♡ stay strong ♡

الهی به امید تو ..💕✨️🌸

داشتم فکر میکرد بی وارث بودن به مراتب بهتر از بد وارث بودنه ..
اینکه بدونی فرزندی نداری ‌بهتر از اینه که‌ اولاد بد داشته باشی ..
اینکه تمام زحمتاتت واسه بزرگ کردنش جلو چشمت باشه
و تو سن بالا چشم انتظاری بکشی واسه یه سر زدن ساده
و بچه ت سالی یه بار هم سراغتو نگیره که ببینه زنده ای یا نه ..
شهر ما خونه سالمندان نداره ، چون بچه هاشون نگهداریشون میکنن
اگه خیلی سخت باشه هم‌ نوبتیش میکنن‌ که‌ هر هفته پیش یکی باشه
حتی بچه ای نداشته باشه ،‌ خواهرش یا آشناهاش نگه داریش میکنن ..
ولی چی میشه که یه فرزند ، سالی یه بار هم دلتنگ پدر و مادرش نمیشه ..
بعضیا رو اصلااا‌ نمی فهمم ، درکشون نمیکنم ، قابل هضم نیست کارشون ..
لامذهب چی بالاتر از دعای خیر پدر و مادر ، چی بالاتر از شاد بودنشون ..
خدا واسه هیچکس نخواهد همچین تنهایی رو !!

دقیقا نه بار‌ گوشی از دستم افتاد ، یه بار خورد تو سرم
یه بار خورد بالای لبم ، فقط واسه نوشتن چند کلمه ..
ولی زور خوابه بیشتر بود و نمیدونم چطوری حتی گوشیو گذاشتم رو پرواز
و بعدش در یک چشم به هم زدن ، روحم پرواز کرد 😂😂
وقتی گوشیم زنگ خورد نمیدونستم کجام و چرا زنگ‌ میخوره اصلا ..
واااای چقدر گشنه ی خواب بودم ، چقدر چسبید بهم ..
از لحظه ای که بیدار شدم تا الان هم گوشیم داره زنگ‌ میخوره ..
منه بد زنگ ، منی‌ که اصلااا حوصله صحبت ندارم‌ !!!
ولی خب لازم بود و یه ساعت و نیمی با افراد مختلف حرف زدم ..
الانم میخوام کم‌ کم آماده بشم ولی نمیدونم برم کدوم هیئت ..
ببینم کجا دعوتمون میکنن !!
بارها و بارها دیدم تو این شب خیلیا حاجتشونو گرفتن ..
حضرت علی اصغر باب الحوائجه ، با دستای کوچیکش حاجات بزرگ میده
یکی از رفیقام بعده ده سال معجزه وار ، برخلاف چیزی که پزشکا گفتن
که امکان نداره شما بچه دار بشید ، حاجتشو گرفت 
و الان‌ گل دخترش هشت ماهشه ، و خیلیای دیگه ..
حتی اگه آدم مذهبی ای نیستید ، امشب واسه همه
خصوصا اینایی که دلشون‌ میخواد بچه داشته باشن
ولی تا الان قسمتشون نشده دعا کنید از ته دلتون !!
که‌ اگه خیر و صلاحه ان شاءالله خدا دلشونو شاد کنه
و فرزندانی سالم و صالح و عاقبت بخیر بهشون هدیه بده !!
منم از دعای خیرتون محروم‌ نکنید ؛ التماس دعا !! 🌸✨️
فرصت کنم حتما تک به تک به نام دعاتون میکنم !!

و در آخر مردان ترسو محکومند که شکوفه دادن دختری را تماشا کنند
که خودشان از دست دادند !!
عشق نیز ، از آن مردان شجاع خواهد بود ..
برای ترسو ها مادرانشان زن میگیرد !!

میگن امروز روز جهانی پدره ..
اگه هزار بار منو برگردونن به قبل تولدم
هر بار دلم میخواد دختر همین پدر زحمتکش باشم ..
وقتی بچه بودیم و بابا بنا بود ، خسته میومد خونه
ولی کل پولی که روزانه دستش می رسید رو بدون ذره ای پس انداز
تمام و کمال خرج خانواده و خواسته هامون میکرد
و وقتی بهش میگفتن واسه آینده شون چیزی بذار
می گفت میخوام تا وقتی هستم مطمئن بشم که چیزی به دلشون نمونه
سالها بعد ‌که رفت لامرد و اونجا هم کل حقوقشو یک ماهشو
قبل از اومدنش کلی وسیله های جینگولی میخرید که خوشحالمون کنه !!
بعدها واسه آجی کوچیکه م که خیلی وابسته بابا بود برگشت ..
یه مغازه لوازم ساختمونی راه اندازی کرد تا وقتی که داداشم
مغازه میوه فروشی گذاشت ، اونجا هم اومد پیش داداشم
از ۶ صبح میرفت تا ۱۲ شب ، با اینکه ۱۵ ساله باید استراحت مطلق باشه
ولی میدونم دلش نمیاد تک داداشمو تنها بذاره ..
گاهی وقتا از شدت درد پا و‌ کمرش تا صبح‌ نمیخوابه ..
گاهی وقتا مثل دیشب ساعت ۲.۵ شب اومد خونه 
چون بار دیر رسیده بود ، صبح هم قبل ۶ رفته بود مغازه !!
به فکر همه هست جز خودش ، و همین باعث میشه گاهی وقتا
صدام بره بالا و باهاش بحث کنم‌ که چرا حواسش به خودش نیست ..
میگم بابا تو دیگه با عصا هم به سختی‌ راه میری ..
یه وقتایی تو کوچه یا مغازه تعادلشو از دست میده و میوفته😢
چون یکی از پاهاش عصب نداره و یکی دیگش گاهی بی حس میشه
میگم یه کم توان بذار واسه خودت که خونه نشین نشی
ولی میدونم هرچی هم بشه باز نمیتونه کار نکنه ..
چند ماه خیلی اوضاع جسمیش پیچیده بود به هم و خونه بود
رگه هایی از افسردگی رو از خودش داشت نشون میداد ..
که راضی شدیم دوباره برگرده مغازه بلکه حال روحیش بهتر بشه ..
خلاصه این مرد با همه گوش نگیر بودناش ، عشق منه ..
همون جاهایی که هر کسی شاید نتونه بچه شو ببخشه
محکم پشتم وایساد و‌‌ گفت اگه دختر منه به کسی ربط نداره ..
با تمام لجبازی ها و گاهی داد و قال کردنم بازم همون پدر مهربونه
خدایا این مرد ریشه جیگر منه ؛ به حق خوبان درگاهت
سایه ش رو بر سرم مستدام بدار ،‌ و کمک کنم‌ که بتونم 
ذره ای از محبتاش رو براش جبران کنم ..😢
هر جایی که دلم خواسته برسم ؛ اولیتم خوشحالی مامان بابا بوده
یعنی شادی من ،‌ برق شادی چشمای اوناست ..
تا الان اگه بخوام صادق باشم با خودم ، دختر خوبی واسشون نبودم
سرکش ، لجباز ، حاضر جواب ..
امیدوارم در ادامه دختر خوبی بشم براشون ..!!🙁

پ. ن : خدا سایه همه پدرا رو بر سر خانوادشون حفظ کنه ..
و روح‌ پدران از دست رفته شاد باشه !!🌸✨️

نوتیف بالای گوشی عدد ۴۳ رو نشون میداد ، ۴۳ درجه واسه امروز !!
تازه این چیزیه که حدس میزنن ، چیزی که ما حس می کنیم بیشتره !!
۵ تا ۶ خوابیدم ، وسایلمم شب قبل جمع کرده بودم 
عباس گفت ۷.۵ حرکت میکنم ، چون خیلی خوش خوابه
حدس میزدم بیدار نشه و قبل ۷ رفتم ایستگاه که با سواری ها بیام ..
خب قانونا یه نفر جلو ، دو نفر عقب میشینن ، تا دو راهی همین بود
یهو دو راهی یه نفر اضافه شد !!! راننده به خانمه گفت بیاد عقب
تا اون آقایی که نمیدونم از کجا سبز شد ، بره جلو بشینه !!!
یه اعتراض خفیفی کرد خانمه ، منم وسط نشسته بودم
دستام رو کیفم بود ، مچ پام چون جاش راحت نبود
کشاله رونم انگار داشت رگش میگرفت ، حداقل نیم ساعت راهه بلاخره ..
یه خانم‌ هم‌ کنارم‌ نشسته بود و سرفه میکرد و هی خودمو می گرفتم
که رنگیش نکنم و نگم زنیکه بیشعور یه ماسک بزن رو پوووزت 
یهو یه آهنگ لری شااااد گذاشت راننده ؛ میخواستم بگم محرمه
هی جلو خودمو میگرفتم ، تا اینکه صداشو خیلی برد بالا
گفتم آقای فلانی من تازه میخواستم‌ بگم خاموشش کنی
صداشو بلند تر کردی !! واقعا صداش رو اعصاب بود
حتی اگه ایام محرم هم نبود ، با این کمبود خواب و هوای گرم
قطعا اعصاب صدای بلند ضبط ماشین رو نداشتم !!
گفت همیشه عزاست اینجا ، گفتم‌ واسه ما که نبوده ، بقیه رو نمیدونم ..
خلاصه اینم از سر گذروندم ، شیشه رو داده بود پایین
کولر نزده بود از اول ، تو اون فشار وسط نشستن ، منه بد گرما
تا رسیدیم این مرتیکه کولر نزد ، چون هوا نرمال بود براش
یه جا هم زد کنار یه کاری داشت پیش عابر بانک !!
و بلاخره منو رسوند به مقصد ؛ چقدر غر زدم 😂😂
معلومه امروز نباید کسی پا رو دمم بذاره ، وگرنه ....
البته خداروشکر که سریع تکمیل شد و نیم ساعت زودتر رسیدم
وقت شناس بودن خیلی خوبه ، حس خوبی داره ..
ان شاءالله خدا امروز رو به خیر کنه ، و روز آروم تری باشه در ادامه !!

پ.ن : کافه بغلی یه نفر داره سیگار میکشه و بوش شدیدا میاد اینجا !! 😐😐😐

ماسک هم زدم ولی ماسک خفه کننده ست ، برگشت نفس گرم ، وااای 🙁

دو هفته ای بود که ایلیا ؛ پسر داداشم رفته بود شیراز
خونه خاله ش ‌، دلم خیلی براش تنگ شده بود ، ۹ سالشه ..
دیشب برگشتن و امروز ناهار اینجا بودن ..
وقتی میان تا شب یا عصر میمونن دیگه ..
آجیمم‌ چند روزه که اینجاست واسه ایام‌ محرم !!
خانواده دامادمون خودشون یه حسینیه دارن
به نام دادش شهیدشون ، هر سال زنجیر زنی دارن اونجا !!
خلاصه وقتی ۴ تا نوه مون با هم‌ اینجا جمع میشن
نمیتونید تصور کنید چه وضعیتی تو خونه به وجود میاد ..
خونه رو زیر و رو میکنن ، دعواااا و بزن بزن ..
بالشت و پتو و دمپایی و لباس و هرچی که فکر کنید وسطه ..
صدای داد آجی و بابا که دعوا نکنن میره بالا ، هرچند بی فایده ست
یکی بشکه میزنه تو قابلمه ، یکی طبل میزنه ..
یکی از این بوقای قدیمی که وصل میکردیم به دوچرخه ها
احتمالا کامیونا از اون مدل بوقا دارن !!
هر کسی یه گوشه جنگ رو مدیریت میکنه !!😂😂
نشستی نگاه میکنی یهو یه دمپایی موشک وار از کنارت رد میشه 
یه لحظه صدای گریه شون از کتک کاری ؛ یه لحظه صدای خنده !!
و عمده افراد شهرمون همین وضع رو دارن ها ..
کلا لرای جنوب خیلی بچه های آرومی ندارن و فضولن !!
شاید دلیل اینکه اینجا خونه آپارتمانی زیاد نیست همینه ..
اینا تو خونه های ویلایی بتنی و تیر آهنی صداشون میره تا خیابون
چه برسه خونه آپارتمانی که صدای سرفه ت رو همسایه میشنوه !!
بابا چقدر حرص میخوره از دستشون ، میترسه چیزیشون بشه
میگم ولشون کن بذار مثل سسسسگگگگ همو بزنن 😂😂
بلاخره تهش یه چیزی میشه ، قوی میشن اینجوری 😂
این ژن جنگی بودنه هست ، حتی تو بازی کردن با گوشی هم
دنبال بازی های بزن بزن و جنگی ان ، نه این خونه سازی های آروم ..

طنین داره میخونه چمدون پر طلاااا 😂😂😂
یه سوزن قفلی هم برداشته داره فرو میکنه زیر پوست دستش 😐
میگم اون دنیا ازت جواب پس میگیره میگه چرا سوزنیم کردی
میگه پس چرا الان حرف نمیزنه اگه بلده حرف بزنه !؟
ایلیا میگه پیراهنم کجاست ؟! ببین عمق دعوا چقدر بوده
که‌ لخت شده بودن و نفهمیدن خودشون !!
النا بعد از ناخنی که فرو کرد تو مچ دست متین
تو عالم خودش داره خاله بازی میکنه ..
متین هم میگه باید برم یه خونه اجاره کنم برا خودم !!
منم ریلکس پا شدم رفتم سر قابلمه و ته دیگ طلایی نونی رو
با آب خورشت نوش جان کردم و به این فکر کردم که
زندگی همین چیزاست ، و شکر بودنشون و داشتنشون !!
مامان بعده این همه سال هنوز عادی نشده براش ..
چون کلا آرومه ، هرچی نوه های فامیل مادری آرومن ..
نوه های فامیل پدری جنگی و فضولن !!
یعنی اسما کدوم ژنش فعال تره !؟‌😎

امروز تولد یاس ، سلطان رپ فارسه ..
از همون روزای اولی که تازه اسمش اومده بود بیرون
از همون روزا که رپ اجتماعی خوندنش رو شروع کرد
همیشه سبکشو دوست داشتم و عاشق آهنگاش بودم‌ ..
همیشه طرفدارش بودم و هنوزم هستم !!
یادمه یه سال واسه تولدش یه پست تبریک تولد گذاشتم
وقتی بیدار شدم اسمشو تو قسمت لایکی ها دیدم‌ ..
چقدر اون موقع خوشحال شدم ، واسه تبریکی که دیده بود
لایک و‌ کامنت خیلی اهمیتی نداره برام
ولی خوشحال‌‌ کردن دیگران چرا ..!!

تا الان کنسرت هیچ خواننده ای نرفتم ..
یادمه یه شب چندتا بلیط یه نفر آورد بهمون داد
گفت هرکی میخواد بره ، گفتم خوشم نمیاد !!!
حتی خواننده های جدید رو فقط اسماشونو شنیدم ..
فن و طرفدارشون نیستم !!
امیدوارم یه روز کنسرت یاس رو تو ایران ببینم ..
مطمئنم یکی از شلوغ ترین کنسرتای تاریخ ایران میشه !!
به امید موفقیتش هرجایی که هست !!

از پارسال طنین گیر داده بود که کفش اسکیتی میخواد ..
گفت واسه تولد امسالم باید بخرید ، با توجه به شناخت طنین
هیچکس موافق خریدنش نبود با اینکه دلمون میخواست بخره 
چون میدونستیم حرف گوش نمیده ، میره تو کوچه و خطرناکه
متین هم از پارسال محرم می گفت من دوست دارم طبل بخرم 
خلاصه دو تاشون همین هفته به این آرزوهاشون رسیدن ..
طنین که گذاشته بودش بالا سرش و خوابیده بود ، با ذوق !!
فرداش هم‌ فیلم فرستاد و می گفت اسما من دارم اسکیت بازی میکنم
و مثل بچه آهوی تازه به دنیا اومده باهاش جا به جا میشد ..
کم تعادل و مبتدی ولی پر از ذوق حرکت ..😍😂
متین هم امشب طبل به دستش رسید و سر از پا نمی شناخت ..
به آجیم می گفت انقدر ذوق دارم که نمیدونم چطوری بخوابم ..
اول اینکه دعا میکنم هیچ پدر و‌ مادری شرمنده بچه هاشون نشن ..
بعد دعا‌ میکنم‌ این ذوق داشتن و رسیدن به آرزوهامون رو
چه بزرگ ، چه کوچیک ، وقتی که پر از ذوقیم براش ، تجربه کنیم ..
حقیقتا انرژی مثبت حال خوبشون به منم رسید ..
حالا امروز اگه شد عکس و فیلم بگیرم ازش که بفهمه منم‌ ذوق کردم
نمیخوام‌ رسیدن به آرزو ، براشون یه چیز کم اهمیت باشه ..!!
این حس خوب خوابیدن با لبخند رو واسه همتون آرزو دارم 😍

ناباورانه بیشتر از یک ماهه که یک صفحه کتاب هم نخوندم ..
این ماه خیلی شلوغ بودم ، بیشتر در رفت و آمد بودم ..
و کمبود خواب شدید ، قبلا وقتی زیادی بی خواب میشدم
رفتار دفاعی بدن نسبت فشار به مغز بود یا هر چی ؛
یه کم خون دماغ میشدم و بعدش آروم می‌‌ گرفت سر دردم ..
واسه اولین بار امروز صبح بیدار که شدم دهنم پر خون بود ..
شوکه شده بودم ، ولی بازم نشد اونقدر که میخوام بخوابم ..
مجبور بودم بیدار شم لباسامو بشورم و کارامو انجام بدم ..
نمیدونم این شلوغ بودنایی که وقت فکر کردن به یه سری چیزا رو
بهت نمیده چیز خوبیه یا غافل شدن از خوده ..
ولی واسه روح هرچی که هست ‌، واسه جسم خیلی مفید نیست !!
امیدوارم ماه بعدی بهتر بتونم‌ مدیریت کنم زمانمو ..
حس خوب کتاب خوندن رو نیاز دارم ، و دلم میخواد داشته باشمش ..
یه وقتایی کارایی ‌که میخوام انجام بدم رو می نویسم
برنامه ریزی میکنم ، تازه چند وقت بعد یادم میاد یه چیزی نوشتم 😐😂
آپدیتش میکنم ؛ باز همون ماجرا ، چون وقتم اضافه نمیاد ..!!
ببینم این ماه چی پیش میاد !!