آفتاب نزده بارشو بست !!
🍭 اسما ..🍭 | 00:00 1405/3/17 | 8 نظر | 8 پسند
به مامان گفتم شکمش یهویی رفت داخل ، زایمان کرده😍
گربه ها عادت دارن بچه هاشونو توی هفت تا خونه می چرخونن ..
بعد میبرنش امن ترین جا و اونجا بزرگش میکنن ..
خب من یقین دارم که امن ترین جا براشون خونه ماست ..
و نهایتا بعده دو هفته برمیگردن ..
گفتم مامان صدای بچه هاشو نشنیدی؟! نمیدونی چندتان ؟!
گفت نه ولی یه صدای ریزی میومد ..
با خودم گفتم وقتی برم و برگردم حتما دیگه بچه شو نشونم میده ..
شب مامان زنگ زد گفت اسما یه بچه گربه خیلی ریز تو کوچه افتاده
شبیه گربه خودمونه ولی مامانش بهش نزدیک نمیشه ..
گفت بوش میکنه و ولش میکنه میره ..
گفت مورچه حمله کرده بود بهش دلم براش سوخت
به آجیت گفتم با دستکش بیارش داخل ..
ولی بازم نزدیکش میشه و بو میکنه و نمیبرش ..
گفتم شاید اصلا بچه ش نیست ، بذارش سر جاش
ولی حواست بهش باشه ..
گفت بابات ناراحت شده میگه شیر بخریم بهش بدیم
بی جون شده از عصر هیچی نخورده ..
اینو بر اساس تجربه اون گربه های سه قلو گفته بابا ..
بعدا تعریف میکنم اگه یادم بمونه ..
گفتم نمیدونم مامان ، گربه ها اگه بچه شون مریض باشه
یا مشکلی داشته باشه ، میخورنش یا انقدر هیچی بهش نمیدن تا بمیره ؛
ولی به هر قیمتی نگهش نمیدارن ..
چون گربه ناقص تو طبیعت دوام نمیاره و اذیت میشه !!
گفت خیلی ناراحتیم براش و به هممون ریخته !!
گفتم بذار تا شب اگه مامانش نیومد یه فکری می کنیم براش ..
ولی خب بابا قبول نکرده و به آجیم گفته برو شیر بخر
یه مقدار با سرنگ بهش شیر داده و جون گرفته ..
مامان گفت بعده اون یه کم تکون خورد و چشاش باز شد ..
اون شب انقدر شلوغ بودم که وقت نکردم بهش زنگ بزنم ..
فرداش که زنگ زدم هر جمله که مامان می گفت
انگار قلبمو یکی تو مشت فشار میداد ..
مامان میگه حواسم بهش بود و گذاشته بودمش یه گوشه
یه گربه شبیه گربه خودمون بود ولی بزرگتر
( مامان تشخیصشون نمیده چون شبیه همدیگه ن ولی من میدونم
اونی که سنش بالاتره و موقع میو کردن دهنش کج میشه یه کم
مامانشه و همیشه روی دیوار به بچه هاش سر میزنه)
گفتم ننه ش نبود ؟! گفت نمیدونم فقط دیدم رفته کنارش
خوشحال شدم گفتم داره بهش شیر میده لابد
ولی وقتی رفته پیشش با یه شکم پاره و دل و روده بیرون مواجه شده ..
میگه گربه رو کشته بود و رفته بود ، حتی نخورده بودش
انگار باید این گربه رو از بین میبرد ..
احساس کردم مغز سرم داره درد میگیره و حالم بد شد
خودش و آجیم هم کلی گریه کرده بودن براش ..
با بغض باهام حرف میزد بنده خدا ..
نمیدونم ، قطعا اونا چیزی میدونن که ما خبر نداریم
ولی خیلی همه مون رو ناراحت کرد ..
آجیم گفت اونی که شکمشو پاره کرد گربه های خودمون نبوده 😢
دوباره همه مون بغض کردیم ..
رفتم تو حیاط گفتم خوووسسسگگگلللم ؟!
هرجا باشه بگم خوشگلم خودشو میرسونه ..
صداش از کوچه اومد ، مامانش هم رو دیوار بود ..
گفتم سلاااام ، شروع کرد میو میو کردن ..
هنوز امید دارم وقتی بهش غذا میدم نصفشو بذاره تو دهنش و بره ..
چون این نشون میده که یه بچه دیگه هم داره ..
گفتم نینی داری؟! اومده بود دورم می چرخید ..
غذاشو کامل خورد و تو حیاط موند ، بچه ش شیر میخوره فعلا
دلم میخواد امید داشته باشم که بچه داره بازم ..
اومدم داخل بابا گفت نفهمیدی بچه دوم داره یا نه؟!
گفتم نه چیزی نشون نمیده ولی نگران بود همش ..
اطرافو می پایید ، شاید بچه داشته باشه واقعا ..
خلاصه همچنان منتظرم که بچه شو ببینم ..
و یه نور به نورای خونمون اضافه شه ..!!
☆
پ.ن : اینم عکس همین گربه ایه که تازه زایمان کرده ☹️