این دنیا حق زندگی کردن داریم ..
حتی اگه گاهی مسیر رو اشتباه بریم و خطر کنیم ..
حتی اگه بعضیا فکر کنن چهره جذاب و دلربایی نداریم ..
همه آفریده های خدا زیبایی خودشونو دارن و اگه حضورشون نباشه
یه جای کار این دنیا لنگ میمونه !!
البته نسبت به سوسکایی که پرواز میکنن نظری ندارم فعلا🤣
ولی با هر موجودیتی تو دنیا مهربون باشیم ..
با انسان ها اما محتاط تر !!!

پ.ن : ماه شب چهارده بود ، فکر کنم بزرگ ترین ماه سال بود ..
هر کی عکس میذاشت من و ماه و فلان ..
منم با سوسکی که یهویی و نمیدونم از کجا اومده بود
یه عکس یادگاری با ماه گرفتم و به یادگار موند !!😂😍🪳
از رنگش میشد فهمید که سوسک نوجوانه !!
خیر از جوونیش ببینه ، پیر شی الهی😂😂

یکی از خصلتای زشت و سطح پایینی که بعضیا دارن
اینه که تو خصوصی ترین مسائل آدما فضولی میکنن ..
یه روز یکی از دوستای دوران دبستانم بهم پیام داد و نوشت
" سلام اسما می خواستم بدونم تو تا حالا با کسی دوست بودی ؟! 
بلافاصله نوشت منظورم پسره ، افتاد ؟! با پسری دوست بودی ؟! "
حالا اون لحن لاتی افتاااادش رو کاری ندارم ..
ولی چی میشه یهو طرف این سوال براش پیش میاد
که فلانی تا حالا دوست پسر داشته یا نه !؟
و چی میشه که درجا پیگیر جوابش میشه و پر رو میپرسه!!
همچین مواقعی اصلااااا به اینکه طرف مقابلم کیه
نه نگاه می کنم نه مهمه که ناراحت بشه ..
صمیمت من با این شخص اونقدر نبود که همچین سوالی بپرسه !!
گفتم به کسی چه ربطی داره که بودم یا نه ؟!؟!
گفت منم جای آجیت ، میخوام بدونم ..
منم هی خشممو کنترل میکردم که بعده بیست و اندی سال بلاکش نکنم ..
گفتم به آجیمم راجب مسائل خصوصی زندگیم جواب پس نمیدم ..
گفت می خواستم یه نفرو برام امتحان کنی ..
گفتم چی باعث شده که فکر کنی من اهل این کارام ؟؟؟
منی که به هیچ وجه آدم اهل حاشیه ای نیستم ..
از فضولی بدم میاد ، از پرسیدن سوال خصوصی ..
از دخالت ، از سرت تو زندگی خودت نبودن ..!!
عجیب بود برام این حرفش !!
اونم وقتی جواب منو میدونه و یقین داره میزنم تو پرش ..
با اینکه من خیلی احترام فامیلا رو نگه می دارم
خاله م یه بار یه استوری فضولیانه گذاشته بودم 
بیرون که رفتیم اومد پیشم ، گفت خاله یه چیزی بگم
گفتم جونم ..
گفت می خواستم یه چیزی بپرسم ولی ترسیدم 
با خودم گفتم اسما میشوره میذارم کنار 😂😂
یا یکی از آشناهامون اگه یه سوال ساده هم داشته باشه
به آجیم زنگ‌ میزنه و عمراااا از من چیزی بپرسه
میگه اسما به هم‌ میریزه رک میگه به تو چه ..
یعنی دیگران میدونن اخلاقمو بعد ببین فضولی این دختر
چقدر زیااااد بوده که حاضر شده حرف بخوره 
ولی شانسشو امتحان کنه شااااید جواب بگیره!!
خب من بسیااار راضی ام از این اخلاقم‌ ..😎😂
در عین مهربونی ، باید سیاست هم داشت ، حد و‌ مرز همیشه خوبه ..
هیچ آسیبی از این حد نگه داشتنا نخواهید دید ..!!
بارها هم فکر کردم به این اخلاق دیگران ..
دونستن مسائل خصوصی یا حتی عمومی دیگران
چه جذابیتی داره ؟! چه علمی به دیگران اضافه میکنه ؟!
نهایتا هم فهمیدی مهریه ش چندتاست و شوهرش چیکارست ..
فهمیدی ماهی چقدر حقوق فلانیه ، فهمیدی دلیل جداییشون چی بوده ..
و هر چیز دیگه ای رو ، خب که چی ؟!
هیچوقت این اخلاق زشتو نتونستم هضم کنم ..
و ارتباطم با این آدما رو روی کمترین درصد میذارم ..
در حد همون تبریک تولد و سال نو و اینا ..!!
یعنی خودشون متوجه زشتی رفتارشون نمیشن ؟!!
و اگه میشن چرا تلاش نمیکنن کنترلش کنن ..😕

نوشته بود گفتن کدومش برات سخت تره ؟!

۱. معذرت میخوام ..

۲. دوستت دارم ..

۳. به کمک‌ نیاز دارم ..

۴. اشتباه کردم ..

.

پ.ن : بدون فکر گزینه سوم ..

شده ‌کاریو انجام ندم هم نمیدم ولی به کسی نمیگم کمک میخوام !!😐

البته یک و چهار رو هم نمیگم معمولا ..🙄

دو هم به آدم درستش چرا که نه !!

 

یکی از شلوغ ترین مراسمایی بود که تا الان دیدم ..
از سر چهار راه تا خود حسینیه پر بود از مردمی که هر کدوم 
یه خاطره از خوبی های خودش و خواهرای مرحومش داشتن !!
چه عزتی ، چه شکوهی ، چه با ارزش و چقدر بی تلعق رفت ..
وصیت کرده بود که تو حیاط کناری حسینیه ای که خودش و خواهرش 
سالها پیش ساخته بودن خاکش کنن 
می گفت میخوام همیشه صدای روضه و قران رو تو گوشم بشنوم ..😢
لحظه خوندن نماز ، از امام جمعه گرفته تا مردم عادی همه گریه میکردن ..
به جرات میگم که آزارش حتی به یه مورچه هم نرسید هیچوقت ..
ما بچه بودیم و داوطلبانه میبردمون مدرسه قدیمی شهر
یه کتابای سبز قرانی بود ؛ بهمون آموزش قران خوانی میداد ..
هنوزم صدای خواهرش تو گوشمه ، وقتی والضالین رو تلفظ میکرد ..
وقتی سوره کافرون رو با برامون با حوصله میخوند و تکرار میکرد ..
بعدها مدیر و معاون شدن ، بعد ها خیر شدن ، بعدها بانی و خادم‌‌ ..
یعنی همیشه خادم بودن ، بی ریا و بدون نمایش ..
حقوقشون صرف نیازمندا میشد ‌، طبقه بالای حسینیه
کلی وسیله جمع کرده بودن که واسه نیازمندا بسته بندی کنن ..
محال بود صدای داد زدنشو کسی شنیده باشه ، همیشه آروم بود ..
از وسایلی که میاوردن حسینیه نمیخورد ، 
فقط از هر چیزی که خودش هزینه کرده بود مصرف میکرد ..
ایام اعتکاف هر کسی لحظه افطار عجله میکرد واسه افطاری خوردن
ولی اون اول مطمئن میشد همه نشستن و غذا گیرشون اومده
بعد از غذایی که دختر برادرش براش آورده بود میخورد ..
یه مومن واقعی و خالص بود ؛ خونشون تا قبل از ساخت حسینیه
محفل قران و روضه های شب قدر و محرم بود ..
امر به معروف کردناش بیشتر دلسوزی و نصیحت خواهرانه بود
به عروس و دومادا کمک میکرد ‌، تو حسینیه جشن میگرفت براشون ..
هر قشری تو جامعه ، چه فرهنگی چه ادبی چه هنری چه معنوی
چه سیاسی ، چه علمی ، همه و همه از حضورش بهره میبردن ..
و این خوب بودن از درونش بود ، از ذات پاکش ، از ایمان واقعیش !!
وصیت کرده بود که وقتی میخوان به خاک بسپارنش
هیچ مرد نامحرمی تو اون حیاط نباشه ..
مبادا حجم تن پیچیده تو کفنش رو هم کسی ببینه ..
صدای گریه های بلند با تلقینی که میخوندن یکی شده بود
چه آروم و بی صدا اما با شکوه به خاک سپرده شد ..
و بعد گلای پرپری که ریخته میشد روی سیمان مزارش ..
زیر لبی کلی باهاش حرف زدم ‌، دعاش میکردم ، از خدا میخواستم
به حق خوبی هاش مهمون اهل بیت باشه همیشه ..
گفتم برام‌ دعا کن که بتونم تا جایی که میتونم راهتو ادامه بدم ..!!
دلم نمیومد بیام خونه ، یه گوشه زل زده بودم به خاکش ..
چندتا دختر کوچولو شمع آورده بودن و روشن میکردن ..
یکی آب و شربت میداد ، یکی لیوانا رو جمع میکرد ..
گفتن قراره ملا بیارن طبق وصیت خودش که سه شبانه روز
سه ختم قران براش انجام بدن بالا سر مزارش ..
کم کم‌ می رفتن حسینیه که واسه آرامش روحش نماز بخونن ..
هر کسی میومد باهاش یه حرفی میزد و گریه ای میکرد و میرفت .. 
یه نفر گفت ما باید واسه خودمون گریه کنیم که زنده ایم
اون سنگ تموم گذاشت تو این دنیا و رفت !!
- میدونستم یتیمایی که بهشون نون دادی امشب تنهات نمیذارن ..
- تو این شهر غریب بودم بعده تو با کی حرف بزنم ..
- ستاره به ماه رسید (خواهراش که چند سال پیش فوت کردن )
- بنده عزیز خدا خودت بودی ؛ حاجی مظلوم ..
- اونقدر خوب بود که جونشو درمیاورد میداد به بقیه ..
معلوم نبود اگه بیشتر میموندم چند صد قصه سر باز میکرد ..
با قدمای سنگین و سری که میدونستم واسه فشار چشمم
داره درد خفیفش شروع میشه و سنگین شده بود ، اومدم خونه ‌..
زیر لبی باهاش حرف میزدم همچنان ، وقتی رسیدم یه مسکن خوردم
نزدیکای صبح بود که خوابم برد ، ولی وقتی بیدار شدم
چشام شبیه یه بادکنک شده بود که روش با ماژیک چشم کشیدن ..
ولی با همون چشای ورم کرده زندگی ادامه داشت ..
یقین دارم خوبی بعضی از آدما هیچوقت از یادمون نمیره ..
و یاد و خاطرشون همیشه بعد از سالها هم زنده خواهد بود ‌..
خوشا مرگی که هم خدا ازت راضی باشه هم بنده خدا ..
هرجا هستی مثل همیشه دعامون کن حاجیه مهربون ..
روحت شاد و یادت گرامی معلم و رفیق بی نظیر !!

ممنون میشم شادی روح اموات خودتون و این عزیز تازه از دست رفته 
فاتحه و صلواتی بفرستید !!✨️
پ.ن : به رسم پنجشنبه ها ..

مامان زنگ زد و بغض کرده ازش حرف میزد ..
گفت عکسشو چاپ‌ کرده بودن یکیشو آوردم خونه !!
گفت اسما میدونی چطوری فوت شده !؟ 
بیدار که شده به دختر داداشش گفته دلم نون گرم میخواد
میشه برام نون بخری ؟! بنده خدا هم میگه چشم و میره ..
وقتی برمیگرده جسم نحیفشو کف پذیرایی خونه میبینه 
و هرچقدر احیاش کردن دیگه بی فایده بود ..!!
گفتم مامان !! یه عمر تو این شهر مردم از دستش نون خوردن
تهش چشم انتظار یه نون گرم موند و رفت !!
سکوت کردیم دو تامون ، گوشیو که قطع کردم نشستم کف هال
هی چشام پر شد و خالی شد ، پشت سر هم ، بی وقفه ..
یه سال بیشتره که نرفتم قبرستون ، امروز باید برم تشییع حتما
خدا بیامرزتش ، یقین دارم به اندازه یه کف دست نون هم
این دنیا رو جدی نگرفت هیچوقت ، مگه واسه جمع کردن ثواب !!
سومین خواهر هم مثل دو خواهر خوب دیگه ش،  یهویی رفت !!

آجیم زنگ‌ زد گفت یه خبر بد بدم !؟ حالش گرفته بود ..
گفت فلانی فوت کرد ‌، حالش بد شد ، بردنش احیا ، ولی ....
هیچی نتونستم بگم ، همه چی جلو چشمم تار شد فقط ..
معلم بچگی هامون بود ، خیر شهرمون ..
اولین کسی که با خواهرش اعتکاف رو تو مسجدمون راه انداخت ..
با هزینه خودشون حسینیه زدن ‌، و هیچوقت ذره ای غرور نداشتن ..
هیچوقت ریاکاری نکرد ، هیچکس از دستش ناراحت نشد ..
مهربون بود و‌ آروم و با اخلاق ، مومن واقعی ، ساکت و صبور ..
حتی تو عکسای دسته جمعی نمیومد ، که ریا نشه !!
آخ قلبم پر غم شد ، دقیقا خواهرش هم قبل محرم بود که فوت کرد ..
اونم همینطور الکی و یهویی و بی هیچ زمینه ای رفت !!
مثل الان وقتی شنیدم به هم ریختم و امسال محرم ....
چطوری برم حسینیه وقتی لبخندش در بدو ورود جلو چشامه ..
خیلی زیاد منو دوست داشت ، هرجای حسینیه که بودم
منو که میدید به احترامش بلند میشدم و دستامو گرم فشار میداد ..
می‌‌ گفت اسما دختر خوب !! التماس دعا !!
گاهی وقتا ازش عکس و فیلم می گرفتم ..
دیدنش اونجا حالمو خوب میکرد ، هر بار کسی تند رفتار میکرد
اون عذر میخواست و همه تلاشش جذب کردن بزرگ و کوچیک بود
از اینا نبود که چون خیلی مومنه به کسی گیر بده ..
حتی یه وقتایی شوخی میکردم می خندیدیم 
اگه یه درصد حس میکرد که رگه ای از غیبت تو حرفامون هست 
هشدار‌ میداد و با لبخند فاصله می گرفت !!
چطوری باور‌ کنم !؟ یقین دارم کل شهر داغدارش میشن ..
کل شهر براش اشک میریزن ؛ و حتی یک نفر ازش بد نمیگه ..
روحش شاد ‌، جایگاهش بهشت باشه ، لایق بهشته واقعا 😔💔
دلم نمیخواد باور کنم این خبر تلخو ، کاش یه کابوس بود ..
ولی چه میشه کرد ، جز زنده نگه داشتن یاد و خاطرشون‌ ..
جز اینکه واسه نسل بعدمون از این آدمای بزرگ بگیم ..
دوستم پیام داده میگه اسما یه شهر ؛ بچه ش بودن ..😢
حتی دخترعموهام که نزدیک به ۴۰ سالشونه دانش آموزش بودن ..
هعیییی !! اینم بخشی از زندگیه که مجبوریم بپذیریم ..
ظرف عمر هممون یه روز پر میشه ، کاش ما هم مرگمون با عزت باشه
که هیچ دلی از بودنمون نشکسته باشه ، هیچکس از ما بدی ندیده باشه ..
اینکه خدا و‌ بنده تو تمام عمرت ازت راضی باشن چه افتخار بزرگیه ..
کاش ما هم مرگ و زندگی با عزتی داشته باشیم ..
روحت شاد حاج خانم ، روحت شاد کربلایی صبور ..✨️

پ.ن : گاهی فاصله نوشتن از شادی تا نوشتن از غم
میتونه همینقدر کوتاه باشه و زندگی جز این نیست ..
ترکیبی از لحظه های مختلف !! ان شاءالله شادیش بیشتر باشه !!