🍭 اسما ..🍭 | 20:20 1405/7/14 | راااستی دیشب به سحر گفتم فلانی اینو گفته ؛ دلیلشو تقریبی پیدا کردیم دوتامون ، گفت هفته قبلش که با همسرش اومده بودن جلو در و بهش ته چین دادم خیلی تشکر کرد ، چطور الان اینو گفته ؟! گفتم کاری به تو نداره اصلا ، دلیلشم بهش گفتم چیه و قبول کرد ؛ گفت آره همینه ولی بازم دلیلی نداره انقدر خوبی های آدما رو راحت فراموش کنه !!! تا ظهر زیر لبی داشت می گفت مغز سرم از حرفش درد گرفته و یادم نمیره !! بنده خدا ..
امروزم به سحر زنگ زده بود حال متینو بپرسه ، سحر گفت مطمئنم دلیلش همین چیزیه که تو میگی ، این فکر کرده ما تصورمون اینه که زنش براش غذا درست نمیکنه ، در حالی که اینطوری نبود اصلا و خودشم متوجه شده بود !! سحرم چیزی به رو نیاورد و دیشب گفت من چرا همچین کاری کنم که طرف به خودش اجازه بده محبتمو زیر سوال ببره ؟! خیلیییی ناراحت شده بود و منم سعی میکردم جمع و جورش کنم و تا حدودی موفقم شدم ..
یارو خودش اینجا نیست ولی خداش اینجاست ، اینم تو پرانتز بگم ..
چند وقت پیشا داشتیم با هم حرف میزدیم من یه چیزی گفتم که حس کردم بهش برخورد ، و پیش خودش فکر کرده منظور من اینه که تو عمدا غذا درست نمیکنی در حالی که شرایطشو نداشت بنده خدا !!
اصلا به من ربطی نداره که طرف بخواد چیکار کنه تو خونه ش ، ولی خب شاید کلا نباید چیزی می گفتم ..
عادت حرف زدن و دخالتم ابدا ندارم خدایی ، نمیدونم چرا یهو اون حرفو زدم که بد برداشت کنه ..😐😐
چون واقعا زن اینطوری ای نیست و همیشه غذاش به راهه ..
اینم خواسته ناراحتیشو نشون بده به من پیام داده اینو گفته ، به سحرم گفتم ابدااا با تو کاری نداره و طرف حساب حرفش من بودم کلا ..
سحرم قبول کرد ولی خب بهش برخورده بود دیگه ..
خلاصه اوضاعی شد ، من خودمو مقصر نمیدونم چون حرف بدی نزدم ، همه هم منو میشناسن که آدم دخالتی و اینا نیستم ، واسه همین عجیب بود برام که چرا همچین برداشتی کرده !!
از یه چیز دیگه هم دلخور بود ازم ؛ اینکه یه قضیه ای رو من میدونستم و بهش چیزی نگفتم ، خب به من چه ؟! مگه من خبرچینم ؟! چرا همچین انتظاری داری ازم ؟! چه دلیلی داره هرچقدر هم پیش پا افتاده و کم ارزش ، چیزیو بهت بگم ؟! 🤷🏻♀️
در هر حال من مثل قبل نمیشم باهاش ، وقتی ببینمش سعی میکنم بیشتر شنونده باشم ، مثل نشستن کنار آدمایی که نمیشه کنارشون راحت باشی و باید حواست باشه چیزی نگی که سوتفاهم پیش نیاد !!!
🍭 اسما ..🍭 | 19:19 1405/7/14 | | امشب هم به خاطر متین که می گفت خیلی سرد شده خونه ، هم واسه تست اینکه ببینیم شبا اگه درو باز کنیم تا قبل از خواب میشه بدون کولر سر کرد ؛ کولر رو خاموش کردیم و مقداااری خنک شده هوا البته در شب !!!
به حدییییی امروز هوا تش بود ، به حدی گرم بود که انگار تو تنور نشستی ، دقیقا انگار وسط تابستون و دمای ۵۰ ..
نمیدونم دیگه این بارونه کی میخواد بیاد !!
جالبه همه جا احتمال بارون و سیل دادن به جز شهر ما و بهبهان از خوزستان 😐😂
شده شبیه تعطیلی مدارس به جز فیروز کوه و دماوند ..😂
ولی چون گفتن اینجا خبری نیست دقیقا برعکسش اتفاق میوفته و چنان بارونی بیاد که دره و نره رو یکی کنه 😂😂
دیشب متین اصرار کرد که بیا بریم پیاده روی ، سحر و طنین هم بودن و دو سه تا کوچه رفتیم بالاتر و برگشتنی طنین یه مقدار جلوتر از ما بود ، یه سگ وحشی تو یکی از کوچه ها بود ، طنین داشت واق واق میکرد و صدای سگ درمیاورد 😐😐😐
اون سگه هم صداش میومد که داره واکنش نشون میده ، من ترسیدم که سگه بچه ها رو بگیره دویدم سمتشون ، که گوش طنینو بپیچونم ، گفتم تخممممممِ سگگگگگگ مگه دستم بت نرسه ، اونم می خندید و ادامه میداد ، نگم چه تپش قلبی گرفتم 😐
بعد که رسیدم بهش نگو خودش میدونه سگه بسته ست میخواست ما رو اذیت کنه 😂😂😂
بعد هم با خنده فرار می کرد و مسخرم میکرد ، جانور ..😂😂
یه عادتی که خانومای لر دارن نشستن جلوی دره ، دو ظهر بیای ، سه شب بیای ؛ همیشششه یه گروهی هستن که جلو در میشینن ، بعد یکیشون انگار مامورای FBI 😂
مثلااااا زن عموی من که تو یه شهر دیگه زندگی میکنه رو می شناخت ، بعد هرکی رد میشه دو تا اطلاعات هم از اون میگیره ، به من میگفت شغل پسراش چیه ؟! خودشم میدونست ها ؟! میخواست داده هاشو آپدیت کنه 😂😂
گفت زن عموت مثلا چهل سال پیش تو فلان جا زندگی میکرد 😐😐 گفتم آره اونجاییه !! سحر می گفت با هر سوال همزمان تو ذهنش مثل هکرا داده هاش به خط میشن 😂😂😂
واسه گزینش کافیه یکی از اینارو سوال جواب کنی ، به نتایج کامل و جامعی میرسی 😂😂
این حرکت در شهرای بزرگ قفله فکر کنم !! کلا روابط مثل اینجا نیست !! و اصلا نمیتونم روابط خشک و سرد و بی توجهی در شهرای بزرگ رو تحمل کنم !! انگار همه با هم غریبه ن و کسی به همسایه ش هم محبت نمیکنه !! مثلا ما از صدای بچه ها تو کوچه عشق می کنیم ، اونا عصبی میشن !!🤷🏻♀️
اینترنت هم این چند روز افت کرده اینجا ، در عوض اینستا بدون فیلتره گاهی وقتا .. دیگه همینا😎
🍭 اسما ..🍭 | 07:07 1405/7/14 | | جمعه که اومدیم با خودم گفتم اگه منتظر بمونم تا وقت مناسب برسه که مثل قبل کتاب بخونم شاید تا سال دیگه اون چیزی که مد نظرمه پیش نیاد ، من چندتا کتاب کم حجم با خودم میبرم اگه تونستم روزی دو صفحه بخونم بعد باقی کتابامو میارم ..
که خب تقریبا از هر کتاب تونستم پنج شش صفحه بخونم و بازم بهتر از هیچیه !!
کمالگرا بودن در دوزی که جلوی معمول گرایی رو بگیره خیلی میتونه آسیب زننده باشه ، و همین یه قدم خودش خیلیه ، اینکه به درصد پایین راضی بشی !!
خلاصه دیشب داشتم راجب هوایی که تنفس می کنیم می خوندم ، اینکه طی تمام این سالها چند بار پیش اومده که به هوای سالم و پاکی که داریم تنفس می کنیم دقت کرده باشیم ، و عمیقا به فکر فرو رفته باشیم ، به اینکه خالق ما یه ریه سالم بهمون داده ، یه هوای سالم ؛ و هر دم و بازدم این چرخه داره درست کار خودشو انجام میده ، چند بار چشامونو بستیم و روی نفس کشیدنمون زوم کردیم ؟!
فلذا امروز واسه همین هوای سالمی که داریم خدا رو شکر بگیم ؛ بابت اینکه واسه نفس کشیدن یه ریه سالم داریم ، واسه بو هایی خوبی که به ریه فرستادیم و لبخند به لبمون اومد ..
خدایا شکرت واسه همه جزئیاتایی که ما یادمون میره بابتش شکر بگیم و تو اونقدر مهربونی که بازم به ما هدیه میدیش !!😍🌸✨️💕
کاش یادمون بمونه گاهی وقتا به این جزئیاتا فکر کنیم ؛ به چشمی که میبینه ، به نفسی که می کشیم ، به قدمایی که برمیداریم ، به ستون فقرات سالم ، به دندونایی که داریم ؛ به همون غذایی که میتونیم درست کنیم ؛ به طبیعتی که داریم و خیلی چیزای دیگه 😍🩵
🍭 اسما ..🍭 | 15:15 1405/7/13 | | یکی از آشناهامون که خیلی مرد خوب و شریفی هم هست و مثل داداش بزرگه مون حساب میشه ، هرچند وقت یه بار گذرش به کوچه سحر اینا میوفته میاد یه حالی میپرسه و میره ..
اینجا غذا دادن به آشناها یه لطف زیاد به حساب میاد ، مثلا همسایه هامون یه غذای خوشمزه درست میکنن ، یا زن عموم اینا غذای مورد علاقمو درست میکنن ، زنگ میزنن که بریم بیاریم یا خودشون برامون میارن ، خب ما هم اینکارو می کنیم ..
مثلا هفته پیش همسایمون اومد تا کلی نون بربری گرم آورده ؛ گفت پسرم از اصفهان برام خریده آورده منم دلم نیومد تنهایی بخورم گفتم هوا خوبه با عصرونه بخورید !!
یا یه وقتی کسی اسباب کشی داشته باشه آشناها یه شامی ناهاری آبی چایی ای میوه ای چیزی براشون میبرن میگن اونا شاید وقت نکنن آماده کنن ..
یا وقتی مردی خانومش میره مسافرت و اینجا نیست ، آشناها دعوتش میکنن یا براش غذا میبرن ..
اینا رو میگم که محبت و مهربونی تو منطقمون رو بشناسید ..
چند روز پیش سحر برنج کنگری درست میکنه ، غذاییه که خیلی از مردای لر دوسش دارن ، روغن حیوانی میریزن روش و با ماست میخورن معمولا !!
این بنده خدا گذرش میوفته اینجا و سحر بهش میگه وایسا الان میام و براش برنج کنگری و اینا میذاره ..
امروز خانومش که اتفاقا باهامون هم صمیمیه به من پیام داد تشکر کرد و گفت به سحر بگو دستت درد نکنه ولی وقتی خودم اینجام نمیخواد غذا بدی بهش !!😧😐😧
یعنی انقدر هنگ بودم که نمیدونستم چی بگم ..
گفتم باشه ؛ سحر چون میدونست مثل بابا این غذا رو دوست داره براش گذاشت ، گفت ماشاءالله همیشه از اینکارا میکنه !!!😧😧
یعنی عجیب ترین حرکتی بود که طی تمام این سالها دیدم ، من که به کسی نمیگم به هیچ وجه ، ولی یقین دارم هر کسی اینو بشنوه ازش میتوپه بهش ، که تو چه آدمی هستی که لطف رو نمی فهمی !!
سحر بنده خدا ، حالا من اینطوری بهش نمیگم عمرااا ، میگم فلانی تشکر کرد گفت وقتایی خودم اینجام نمیخواد زحمت بکشی ، والا چی بگم ، آدما چرا اینطوری شدن 😧
سحر واسه خیلیا از این کارا می کنه ، مثلا کیک درست میکنه میبره واسه نوه فلانی چون خوشش میاد ؛ فلان غذا رو پک بندی میکنه میده به فلانی چون خانومش اینجا نیست ، کلا مهر و محبتش زیاده ..
چقدر حس بدی بهم داد این زن ، یعنی یهویی تمام خوبی هاش جلو چشمم سیاه شد ، مثل یخ جوابشو دادم ، آدم باید یه خیر و خوبی ای تو چشمش باشه !!
اوففففف ..
روز به روز رفتارا جوری میشه که از خوبی هات پشیمونت کنن ؛ ما تلاش می کنیم بی عاطفه نشیم ؛ ولی ...
🍭 اسما ..🍭 | 09:09 1405/7/13 | | از دیدن آدمایی که هر وقت می بینمشون میگن ندارم ، کم دارم ، پولم نمیرسه ، در حالی که تا وسطای ساق دستشون طلاست ، یا همسرشون بالای صد میلیون فقط یه جا میگیره ، زمین و خونه و ماشین و همه چی هم دارن ؛ حااااالم شدیدا به هم میخوره ..
مگه قراره ازت بگیرنش که چیز ناله هات همیشه به راهه ؟!
اگه تحت فشاری والا طلا واسه همچین مواقعیه !! خب بفروش و خرج زندگیت کن ، اگه دلت نمیاد بفروشی انقدر ناله نکن ، یه بار یه بنده خدایی هی می گفت شوهرم نداره میخواد گوشی بخره و ..
گفتم یه دونه از النگوهاتو بفروش راحت بخرش ، نه به خودت فشار میاد نه همسرت !! گفت عمرا طلامو بفروشم ، جدی طلا واسه کی هست ؟!!! بخشیش واسه زیور آلات و استفاده ست ولی وقتی طلای خام مازاد بر طلاهای خودت به مقدار نچندان کمی داری ، استفاده کن خب !! 😐
منم رک میگم به طرف ، که اگه بخوای داری خرج کنی ولی دلت نمیاد !! پس ناله نکن 😒😒
🍭 اسما ..🍭 | 03:03 1405/7/13 | امشب جدی جدی تصمیم داشتم دوازده بخوابم و اتفاقا خوابمم میومد ، عباس رفته واسه بار و تا صبح نمیاد ، متین عصری یه کم گلو درد داشت که با دارو بهتر شده بود ، یهویی ساعت ۱.۵ تبش رفت روی ۳۹ ، سحر بنده خدا فکر کنم سومین روزیه که نخوابیده و سرش گیج میرفت دیگه ، من موندم پیش طنین و سحر با اسنپ بردش بیمارستان !!
قطعا تا ۶ که نمیان بعدش هم باید طنینو آماده کنه واسه مدرسه و لقمه بگیره و ..
بعدشم لابد میخواد ناهار درست کنه و علنا یه نصف روز دیگه بیدار میمونه !! یه وقتایی دیگه هنگ میکنه بدنش و فشارش به شدت افت میکنه یا میره بالا ، مثلا آخرین بار رفته بود روی ۱۷ ، دکتر گفت تو چطوری هنوز سر پایی ، اتفاقا عباس هم خونه نبود و به دخترخالم گفته بود بیاد پیش بچه ها و تنهایی رفته بود بیمارستان ساعت ۴ صبح !!!
میگم چه بلایی داری سر خودت میاری ؟! تو این سن عصب دستت داغون شده ، فشار گرفتی ..
میگه چیکار کنم ؟! بعد که یکی یکی میشماره میبینم راست میگه ؛ تا بخواد غذا درست کنه ظهر شده ، تا بخواد ناهار بهشون بده و جمع و جور کنه و درسشون بده عصر شده ، دوباره شام و درس و گاهی مهمون و ..
دو سه ساعت شب میتونه بخوابه اونم بچه ها بیدار میشن واسه دستشویی سحرم بیدار میشه و ..
نمیدونم بعضی از خانوما چطوری میتونن انقدر بیخیال زندگی کنن؟! طرف حتی نمیدونه معلم به بچه ش چی گفته ؟! ساعت ۱۱ ظهر تازه بیدار میشه آیا غذا درست کنه یا نه ؟! خونه شون هم عادیه ، حساس نیستن روی برق انداختن خونه ، کلا سخت نمیگیرن هیچیو ، حرص نمیخورن ، از قضا بعضیاشون بچه هاشون گرگی ان برا خودشون ، سر و زبون دارن و چقدر محکم حقشونو میگیرن !! بعد بچه های ما تو خونه جکی جان ، تو مدرسه پشه تو دهنشون میمیره انقدر آرومن ..دخترامون باز بهترن ، ایلیا و متین خیلی مودب و آرومن ..
هوففف ، خیلی سخته خیلی ..
امیدوارم ویروس نباشه و یه تب ساده باشه و نخواد بستری بشه ، متین مثل خیلی از مردا به شدت بد مریضیه ، از بدو تولد همین بوده ها ؛ دارو نمیخورد ، بعد استرس میگیره و روحیه ش ضعیف میشه ..
میگم خب سرما خوردن مگه چیه ؟!
ولی اخلاق مردونه بد مریضی رو داره دیگه ..
خدا نکنه بابا بفهمه ، دیگه زار میزنه که متین مریضه و بدنش ضعیف میشه و وای یه اوضاعی ..
اون روز چقدر واسه طنین غصه میخورد ، بغض داشت همش ؛ میگم خدایی چرا اینطوری اید شما ؟! بچه مریض میشه سرما میخوره ، اصلا گوشش بدهکار نیست ..
هرچی بابای من اینطوریه عباس آروم و خونسرده 😂
سحر حرص میخوره میگه تو چرا هیچی نمیگی ، میگه خب شما الکی شلوغش می کنید 😐😂
خدا به خیر کنه نصف شبی ..
پ.ن : خب سحر اینا برگشتن ، خداروشکر نیاز به بستری نبود اما کلی دارو براش نوشت ، حالا خوراندن دارو به متین خودش یه پروسه دیگه ست 😐
بلا از همه دور باشه الهی 💕✨️🌸
🍭 اسما ..🍭 | 08:08 1405/7/12 | | روی صحبتم اول از همه با من و توییه که بیننده یا شنونده قبولی دیگران در کنکوریم !!
یقین داشته باشید اگه کسی بچه ش رتبه خوبی آورده باشه خودش استوری میکنه و میبینیم ..
اینکه بریم بپرسیم فلانی آیا بچه ت قبول شد و چند شد به نظرم خیلی کار زشتیه !! حتی اگه از روی دلسوزی باشه بازم وقتی خودشون چیزی نگفتن یعنی قبول نشده دیگه !!
این پرسیدنه استرس میده به اون بنده خدایی که خودش کلی استرس کشیده این چند سال ، حتی یه حس شکست به خانواده هاشون ممکنه بده ، پس واسه کنجکاوی خودمون این سوالو از کسی نپرسیم !!
مگر اینکه طرف بیمار باشه و عمدا بخواد بره رو مخ و حس کمبود و عقب افتادن بده به کسی وگرنه دلیل محکمی واسه پیگیر بودن رتبه کنکور کسی پیدا نمیکنم وقتی خودشون چیزی نگفتن !!
اگه بچه خواهر و برادر باشه فرق داره ، ولی کسی که سالی دو بار برخورد نداریم باهاش و ارتباط نداریم باهاشون ، در واقع هیچکاره ما هستن واسه پرسیدن همچین سوالی !!
و اونایی که به هر دلیلی رتبه دلخواهشون رو نیاوردن ، شما تلاشتون رو کردید ، کنکور ته زندگی آدما نیست ، یه مسیر از زندگیه ؛ خودتونو سرزنش نکنید و فکر نکنید دنیا به آخر رسیده ، ناراحتیتون قابل درکه ، ولی خودخوری نتیجه ای جز آسیب نداره ، پس اگه فرصتی هست و فکر می کنید میتونید سال بعد رتبه بهتری بیارید پر قدرت تر ادامه بدید ، در غیر این صورت نزدیک ترین رشته به هدف مد نظرتون رو انتخاب کنید و برید دانشگاه ..
هر کسی هم زنگ زد بهتون که حس مثبت نداشتید نسبت بهش جواب ندید اصلا ، هیچ توضیحی به کسی بدهکار نیستید !!
با آرزوی موفقیت واسه همه کنکوری ها ، چه اونایی که قبول شدن و چه اونایی که قبول نشدن !! 💕🌸✨️
🍭 اسما ..🍭 | 00:00 1405/7/12 | | شش ساعت بکووووب گوشی به دست اینجام و دارم پستاتونو میخونم و کامنت میذارم واسه این چند وقته که نبودم .. خسته نباشم واقعا ..🙋🏻♀️
من نود درصد پستای اینستام کامنتاش بسته ست به جز چندتای آخری ..
میگم وقتی فرصت نمیکنم جواب بدم ببندم کامنتا رو ، آیا از نظر شما در بلاگیکس این کار ایراد داره ؟!
از نظر من مشکلی نداره و اتفاقا یه جور احترامه ..
دیگه هر کی مشکلی داره با خودش کنار بیاد 😂😂😂
یه بنده خدایی می گفت تو نظر ما رو میپرسی بعد کار خودتو میکنی 😂😂
حالم از کامنت به هم میخوره در هر حال حاضر ..
شارژ فعالیتم اینجا اومده پایین ، یهو میرم یه ماه نمیام 😂😂
پیامای سه ماهه واتساپو هم جواب ندادم ..
ولی اینستا چند صدتایی بود بلاخره مثل امروزی نشستم و همه رو بکوب جواب دادم ..
بعد اون لا به لا تو قسمت اسپما کامنتایی بود که واسه سال ۲۰۲۲ بود 😐🤣
بنده خدا می گفت چی ؟! چی گفتم ؟! چی شده !؟ 😂😂
احتمالا کامنتای اینجا رو هم ده تایی یکیشو باز بذارم باقیشو ببندم ؛ اینطوری بیشتر وقت دارم پست بنویسم !!
اکنون هم نزدیک پنجاه تا کامنت جواب داده شده دیگه دارم که اونا رو هم باید جواب داد ، دیگه یه وقتایی دیدید رگباری کامنت اومد بدونید من اومدم 😂 چون بدم میاد پستای قبل رو نخونده واسه پست آخر کامنت بذارم فقط !!
🍭 اسما ..🍭 | 18:18 1405/7/11 | | در طول زندگیم اگه بخوام یه نفرو نام ببرم که بیشترین بحث و دعوا رو باهاش داشتم ، میتونم به آجی کوچیکه اشاره کنم ، اصلا فلسفه داشتن خواهر کوچیک همینه به نظرم 😂😂😂
در عین حال که با هم میریم بیرون و مسافرت ، ولی تو همون مسیر یهویی بحثمون میشه ، مجددا نیم ساعت بعدش با هم حرف میزنیم و ادامه زندگی ..
حالا خبر خوبه چی بود ؟! آجی کوچیکه بلاخره بین خواستگاراش یکیو انتخاب کرد و چهارشنبه اومده بودن آزمایش خون بدن و خداروشکر مثبت بود 😍💕🌸
اینجا رسومات زیادی هست تا برسیم به ازدواج ولی دیگه الان کمرنگ شده و چندتا رسمو تو یه شب انجام میدن که نه دیگران اذیت بشن نه هی کش بیاد !!
چند شب قبل از آزمایش خون نیم ساعت اومدن خونمون بدون داماد ؛ کسب اجازه کردن واسه آزمایش خون ، حالا وسط هفته باید مامانش اینا بیان واسه آوردن هدیه آزمایش خون ؛ بعد دیگه برن واسه خواستگاری رسمی و نامزدی و نشون آوردن و اینا ..
خیلی خوشحالم براش ، خیلی پسر خوب و کاریه ، از هرکسی سراغشو گرفتیم گفتن پسر کاری و سالمیه ، و همین کافیه به نظرم ؛ عرضه داشتن خیلی مهمه ..
حس خوبی دارم ؛ دلم واسه دعوا کردن باهاش تنگ میشه ، هرچند از پشت گوشی هم که شده این قضیه راه خودشو میره 😂😂😂
گاهی تو پیام دادنای عادی هم بحثمون میشه ، فکر کنم طبیعی باشه ، ولی با آجی بزرگه اوکی ایم دو تامون ..
احتمالا وقتی ازدواج کنه هممون خیلی گریه کنیم ، شقایق خیلی سر و صدا میکنه تو خونه ، خودشو لوس میکنه و مامان اینا رو با صدای بچگانه کلافه میکنه ، جیغ جیغ میکنه آخه !! ولی در عین حال واقعا ته تغاری لوس خونه ست ، کلی از کارامونو خودش انجام میده ؛ همزمان هم تو مغازه کمک دست باباست ، ساعت ها شیفت دوم می ایسته ، بسیار هم با اخلاقه و مشتری ها همیشه ازش تعریف میکنن ، خدا حفظش کنه ..😍💕🌸✨️
تازه آشپزی هم بلده ، سلطان کبابه 😂
پیش خودش نمیگم اینا رو لوس میشه ؛ به شما میگم ..
خلاصه دیگه من میمونم و مامان و بابا 😎
ان شاءالله خوشبخت بشن و روزی همه جوونا باشه 😍💕🌸
اینم خبر خوب من !!😍