تولد شقایق ..
🍭 اسما ..🍭 | 08:08 1405/6/15 | 16 نظر | 14 پسند
دیروز نزدیکای ۵ صبح خوابیدم و ۷ بیدار شدم ، به سختی مقاومت کردم که تا شب نخوابم بلکه خوابم تنظیم بشه رو شب ، عصر بود که بوی کیکای خوشمزه سحر فضای خونه رو پر کرد ، هفدهم تولد آجی کوچیکه بود و سحر می خواست واسه تولدش سوپرایزش کنه ، وقتی اومد رفت تو یخچال دنبال چیزی بگرده که کیکه رو دید ، طنین هم گریه میکرد که شقایق کیک رو دیده ، هرچی می گفت من فقط یه ثانیه دیدمش ، باور نمیکرد ..
متین هم آتیششو بیشتر میکرد می گفت با جزئیات نگاش کرده ، گفتم خب که چی ؟! مهم سوپرایز بود دیگه ..😐😂
بعدش هم تولد بازی و کل کشیدن و ترقه انداختنای رگباری متین و هدیه دادن و عکس گرفتن و ..
سحر یه ساعت خوشگل واسش خریده بود ، بچه ها هم نقدی حساب کردن ..
دیدم طنین سکوت کرده رفته زیر میز ناهار خوری ، میگم چیکار میکنی ؟! چون وقتی میره رو سکوت یعنی یه کاری داره میکنه ، نگو داره از قلکش پول درمیاره 🥺♥️
چقدر با محبتن این بچه ها ، یه جوراب خوشگل گوگولی هم گذاشت رو پاکتش بهش داد ، دیروز به سحر می گفت بهم پول بده میخوام هدیه بخرم ، گفتم چی مثلا !؟ گفت شقایق طلا دوست داره میخوام طلا بخرم 😐😂😍
گفتم اگه داشته باشه میره میخره واقعا ، از این مدل با محبتاست ، البته که زیادش خوب نیست ولی باز کار خودشو میکنه !! دوست داره همه رو خوشحال کنه ، به همه هدیه بده ، وسایل خودشو میبخشه به دیگران ..
خلاصه شب خیلی خوبی بود ، ساعت ۱۱.۵ بود که باطریم داشت میرفت روی یه درصد ، خوابه خواب بودم ؛ صفحه گوشی روشن ، قسمت کامنتای اینجا بودم ، که خوابم میبره ؛ پنج دقیقه به ۱۲ بود که عباس زنگ میزنه رو گوشیم ، با متین کار داشت ، احتمالا گوشی سحر آنتن نداشته یا جواب نداده ، دیگه خوابم پرید!! 😐😐
درجا سحر یه بشقاب فلافل و خیارشور اینا گذاشت کنار تشکم ، که یعنی تازه شب شروع شده ، بساط چای و کیک اینا رو هم برقرار کرده بود ؛ تا ۲ شب با عباس حرف میزدیم ؛ بعدش اون رفت واسه بار ، ما هم تا نزدیکای ۴ بیدار بودیم فکر کنم ..
یعنی ۲۰ دقیقه خواب کافی بود که منو تا ۴ صبح نگه داره ، اونم به زووور خودمو زدم به خواب ، ۷ هم وقتی گوشی زنگ خورد نمی دونستم کجام و چرا گوشی داره زنگ میخوره 😂😂
الانم خمیازه کشان نشستم و با چشمای خواب آلود به صفحه نگاه می کنم ، خدا کنه برقا نره ، به شدت شرجی شده هوا ، حالمون داشت بد میشد دیشب ، انگار یکی دست میذاره رو گلوی آدم و به سختی نفست بالا میاد ؛ حالا حالاها انگار این گرما رو هست !!
اما شبا یه نیمچه باد خنکی میاد ..
اینم اندر احوالات دیروز تا الان من ..💕😍✨️🌸🎂