♡ stay strong ♡

الهی به امید تو ..💕✨️🌸

یکی از شلوغ ترین مراسمایی بود که تا الان دیدم ..
از سر چهار راه تا خود حسینیه پر بود از مردمی که هر کدوم 
یه خاطره از خوبی های خودش و خواهرای مرحومش داشتن !!
چه عزتی ، چه شکوهی ، چه با ارزش و چقدر بی تلعق رفت ..
وصیت کرده بود که تو حیاط کناری حسینیه ای که خودش و خواهرش 
سالها پیش ساخته بودن خاکش کنن 
می گفت میخوام همیشه صدای روضه و قران رو تو گوشم بشنوم ..😢
لحظه خوندن نماز ، از امام جمعه گرفته تا مردم عادی همه گریه میکردن ..
به جرات میگم که آزارش حتی به یه مورچه هم نرسید هیچوقت ..
ما بچه بودیم و داوطلبانه میبردمون مدرسه قدیمی شهر
یه کتابای سبز قرانی بود ؛ بهمون آموزش قران خوانی میداد ..
هنوزم صدای خواهرش تو گوشمه ، وقتی والضالین رو تلفظ میکرد ..
وقتی سوره کافرون رو با برامون با حوصله میخوند و تکرار میکرد ..
بعدها مدیر و معاون شدن ، بعد ها خیر شدن ، بعدها بانی و خادم‌‌ ..
یعنی همیشه خادم بودن ، بی ریا و بدون نمایش ..
حقوقشون صرف نیازمندا میشد ‌، طبقه بالای حسینیه
کلی وسیله جمع کرده بودن که واسه نیازمندا بسته بندی کنن ..
محال بود صدای داد زدنشو کسی شنیده باشه ، همیشه آروم بود ..
از وسایلی که میاوردن حسینیه نمیخورد ، 
فقط از هر چیزی که خودش هزینه کرده بود مصرف میکرد ..
ایام اعتکاف هر کسی لحظه افطار عجله میکرد واسه افطاری خوردن
ولی اون اول مطمئن میشد همه نشستن و غذا گیرشون اومده
بعد از غذایی که دختر برادرش براش آورده بود میخورد ..
یه مومن واقعی و خالص بود ؛ خونشون تا قبل از ساخت حسینیه
محفل قران و روضه های شب قدر و محرم بود ..
امر به معروف کردناش بیشتر دلسوزی و نصیحت خواهرانه بود
به عروس و دومادا کمک میکرد ‌، تو حسینیه جشن میگرفت براشون ..
هر قشری تو جامعه ، چه فرهنگی چه ادبی چه هنری چه معنوی
چه سیاسی ، چه علمی ، همه و همه از حضورش بهره میبردن ..
و این خوب بودن از درونش بود ، از ذات پاکش ، از ایمان واقعیش !!
وصیت کرده بود که وقتی میخوان به خاک بسپارنش
هیچ مرد نامحرمی تو اون حیاط نباشه ..
مبادا حجم تن پیچیده تو کفنش رو هم کسی ببینه ..
صدای گریه های بلند با تلقینی که میخوندن یکی شده بود
چه آروم و بی صدا اما با شکوه به خاک سپرده شد ..
و بعد گلای پرپری که ریخته میشد روی سیمان مزارش ..
زیر لبی کلی باهاش حرف زدم ‌، دعاش میکردم ، از خدا میخواستم
به حق خوبی هاش مهمون اهل بیت باشه همیشه ..
گفتم برام‌ دعا کن که بتونم تا جایی که میتونم راهتو ادامه بدم ..!!
دلم نمیومد بیام خونه ، یه گوشه زل زده بودم به خاکش ..
چندتا دختر کوچولو شمع آورده بودن و روشن میکردن ..
یکی آب و شربت میداد ، یکی لیوانا رو جمع میکرد ..
گفتن قراره ملا بیارن طبق وصیت خودش که سه شبانه روز
سه ختم قران براش انجام بدن بالا سر مزارش ..
کم کم‌ می رفتن حسینیه که واسه آرامش روحش نماز بخونن ..
هر کسی میومد باهاش یه حرفی میزد و گریه ای میکرد و میرفت .. 
یه نفر گفت ما باید واسه خودمون گریه کنیم که زنده ایم
اون سنگ تموم گذاشت تو این دنیا و رفت !!
- میدونستم یتیمایی که بهشون نون دادی امشب تنهات نمیذارن ..
- تو این شهر غریب بودم بعده تو با کی حرف بزنم ..
- ستاره به ماه رسید (خواهراش که چند سال پیش فوت کردن )
- بنده عزیز خدا خودت بودی ؛ حاجی مظلوم ..
- اونقدر خوب بود که جونشو درمیاورد میداد به بقیه ..
معلوم نبود اگه بیشتر میموندم چند صد قصه سر باز میکرد ..
با قدمای سنگین و سری که میدونستم واسه فشار چشمم
داره درد خفیفش شروع میشه و سنگین شده بود ، اومدم خونه ‌..
زیر لبی باهاش حرف میزدم همچنان ، وقتی رسیدم یه مسکن خوردم
نزدیکای صبح بود که خوابم برد ، ولی وقتی بیدار شدم
چشام شبیه یه بادکنک شده بود که روش با ماژیک چشم کشیدن ..
ولی با همون چشای ورم کرده زندگی ادامه داشت ..
یقین دارم خوبی بعضی از آدما هیچوقت از یادمون نمیره ..
و یاد و خاطرشون همیشه بعد از سالها هم زنده خواهد بود ‌..
خوشا مرگی که هم خدا ازت راضی باشه هم بنده خدا ..
هرجا هستی مثل همیشه دعامون کن حاجیه مهربون ..
روحت شاد و یادت گرامی معلم و رفیق بی نظیر !!

ممنون میشم شادی روح اموات خودتون و این عزیز تازه از دست رفته 
فاتحه و صلواتی بفرستید !!✨️
پ.ن : به رسم پنجشنبه ها ..