از گرمای ۵۰ درجه گرمسیر پناه میبریم به خنکی سردسیر ، سلام بر یاسوج !!😍✨️💕🌸 با اینکه طی این ۳ روز سرجمع ۷ ساعت نخوابیدم ، با اینکه الان داشتن باهام حرف میزدن نمیدونستم چی میگن ، چون ذهنم خواب بود و جسمم بیدار ، ولی دو ساعته لباسا رو شستم ، سریع هم صدقه سر گرمای واویلاش خشک شدن و جمع و جور کردم و الان رسیدیم !! گفتن اونقدری خنک هست که نیاز به کولر نیست ، ولی استرس گرما رو داشتیم یه کولر کوچیک هم با خودمون آوردیم ، مشخصه چقدر بد گرماییم ؟!😂 ان شاءالله روزای قشنگی پیش رومون باشه 🎀 حافظه گوشی و مموری هم کیپه کیپ !!! فوووول !! باید بشینم یه کم الک کنم چیزایی که نمیخوامو حذف کنم بلکه بتونم خاطره ای ثبت کنم !! الهی به امید تو که مهربون ترینی 😍🌸✨️💕
تا رسیدیم داماد عموم نون سنگک خرید و یه عصرونه ساده نوش جان کردیم ، ببینم برنامه بعدی چیه !! آیا اسما تا نیمه شب میتواند بیدار بماند ؟!
دیزاین های فله ای رو دوست دارم ، ساده ، صمیمی ، خوشمزه !!😌🎀
سحر ساعت ۴ صبح اومد پیشم دستگاه فشارشو آورد گفت سرم داره منفجر میشه ، فشارشو گرفت ، یه قرص فشار و مسکن با هم خورد و خوابید ؛ ۵ صبح بیدار شده نشسته گریه کرده !!! چرا ؟! چون متین یه هفته ست خونه ما پیش مامانمه ، آجیم دلش براش تنگ شده و خوابشو دیده و بیدار شده زده زیر گریه ، حالا وقتی اینجاست مدام با طنین جنگ دارن ، آجیمم حرص میخوره ، تو این سن فشاری شده و قرص میخوره ، وقتی نیست هم اینجوری گریه و دلتنگی !! چیست این مادر !؟ میگم عامو ولش کن تو هم دیوونه ای ها ؟! یه کم استراحت کن ، میگه خونه م انگار یه چراغش خاموشه وقتی پسرم اینجا نیست !! صبح اومدم خونه ، میگم بچه پاشو برو خونتون مامانت دلش تنگ شده ، میگه نمیرم !! چیست این فرزند !؟ 😂😕 سحر اینا همراه من نیومدن ، طنین هم بسیااار غر زد که همه میرن میگردن منو نمیبری ، متین رفته پیش مامان جون ، چرا منو نمیذارید بمونم !؟ گفتم سابقه ت خرابه ، کسی تقبلت نمیکنه چون فضولی حرف گوش نمیدی !! کپی بچگی های خودمه !!😍😂 گفت خوب کاری میکنم اصلا ، به ججججهنم که کسی تقبلم نمیکنه ، بعد هم باباشو تهدید کرد که باید منو ببری مسافرت ، عباس بنده خدا مگه میتونه بگه نه !! ناک اوتش میکنه 😂🔪 دیشب میگم عباس ، طنین میره تکواندو ، سحر میخواد بره باشگاه ، متین هم میگه میخوام برم کنگ فو ، اگه نری دفاع شخصی اوضات خیط میشه !!😂 سکوته کلا ، هرچی اون آرومه اعضای خانواده جنگی ان !! ولی با تمام فضولی هاشون این بچه ها عشقن ، من از بچه ای که میتونه از خودش دفاع کنه خوشم میاد !! از بچه ای که حقشو میشناسه و دفاع میکنه ، از بچه های شجاع و قوی ، این جامعه ای که من میبینم اگه چنگالات تیز نباشه ممکنه آسیب ببینی !! پس باید صلح طلب و جنگ بلد بود !! ما بزرگترا هم همینطور !!😎
پ.ن : قرار بود یه دور دور ساده باشه ، با دمپایی رفتم چون میدونستم پیاده نمیشم ، کوه رو که دیدم مثل همیشه طاقت نیاوردم و خودمو اون بالاها دیدم ، با دمپایی خطرناکه ولی حیف بود ریسک نکنم !! کسی هم نبود ازم عکس بگیره مثل همیشه ، گوشیو گذاشتم رو سلفی و فیلم ، با چند تا سنگ ریزه بندش کردم ته غار ، فیلم گرفتم بعد هی حالتای مختلف وایسادم ؛ بعد اسکرین گرفتم و ادیت زدم نتیجه ش شد این عکس ، میخواستم فصل بهارم بیام از همین زاویه که کامل همه جا سرسبزه عکس بگیرم که دیگه یادم رفت یا نشد !!! عاشق این تنهایی کوه رفتنام ، و خدایی که همیشه لطف داشته به من و سلامت منو برگردونده پایین ، بارها خطرو به چشم خودم دیدم ، حادثه رو ، و دست خدا که منو در آغوش امن خودش نگه میداره !! شکر بودنت ، شکر زیبایی هایی که واسه ما آفریدی ، شکر سلامتی ، شکر نوری که به چشمامون دادی که این قشنگی ها رو ببینیم ، شکر هر جای بکری که سر راهم قرار دادی !!😍💕🌸✨️
نهایتا شاید سه ساعت خوابیده باشم از دیروز ، عصر که دخترعموم زنگ زد چند ثانیه نمی دونستم کجام و ساعت چنده و دارم چی میگم بهش ، بدنم از یهویی بیدار شدن بود یا کمبود خواب انگار تو شوک بود ، دیدم آجیم داره آماده میشه ، گفت نمیای بریم فلان جا ؟! خرید لباس و اینا ، گفت دخترخالم میاد دنبالمون و یک دقیقه ای لباسمو پوشیدم و رفتم ؛ اونجا انگار ذهنم از شدت خستگی و بی خوابی نمیتونست بهم فرمان بده که مثلا فلان مانتو قشنگه ، تماشاگر بودم بیشتر ، اومدیم خونه گفتم دیگه برم استراحت کنم ، آجیم گفت آماده شو حنا گفته میخوایم بچه ها رو ببریم پارک 😐😐 گفتم توان میبینی در من ؟! ولی بازم دلم نیومد و رفتم ، این چایی و یه کیک سحر پز خوشمزه هم زدم بر بدن ، یهو دخترعموم گفت آماده شو فردا صبح زود حرکته 😐😐 واقعا نمیدونم چه جوری قراره این کمبود خوابا جبران بشه ، ولی بازم دلم نمیاد اگه یه فرصت واسه ساده نگذشتن وقتم هست رو از دست بدم ، میگم بعدا وقت هست بخوابم ولی این بیرون رفتنا ، شاید یه پارک رفتن خیلی چیز خاصی نباشه ، ولی همینکه سعی میکنم تبدیلش کنم به شبی که تو ذهنم بمونه بازم حس خوبی میده بهم !! یاد حرف یکی از دوستام افتادم که میگفت با چیزای کوچیک شاد میشی ، گفتم من این چیزا رو کوچیک نمیبینم ؛ اینکه اطرافت آدمی باشه که میتونی یه ساعتتو کنارش بگذرونی ، اینکه کنار خواهرت میشینی ، همین که توان بیرون رفتن هست ، همه شون برام ارزشمنده !! آدمی اگه قدر چیزای کوچیک رو ندونه شاید موقعیت های بزرگ تر هم بهش حال نده !! دریغ نکنیم از خودمون !! بعضیا لذت بردنشون یه جور دیگه ست ، و اگه متفاوتن هیچوقت دلسرد نشیم اگه یه نفر میگه چه الکی خوشی !! بگو اگه عرضه شو داری تو هم الکی خوش باش !! اینم عرضه میخواد !!! والا ..
اون فیس و کلاس گذاشتن بعد از ازدواج رو هیچوقت نفهمیدم ، اون فقط ازدواج کرده ، ازدواج هم یه مرحله از زندگیه که روزانه داره مشاهده میشه و افراد بیشتری وارد این مرحله میشن ، چیز خاصی که دلیل محکمی بر کلاس گذاشتن باشه وجود نداره !! اگه طرفش خیلی خفن باشه خب واسه خودش خفن و جذابه و خاصه !! و خداروشکر که سطحش بالاست و میتونه خوشبخت زندگی کنه ولی این قطع ارتباط با آدما رو متوجه نمیشم ..!! حالا اگه اون مورد داشته باشه و واسه امنیت رابطه ش باشه اوکیه!! ولی اینکه حتی با خواهر خودش جوری رفتار کنه که دلش بکشنه یه کم بی ظرفیتی و تازه به دوران رسیدگی حساب میشه به نظرم !! بارها از خودم پرسیدم اگه منم روزی ازدواج کنم آیا این خطی که الان دستمه و از روز اول که گوشی خریدم همین خط دستم بوده رو خاموش میکنم ؟! قطعااا نه !! یا از رفیقام فاصله میگیرم ؟! اتفاقا یکی از برنامه های بعد از ازدواجم میتونه همین باشه ، دعوت کردن اونا به خونه و چند ساعتی کنار هم بودن !! اینکه سینه رو سپر کنی و سرتو جوری بالا بگیری انگار یارو تخم طلا میذاره و جز اون کسی تخم نمیذاره یه فاز نامحبوب و نا مطلوبیه !!! آدم باید جوری رفتار کنه که اگه یه سال دیگه اون تب و تاب و شور و شوق نرمال تر شد و دوزش متعادل شد ؛ روش بشه برگرده سمت کسانی که لایق این فاصله گرفتن نبودن !!
در وصف یه سری آدما هم فقط میشه گفت : "صد تومنی پاره های لای هزاری " ♡ پ.ن : همینکه اینو نوشتم دلم رفت پی صداش ، پلیش کردم و همزمان دارم کارمو انجام میدم و همخونی میکنم !! امیدوارم تو این ۱۱ دقیقه کسی نیاد که کامل گوشش بدم !! یاس خواننده رپ مورد علاقمه !! امیدوارم یه روز کنسرتشو تو ایران ببینم !! چه هنرمندایی که حیف شدن تو این مملکت !! چه آدمایی که شاخ شدن !!! کنسرت یکیشونو میدیدم با اون تیپ زشت پلاسش ، گفتم خدایاااا این چیه آخه ؟! حیف پول که بدی واسه کنسرت اینا !! اگه امثال یاس مجوز داشتن یه سریا خود به خود ناک اوت میشدن !! چه کنیم که بی عدالتی تو این مملکت در همه زمینه ها رخنه کرده !!!
نشستم لبه صندلی ماشین سواری ای که قراره باهاش برم شهر دیگه ، ورودی شهرمونه ، هوا خنکه ، صدای گنجکشا که انگار میدونن اول هفته ست و خوشحالم هستن ، ماشینا که پشت سر هم رد میشن و خبر از شروع یه روز کاری رو میدن ، و آدمایی که نمیدونم هر کدومشون چه روزایی رو دارن از سر میگذرونن ، دیدن چند نفر از اینا آرزوی یه سریای دیگه ست ، و با خودشون میگن کاش ما اون رهگذری بودیم که الان از کنار تو رد میشد و تورو میدید !! صدای ملایم آب که میریزه پای گلای نیمه خشک ، که معلومه یه نفر کم کاری کرده و حواسش بهش نبوده !! آدما هم وقتی کم کاری میکنن و حواسشون به یه نفر نیست ، اونو پژمرده میکنن ، نمیدونم این گلا دوباره جون میگیرن یا نه ولی جون گرفتن آدما سخت تره انگار !! امیدوارم دو ساعت خواب دیشب ، انرژیمو تا ظهر بالا نگه داره ، الهی به امید تو گویان بریم که اول هفته مون رو شروع کنیم !! توکل به تو که مهربون خدای منی !!😍💕
یکی از مزخرف ترین اخلاقایی که یه نفر میتونه داشته باشه اینه که حرفای خصوصی همسرشو پیش بقیه بازگو کنه !! مثلا راجب جزئی ترین چیزای زندگیش !! حتی روابط خصوصی !! اگه خانما بگن باز یه درصد قابل هضم تره ولی یه مرد وقتی راجب ناموسش بگه ؛ خییییلی حال به هم زنه دیگه !!!
بعده چند روز اومدن خونمون ، دوتاشون پر از ذوق بودن ، مثل وقتایی که یه حرفی واسه تعریف کردن دارن ، مثل وقتایی که یه هدیه تو دستشونه و برام یه شاخه گلی از باغچه تو مسیرشون جدا کردن و بدو بدو آوردن که خوشحالیمو ببینن ایلیا دستاش تو جیبش بود ، پس تو جیبش قایمش کرده بود ، احتمالا نباید کسی اونا رو میدید !! و این ۴ تا دونه تیر تفنگ بادی رو بهم داد ، همشون میدونن من عاشق تفنگ و تیر و این چیزام ، قد خریدن یه تفنگ برنو بهم چسبید ، گفتم اینا رو از کجا آوردید عمه ؟!خطرناکه ، گفت دوستم بهم دادش منم واسه تو آوردمش ، زل زده بود به صورتم که ذوقمو ببینه و کیف کنه از هدیه ای که بهم داده ، عمیقا بوسیدمش ، از اونا که النا داشت بهش می گفت دیگه ولت نمیکنه ، یک دقیقه شاید لبامو رو گونه تپلش نگه داشتم !! عشقای شیرین عمه !! النا هم همچنان شقایقو حرص میده میگه اسما رو بیشتر از تو دوست دارم ، اسما خیلی مهربونه ، دلنشینه ، شقا هم زیر چشمی نگاش میکنه و میگه ای دختر فیسو 😂 میگم واسه اینه که هدیه میخرم برات دوسم داری ؟! میگه نه چون خودت خوبی ، کلا مهربونی 😍😌 خدایا به نسل های بعده ما هم این محبتو هدیه بده ، چه ارث زیباییه داشتن عاطفه و محبت ، داشتن ذات قشنگ ، داشتن دل بزرگی که از هدیه ای که دوسش داری دل بکنی واسه خوشحال کردن یه نفر دیگه !! عروسکای ناز عمه اسما ، بی نهایت عاشقتونم ، بی نهایت خوشحالم که شما برادرزاده های منید ، خدا همیشه پناهتون باشه رووود قشنگای من 💕😍🌸✨️