♡ stay strong ♡

الهی به امید تو ..💕✨️🌸

نوتیف بالای گوشی عدد ۴۳ رو نشون میداد ، ۴۳ درجه واسه امروز !!
تازه این چیزیه که حدس میزنن ، چیزی که ما حس می کنیم بیشتره !!
۵ تا ۶ خوابیدم ، وسایلمم شب قبل جمع کرده بودم 
عباس گفت ۷.۵ حرکت میکنم ، چون خیلی خوش خوابه
حدس میزدم بیدار نشه و قبل ۷ رفتم ایستگاه که با سواری ها بیام ..
خب قانونا یه نفر جلو ، دو نفر عقب میشینن ، تا دو راهی همین بود
یهو دو راهی یه نفر اضافه شد !!! راننده به خانمه گفت بیاد عقب
تا اون آقایی که نمیدونم از کجا سبز شد ، بره جلو بشینه !!!
یه اعتراض خفیفی کرد خانمه ، منم وسط نشسته بودم
دستام رو کیفم بود ، مچ پام چون جاش راحت نبود
کشاله رونم انگار داشت رگش میگرفت ، حداقل نیم ساعت راهه بلاخره ..
یه خانم‌ هم‌ کنارم‌ نشسته بود و سرفه میکرد و هی خودمو می گرفتم
که رنگیش نکنم و نگم زنیکه بیشعور یه ماسک بزن رو پوووزت 
یهو یه آهنگ لری شااااد گذاشت راننده ؛ میخواستم بگم محرمه
هی جلو خودمو میگرفتم ، تا اینکه صداشو خیلی برد بالا
گفتم آقای فلانی من تازه میخواستم‌ بگم خاموشش کنی
صداشو بلند تر کردی !! واقعا صداش رو اعصاب بود
حتی اگه ایام محرم هم نبود ، با این کمبود خواب و هوای گرم
قطعا اعصاب صدای بلند ضبط ماشین رو نداشتم !!
گفت همیشه عزاست اینجا ، گفتم‌ واسه ما که نبوده ، بقیه رو نمیدونم ..
خلاصه اینم از سر گذروندم ، شیشه رو داده بود پایین
کولر نزده بود از اول ، تو اون فشار وسط نشستن ، منه بد گرما
تا رسیدیم این مرتیکه کولر نزد ، چون هوا نرمال بود براش
یه جا هم زد کنار یه کاری داشت پیش عابر بانک !!
و بلاخره منو رسوند به مقصد ؛ چقدر غر زدم 😂😂
معلومه امروز نباید کسی پا رو دمم بذاره ، وگرنه ....
البته خداروشکر که سریع تکمیل شد و نیم ساعت زودتر رسیدم
وقت شناس بودن خیلی خوبه ، حس خوبی داره ..
ان شاءالله خدا امروز رو به خیر کنه ، و روز آروم تری باشه در ادامه !!

پ.ن : کافه بغلی یه نفر داره سیگار میکشه و بوش شدیدا میاد اینجا !! 😐😐😐

ماسک هم زدم ولی ماسک خفه کننده ست ، برگشت نفس گرم ، وااای 🙁

دو هفته ای بود که ایلیا ؛ پسر داداشم رفته بود شیراز
خونه خاله ش ‌، دلم خیلی براش تنگ شده بود ، ۹ سالشه ..
دیشب برگشتن و امروز ناهار اینجا بودن ..
وقتی میان تا شب یا عصر میمونن دیگه ..
آجیمم‌ چند روزه که اینجاست واسه ایام‌ محرم !!
خانواده دامادمون خودشون یه حسینیه دارن
به نام دادش شهیدشون ، هر سال زنجیر زنی دارن اونجا !!
خلاصه وقتی ۴ تا نوه مون با هم‌ اینجا جمع میشن
نمیتونید تصور کنید چه وضعیتی تو خونه به وجود میاد ..
خونه رو زیر و رو میکنن ، دعواااا و بزن بزن ..
بالشت و پتو و دمپایی و لباس و هرچی که فکر کنید وسطه ..
صدای داد آجی و بابا که دعوا نکنن میره بالا ، هرچند بی فایده ست
یکی بشکه میزنه تو قابلمه ، یکی طبل میزنه ..
یکی از این بوقای قدیمی که وصل میکردیم به دوچرخه ها
احتمالا کامیونا از اون مدل بوقا دارن !!
هر کسی یه گوشه جنگ رو مدیریت میکنه !!😂😂
نشستی نگاه میکنی یهو یه دمپایی موشک وار از کنارت رد میشه 
یه لحظه صدای گریه شون از کتک کاری ؛ یه لحظه صدای خنده !!
و عمده افراد شهرمون همین وضع رو دارن ها ..
کلا لرای جنوب خیلی بچه های آرومی ندارن و فضولن !!
شاید دلیل اینکه اینجا خونه آپارتمانی زیاد نیست همینه ..
اینا تو خونه های ویلایی بتنی و تیر آهنی صداشون میره تا خیابون
چه برسه خونه آپارتمانی که صدای سرفه ت رو همسایه میشنوه !!
بابا چقدر حرص میخوره از دستشون ، میترسه چیزیشون بشه
میگم ولشون کن بذار مثل سسسسگگگگ همو بزنن 😂😂
بلاخره تهش یه چیزی میشه ، قوی میشن اینجوری 😂
این ژن جنگی بودنه هست ، حتی تو بازی کردن با گوشی هم
دنبال بازی های بزن بزن و جنگی ان ، نه این خونه سازی های آروم ..

طنین داره میخونه چمدون پر طلاااا 😂😂😂
یه سوزن قفلی هم برداشته داره فرو میکنه زیر پوست دستش 😐
میگم اون دنیا ازت جواب پس میگیره میگه چرا سوزنیم کردی
میگه پس چرا الان حرف نمیزنه اگه بلده حرف بزنه !؟
ایلیا میگه پیراهنم کجاست ؟! ببین عمق دعوا چقدر بوده
که‌ لخت شده بودن و نفهمیدن خودشون !!
النا بعد از ناخنی که فرو کرد تو مچ دست متین
تو عالم خودش داره خاله بازی میکنه ..
متین هم میگه باید برم یه خونه اجاره کنم برا خودم !!
منم ریلکس پا شدم رفتم سر قابلمه و ته دیگ طلایی نونی رو
با آب خورشت نوش جان کردم و به این فکر کردم که
زندگی همین چیزاست ، و شکر بودنشون و داشتنشون !!
مامان بعده این همه سال هنوز عادی نشده براش ..
چون کلا آرومه ، هرچی نوه های فامیل مادری آرومن ..
نوه های فامیل پدری جنگی و فضولن !!
یعنی اسما کدوم ژنش فعال تره !؟‌😎

امروز تولد یاس ، سلطان رپ فارسه ..
از همون روزای اولی که تازه اسمش اومده بود بیرون
از همون روزا که رپ اجتماعی خوندنش رو شروع کرد
همیشه سبکشو دوست داشتم و عاشق آهنگاش بودم‌ ..
همیشه طرفدارش بودم و هنوزم هستم !!
یادمه یه سال واسه تولدش یه پست تبریک تولد گذاشتم
وقتی بیدار شدم اسمشو تو قسمت لایکی ها دیدم‌ ..
چقدر اون موقع خوشحال شدم ، واسه تبریکی که دیده بود
لایک و‌ کامنت خیلی اهمیتی نداره برام
ولی خوشحال‌‌ کردن دیگران چرا ..!!

تا الان کنسرت هیچ خواننده ای نرفتم ..
یادمه یه شب چندتا بلیط یه نفر آورد بهمون داد
گفت هرکی میخواد بره ، گفتم خوشم نمیاد !!!
حتی خواننده های جدید رو فقط اسماشونو شنیدم ..
فن و طرفدارشون نیستم !!
امیدوارم یه روز کنسرت یاس رو تو ایران ببینم ..
مطمئنم یکی از شلوغ ترین کنسرتای تاریخ ایران میشه !!
به امید موفقیتش هرجایی که هست !!

از پارسال طنین گیر داده بود که کفش اسکیتی میخواد ..
گفت واسه تولد امسالم باید بخرید ، با توجه به شناخت طنین
هیچکس موافق خریدنش نبود با اینکه دلمون میخواست بخره 
چون میدونستیم حرف گوش نمیده ، میره تو کوچه و خطرناکه
متین هم از پارسال محرم می گفت من دوست دارم طبل بخرم 
خلاصه دو تاشون همین هفته به این آرزوهاشون رسیدن ..
طنین که گذاشته بودش بالا سرش و خوابیده بود ، با ذوق !!
فرداش هم‌ فیلم فرستاد و می گفت اسما من دارم اسکیت بازی میکنم
و مثل بچه آهوی تازه به دنیا اومده باهاش جا به جا میشد ..
کم تعادل و مبتدی ولی پر از ذوق حرکت ..😍😂
متین هم امشب طبل به دستش رسید و سر از پا نمی شناخت ..
به آجیم می گفت انقدر ذوق دارم که نمیدونم چطوری بخوابم ..
اول اینکه دعا میکنم هیچ پدر و‌ مادری شرمنده بچه هاشون نشن ..
بعد دعا‌ میکنم‌ این ذوق داشتن و رسیدن به آرزوهامون رو
چه بزرگ ، چه کوچیک ، وقتی که پر از ذوقیم براش ، تجربه کنیم ..
حقیقتا انرژی مثبت حال خوبشون به منم رسید ..
حالا امروز اگه شد عکس و فیلم بگیرم ازش که بفهمه منم‌ ذوق کردم
نمیخوام‌ رسیدن به آرزو ، براشون یه چیز کم اهمیت باشه ..!!
این حس خوب خوابیدن با لبخند رو واسه همتون آرزو دارم 😍

ناباورانه بیشتر از یک ماهه که یک صفحه کتاب هم نخوندم ..
این ماه خیلی شلوغ بودم ، بیشتر در رفت و آمد بودم ..
و کمبود خواب شدید ، قبلا وقتی زیادی بی خواب میشدم
رفتار دفاعی بدن نسبت فشار به مغز بود یا هر چی ؛
یه کم خون دماغ میشدم و بعدش آروم می‌‌ گرفت سر دردم ..
واسه اولین بار امروز صبح بیدار که شدم دهنم پر خون بود ..
شوکه شده بودم ، ولی بازم نشد اونقدر که میخوام بخوابم ..
مجبور بودم بیدار شم لباسامو بشورم و کارامو انجام بدم ..
نمیدونم این شلوغ بودنایی که وقت فکر کردن به یه سری چیزا رو
بهت نمیده چیز خوبیه یا غافل شدن از خوده ..
ولی واسه روح هرچی که هست ‌، واسه جسم خیلی مفید نیست !!
امیدوارم ماه بعدی بهتر بتونم‌ مدیریت کنم زمانمو ..
حس خوب کتاب خوندن رو نیاز دارم ، و دلم میخواد داشته باشمش ..
یه وقتایی کارایی ‌که میخوام انجام بدم رو می نویسم
برنامه ریزی میکنم ، تازه چند وقت بعد یادم میاد یه چیزی نوشتم 😐😂
آپدیتش میکنم ؛ باز همون ماجرا ، چون وقتم اضافه نمیاد ..!!
ببینم این ماه چی پیش میاد !!

امروز یه تاریخ خیلی مهمه واسه من ، یه تولد دوباره ..
سالگرد روزی که چشامو عمل کردم
و دنیا رو دیگه از پشت ویترین عینک‌ ندیدم ..
گاهی وقتا از شدت شکر کردن دلم میخواد گریه کنم ..
چقدر دیدن همین روزمرگی های ساده ، دیدن قالی ها
دیدن دستات با وضوح بالا ، دیدن طبیعت و درختا ..
دیدن این دنیا با جزئیاتش ، با چشمای خودت حس خوبی داره ..
واقعا زندگی من بعد از اون روز یه جور دیگه ای بهم چسبید ..
شکر خدایی که معجزه وار از نور خودش نوری دوباره
به چشام هدیه داد ،‌ و تولدی دیگه رو برام رقم زد ..
خدایا واسه هر پلکی که زدم ، چه با عینک چه بدون عینک
واسه هر قابی که چشام دید ، واسه نعمت بیناییت از ازل تا ابد شکرت ..
💕 الحمدالله کما هو اهله 💕
ان شاءالله قدر این نور چشم رو بدونیم ، و نگاهمون رو
به دیدن صحنه های زیبا ‌‌و درخور این‌ نعمت بزرگ عادت بدیم ..!!
نگاه به قران ،‌ نگاه به ضریح و گنبد اهل بیت ..
نگاه به خانواده ،  نگاه به طبیعت ‌و هر چیزی که نورش مثبته ..😍💕

پ.ن : الهی آنچه خیره خدا به پدر و مادرم و به دکتر صلوتی مهربون 

هدیه بده ، و همیشه سلامت ببینمشون‌ !!😍

روز چهارم محرم رو به نام حر بن یزید ریاحی نامگذاری کردن ..
حر یکی از فرماندهان بسیار قوی کوفه بود ..
که در کربلا راه برگشت رو بر امام حسین(ع) بست ..
و باعث شد که امام حسین(ع) و خانواده‌ و یارانش
در کربلا مستقر بشن ؛ طبق دستوری که دریافت کرده بود ..!!
حر حتی تا روز عاشورا در سپاه عمر سعد بود ..
اما وقتی فهمید کار جنگیدن با امام حسین(ع) جدی شده
از اون شرایط نا برابر خیلی ناراحت شد 
و به بهانه آب دادن به اسبش از اردوگاه جدا شد ..
در مقابل امام حسین (ع) ادب کرد و ابراز پشیمانی کرد ..
امام حسین(ع) هم با روی باز حر رو پذیرفت ..
حر گفت یعنی منی که راه رو بر شما بستم 
و باعث شدم اینجا گرفتار بشید ، توبه ام پذیرفته ست ؟!
و امام حسین(ع) فرمود خداوند توبه تورو پذیرفته ..
تو مثل اسمت یک آزاد مردی و قطعا از بهشتیانی !!
و بعد از اون حر به سمت لشکر دشمن حرکت کرد ..
و اونا رو بابت این بدقولی و ناجوانمردی شماتت کرد ..
وقتی دیدن که بعضی از سربازا دارن تحت تاثیر قرار میگیرن
سپاه عمر سعد به سمت ایشون تیر اندازی کردن ‌..
و چه عاقبت بخیری ای بالاتر از اینکه ایشون در راه امام زمانش 
به درجه رفیع شهادت رسیدن ..
چه بسیار آدمایی که مسیر زندگیشون تو این شبا
به توبه ای ، به دعایی ، به اشکی ؛ به هیئت رفتنی ..
به ادبی که در مقابل امام حسین (ع) کردن ؛
به سمت عاقبت بخیری رفت و زندگیشون معجزه وار زیر و رو شد ..
براتون مهم نباشه دیگران راجبتون چی میگن ..
بعضیا دوست ندارن شما تغییر کنید ..
واسه همین میگن یادت رفته قبلا کی بودی ؟!
تو قبلا اینکارو میکردی و این شکلی بودی ..
بود !! انسان مرداب نیست که راکد باشه ..
و توی باتلاقی که به هر دلیلی درست شده دست و پا بزنه ..
توکل و ایمان به خدا ، و درخواست از اهل بیت 
میتونه روح کدر ما رو به آبی زلال تبدیل کنه ..
و آرامش مطلق و زیبایی رو نصیبمون کنه ..
میتونه آدما رو از شرایط سیاه و سخت نجات بده !!
نجات نه به شکلی که به روی ما بیارن ؛ ستار العیوب بودن خدا 
این شکلیه که به یک توبه واقعی جوری ما رو می بخشه
گویی هیچوقت خطا نکردیم و بدی هامونو به رومون نمیاره !!
و جوری هوامونو داره که انگار هیچ بدی ای از ما ندیده ..
اهل بیت همیشه با آغوش باز پذیرای ما هستن ..
حتی وقتی خودت خودتو دوست نداری 
جوری بهت بها و ارزش میدن گویی بهترینی ..
ما رو با نقطه های سیاه دفتر زندگیمون بغل می کنن ..!!
این شب و روزا رو قدر بدونیم و واسه همه دعا کنیم ..
از قضاوت آدما و چیزی که بودن دست برداریم ..
قاضی فقط خداست و اونه که عزت میده ..
نگران نباشیم که کسی با تهمتی یا قضاوتی 
بخواد چیزی که هستیم رو زیر سوال ببره ..
اونکه آبرو و عزت رو میده قطعا خودش هم نگهدارش هست !!
امام‌ حسین(ع) رو فقط مال خودمون ندونیم ..
این نور ؛ این کشتی نجات مال همه ست ..
قرار نیست اگه کسی ظاهرش با بقیه متفاوت بود
فکر کنیم اون شخص قرب کمتری داره ..
امام حسین(ع) مال همه ست ، دعاگوی همه ست ..
دل نگران همه ست و هممونو دوست داره ..
الهی به حق خون شهدای کربلا هرچه که هستیم و هر که هستیم ..
در دنیا و‌ آخرت عاقبت بخیر باشیم !!
آمین یا رب العالمین ..✨️💕

مثل هر سال ، سوزوندن عمدی کوه های زاگرس جنوبی ..
سوختن حیوونا و درختای زنده ، و دیدن صحنه های غم انگیز ..!!
مسیر به شدت صعب العبوره ، باد شدیده ، امکانات ناکافی ..
بالگرد یه جاهایی حتی نمیتونه ارتفاع کم کنه ..
و مردمی که خودجوش به دل کوه میزنن تا جلوشو بگیرن ..
پسرعموی مامانم هم رفته بود و چون شیب زیاده آسیب دیده
دستش شکسته ظاهرا ، تو این شرایط امکان آسیب زیاده ..
دمای هوا هم به شدت بالاست ، و آتیش چند برابرش میکنه ..
سال ۹۹ بود که یکی از جوونای کوهنورد شهرمون 
موقع خاموش کردن آتیش سر میخوره و از ارتفاع میوفته ..
کمرش به شدت آسیب‌ میبینه ، بالگرد هم نتونسته فرود بیاد
آتیش بهش میرسه و چون جای بدی افتاده بود
رفیقاش هم واسه وضعیت خطرناکش نمیتونستن جا به جاش کنن
متاسفانه تو همون مکان دچار سوختگی شدید میشه ..
آتیش محاصره ش میکنه و راه فرار نداشته ..
با اینکه زمینی منتقلش کردن به بیمارستان ولی بعد از چند وقت
فوت میکنه ، اسمش البرز بود ، بهش میگن البرزِ زاگرس ..
و امسال هم باز همون ماجرا ، چند هکتار از زمینای مردم هم سوخت
معلوم نیست هدفشون چیه ؟! چرا اینکارو میکنن ..
ولی یقین دارم آه و ناله اون حیوونا و این درختای سبز
بدجوری دامنشونو خواهد گرفت !!
هر درخت بلوط توی زاگرس حداقل صد سال قدمت داره ..
حیف و صد حیف ..!!

اگه عکسای بیست سال پیشش رو کسی ببینه فکر میکنه امروزه ..
اونقدر از لحاظ تیپ و چهره ؛ خاص بود که بهش گیر میدادن ..
مثلا اول راهنمایی بودیم اون مانتوشو کمر باریک کرده بود
موهاشو چند سانتی گذاشته بود و فشنش میکرد ..
انقدر خوشگل بود که انگار کلی عمل زیبایی انجام داده بود
حتی بینیش دقیقا مثل یه بینی تازه عمل شده بود ..
سبزه ، با مزه ، زیبا ، مهربون ، خوش قلب ، بیخیال ..
همیشه خنده رو ، پایه ، فضول و پر از شیطنت ..
چقدر واسه تیپش بهش گیر میدادن ، ابروهاشو بند انداخته بود
و یه خط سفید تو ابروش خالی کرده بود ..
گاهی یواشکی رژی چیزی میزد ، عاشق آرایشگری بود ..
اون موقع کلا صد نفر گوشی نداشتن شاید ..
پسر عموم یکی از این سامسونگ درب دارای نقره ای بهم داده بود
ولی سیم کارت نداشت ، با رویا می رفتیم زیر درخت بید مدرسه
با تماس اضطراری حرف میزدیم ، بعدها فهمیدیم ۱۱۰ بوده ..!! 
بلند بلند می خندیدیم ، صدای خنده هاش هنوزم تو گوشمه ..
یه وقتایی با کف دستش محکم میزد تو پیشونیش
می گفت اووووه ماااااای گاااد ، انگار همین لحظه ست ..
خیلی زیاد همدیگه رو دوست داشتیم ، بهم می گفت اسما دده
یعنی خواهر ، می گفت قررربونت برم ، صداش اکو میشه تو سرم
چقدر به زور منو می بوسید ، چقدر با محبت بود ، بی شیله پیله ..
همون سالا باباش فوت کرد ، بعدها ما رفتیم دبیرستان
ولی رویا ازدواج کرد ، بچه دار شد ، کدبانو بود ؛ اهل زندگی
از اینا که واقعا خانم خونه بود ، پر از انرژی مثبت !!
تا اینکه با داشتن دو تا بچه با همسرش به مشکل خورد ..
اوایل شوهرش راضی نمیشد که طلاقش بده ، بعد که راضی شد
شنیدم یکی دوتا از داداشاش مخالفت کردن که حق طلاق نداره 
می‌گفتن دو تا بچه داره باید بمونه سر خونه زندگیش ..
بارها با رویا بحثشون شده بود ، رویا هم اصرار میکرد که طلاق !!
نمیدونم کدوم از خدا بی خبری بهش گفته بود بترسونشون ..
گفته بود فلان قرص رو بخور که اینا بترسن و راضی بشن ..
صبح زود بلند شده ، رفته دوش گرفته ، آرایش کرده مثل همیشه
ناخناشو لاک زده ، خونه رو مرتب کرده ‌، ناهار پخته به بچه ها داده ..
اونا رو حموم کرده ، ظرفارو شسته و بعد قرصه رو خورده ..😔
نمیدونم چقدر حالش بد بوده که با دیدن اون‌ زندگی و بچه ها
بازم‌ امیدی ندیده و نبودنشو تو اون زندگی ترجیح داده ..
همیشه دختر مسئولیت پذیری بود ، ولی اون لحظه انگار 
فقط به خودش فکر کرده ، شایدم تصور میکرد بعدا وقت هست
یا قرار نیست اتفاق خاصی بیوفته ، یا فقط یه تهدیده !!
نادیا رفیق مشترک ما بود ، و با رویا خیییلی صمیمی بود
همیشه با همدیگه بودن ، از همه چی همدیگه خبر داشتن ..
از خواب که بیدار شدم وویس نادیا رو تو واتساپ پلی کردم
صدای زجه و گریه های بلندش ، می گفت اسمااااا رویا رفت ..
و من هنگ کرده به صدای گریه هاش گوش میدادم ، رویا ؟؟؟؟
همه وضعیتا شده بود عکسای رویا ، رویای قشنگ من ..!!
به محض خوردن قرص حالش بد شده و از درون ذوب شده
بچه ش دیده که مامانش داره یه چیزایی مثل جیگر بالا میاره
اونقدر اسید داشته که وقتی ریخته رو قالی ، قالیو سوراخ کرده ..
میگه بچه ش از ترس داد میزد و کمک میخواست ..
رویا رو میرسونن بیمارستان ، هنوز یه کم جون داشته
به پرستارا گفته بود که نجاتش بدن ، گفته بود نمیخواد بمیره
گفته بود فقط میخواسته خانوادشو بترسونه ولی ...
رویا رفت ، حتی دلشو نداشتم برم تشییع ، نرفتم !!
نادیا آخرین عکسی که ازش داشت رو برام فرستاده بود ..
چهره نقاشی شده ش ، پیچیده لای کفن سفید ..
انگار یه عروسک بود که آروم خوابیده !!😔😔
تا چهلمش هر هفته از خونه تا امامزاده رو پیاده می رفتم ..
مطمئن بودم خوشحال میشه ، گفتم تو حیف بودی واسه خاک ..
تو الان باید صدای خنده هات به گوشم میخورد ..!!
الهی به حق حضرت رقیه (س) اگه تا این لحظه رویا رو نبخشیدی
به حرمت اشکی که رویا تو روضه های امام حسین(ع) ریخته ..
اونو ببخش و بیامرز ، که لاقل اون دنیا در آرامش باشه ..
الهی به حق خوبان درگاهت ، بچه هاشو عاقبت بخیر کن !!😔

پ.ن : اکثر افرادی که این کار رو میکنن ، لحظه های آخر پشیمونن
و التماس میکنن که اونا رو برگردونن به زندگی ..
هیچوقت انتخاب همچین مرگی ، آرامشی به همراه نداره ..
امیدوارم هیچوقت هیچکس این راه رو انتخاب نکنه !!

چند سال بعد از فوت رویا ، خاله ی رویا با همسرش ازدواج کرد
چون نمی خواست یه زن غریبه نامادریشون بشه ..
خیلی دوسشون داره ‌‌، خیلی دلسوزشونه ‌؛ هواشونو داره ..
ولی کاش رویا خودش بود ‌..!!

ممنون میشم شادی روح همه‌ امواتمون 
خصوصا رویای قشنگم فاتحه و صلواتی بفرستید !!😔🌸

به رسم پنجشنبه ها ..