♡ stay strong ♡

الهی به امید تو ..💕✨️🌸

چند سال پیش یه پیاده روی تا امامزاده یکی از روستاهای اطراف شهرمون داشتیم و رفتم ، از قضا یکی از دوستای دوران راهنماییمو اونجا دیدم و کلی خوشحال شدم و شماره دادیم به هم ، اون موقع که ما راهنمایی بودیم این دختره ازدواج کرد و دیگه درس نخوند فکر کنم ؛ چندتا هم بچه داشت و شوهرش خیییلی دوسش داشت و از زندگیش راضی بود همون سالها !! چند وقت بعد از دیدارمون بهم زنگ زد و پیام داد و درد و دل میکرد و می گفت شوهرم بدبینه و الکی شک میکنه و حتی رو زمین کشاورزی که میره بهم میگه باید با من بیای !! 
گفتم خب شاید دوستت داره ، گفت آره دوسم که داره ولی انگار یه جوری شده ، شاید سحر و جادویی کردن واسه زندگیمون !! گفت یه پسر همسایه داریم بنده خدا اصلا اینجا نیست و دانشجوئه و من با مامانش صمیمی ام و میرم خونشون ‌، شوهرم گیر میده و فکر میکنه واسه اون میرم .. این درد و دلاش ادامه داشت تا اینکه یه روز گفت اسما میشه تو بگی این پسره خواستگار توئه تا شوهرم دست از سر من برداره !؟ قطعا من قبول نکردم ، قسم خورد گفت بخدا به کسی نمیگه ، فقط میخوام از شر گیر دادناش خلاص شم ، چون کارمون داره به طلاق میکشه و همش بحث داریم !! 
خب شهر ما همه همدیگه رو میشناسن ، یعنی الان بگن اسما ... ، میدونن مامانم کیه ؛ بابام کیه ، بابابزرگام کیان ؛ حتی زندگیشون چطوری بوده ، چطوری فوت کردن ، چقدر ملک و املاک دارن ، شغل نوه ها و اینکه همسرشون کیه و خواستگاراش کیا بودن و ...خلاصه فضای همه شناختیه !!
منم به واسطه پیجم قطعا در عین اینکه ارتباطی با محیط بیرون نداشتم ولی تو مجازی اسمم بود ، اگه بگن فلانی نامزد کرده تقریبا تو یه نصف روز بقیه میفهمن !! خصوصا من که سالهاست همه خواستگارامو رد کردم و بقول یه بنده خدایی می‌گفت منتظرم ببینم تو کیو انتخاب میکنی تهش ..😂
ولی بازم با تمام این چیزا چون اونا تو روستا زندگی میکردن و احتمال نفوذ ماجرا تا شهر کمی فاصله داشت ، وقتی اسم طلاق آورد یه لحظه مکث کردم ، گفتم اگه یه دروغ میتونه زندگیشو نجات بده بذار اینکارو بکنم ، گناه داره بچه هاش کوچیکن و آینده شون تحت تاثیر قرار میگیره و  ..ولی تهدیدش کردم و گفتم خودت میدونی هر کسی خودشه و آبروش ؛ جز شوهرت این حرف جایی گفته بشه واقعیت‌ رو میگم ؛ اونم قسم خورد که نه اصلا نگران نباش و ..

بریم ادامه مطلب ..🚶🏻‍♀️🚶

ما یه رفیق مشترک داشتیم که خییییلی دختر خوبیه ، آیدا !! داداشاش از اون حساسای وحشتناکن ، که اگه خواهرشو با کسی ببینه ممکنه تیکه پاره ش کنه ، بدون فرصت دفاع !! قطعا همچین دختری اونقدر محافظه کار هست که وقتی اسمش میوفته رو گوشیم یعنی مسیر امن و اوکیه !! 
یه روز با شماره آیدا ، دختره زنگ زد ، نزدیک غروب بود ؛ هنگ کردم صداشو شنیدم چون منتظر صدای آیدا بودم و اون حرف زد .. گفت میخوام بیام خونتون یه سر بزنم بهت و برم ، گوشی خودم خاموش شده واسه همین با گوشی آیدا زنگ زدم بهت !!!! من فکر کردم آیدا هم میاد ولی فقط اون دختره تنهایی با یه پراید اومد ؛ دو دقیقه فقط نشست و پر از استرس بود و رفت !! جلو در گفت اینم اون پسره ست که شوهرم شک داشت بهش ، بنده خدا اصلا کاری با من نداره ، الانم با خودش برمیگردم روستا ..
خونه آیدا و خاله دختره نزدیک همدیگه ست و خاله ش بچه دار نمیشه ، یادمه تو دوران مدرسه این دختره همیشه خونه خاله ش بود واسه همین با آیدا بیشتر از من دوست بود و همو می دیدن !! گفتم لابد رفته خونه خاله ش و از اونور به آیدا سر زده و سر از پارک دراوردن ، چون گفت فلان جاییم و با همیم ..
با خودم گفتم اگه مورد خاصی بود آیدا بعدش پیام میداد هشدار میداد ؛ وقتی چیزی نگفته یعنی خبری نیس !! شب دختره پیام داد که اسما اوضاع بیخ پیدا کرده ، اگه فردا کسی اومد خونتون فقط بگو این پسره نامزدته و با هم حرف میزنید ، همین !! 😐😒
خب اینجا دیگه احساس خطر کردم چون خانواده من به شدت از این چیزا بدشون میاد و به دورن ؛ از حاشیه و دردسر و ..کی خوشش میاد به جز شر خرا ؟!
گفتم یعنی چی ؟؟؟؟؟ من فردا دارم میرم جایی ، کسی نیاد جلو در خونه ما که همه چیو میذارم کف دستشون !! قسمم داد و گریه و ترس که فقط همینو بگی بخدا دیگه کسی کاریت نداره و تموم میشه !! 
بازم گفتم اشکال نداره ، تا اینجاشو اومدم ، اینم آخرین کاری که میکنم براش ؛ نگم چه حال بدی داشتم ، چه استرسی ، فرداش داداش و زن داداشش اومدن جلو در خونه ما ، گفت این پسره رو میشناسی ؟! من که نمی دونستم اصلا پسره اسم و فامیلش چیه ، اولش هنگ بودم بعد سریع به خودم اومدم و گفتم ها آره ، فقط حرف میزنیم با هم که ببینیم اخلاقمون به هم میخوره یا نه !!! اگه یه سوال جزئی می پرسید قطعا جوابی نداشتم چون هیچ آماری ازش نداشتم !! گفت دیشب خواهرم پیشت بود ؟! گفتم آره چند لحظه ای اومد و رفت ..
گفت اومد اینجا ؟!!! یعنی تو با اون پسره تو خونه پسره نبودی که خواهرم اومده باشه پیشت !؟ اینو که گفت داشتم آتیش می گرفتم . گفتم خونه ؟؟؟؟!!! نهههه اصلاااا و ابدا !! فقط در حد صحبت با این پسره حرف زدم ، همین !! تا الانم ندیدمش اصلا !! داشتم می ترکیدم که سریع بره و بتوپم به دختره .‌. یهو گفت این قضیه خون به پا کرده تو خونمون ، دیشبم جنگ و دعوا شده ..
ظاهرا پسره رو با چاقو زده بودن و کار به پاسگاه کشیده بود و من بی خبر بودم !!! سریع به دختره پیام دادم و شستم گذاشتمش کنار ، گفتم تو فکر میکنی مردم آبروشونو از سر راه آوردن !؟ اگه فقط یه پیام ؛ یه زنگ ؛ یه اسم از من بیاری ریز به ریز همه چیو میذارم کف دست شوهرت !! و تمام ..
اونم ترسیده بود و گفت باشه دیگه کسی کاری با تو نداره !! ولی من به یه یکی از بچه ها که میدونستم فامیل زن داداششه پیام دادم و گفتم شماره فلانی رو میخوام(شماره زن داداش دختره رو می خواستم که اگه لازم بشه براش توضیح بدم) گفت عه اینکه خواهرمه ، گفتم چه بهتر و زنگ زدم به پسره و قضیه رو بهش گفتم ؛ چون رفیق بودیم سالها و بسیار پسر خوبیه !! گفتم اینا رو به تو گفتم چون اینا ماجراشون معلوم نیست چی بشه و تو بدونی خیالم راحت تره !! گفت اوکیه و نگران نباش ولی اسما خیییلی خریت کردی 🙁😂 🐴 گفتم آره واقعا ولی به بچه هاش که فکر کردم دلم نیومد بیخیال باشم !!
خداروشکر بعده اون دیگه خبری نشد ازشون ، ولی یه چیزایی در پشت پرده اتفاق افتاده بود که بعدا براتون میگم !! خودم هنگ بودم وقتی شنیدم ..
خلاصه بعده اون یاد گرفتم مهربونی و‌ معرفتمو کنترل کنم و هرجایی خرجش نکنم ، و هرچیزی که خطری واسه خط قرمزای خودم و خانوادم داره رو دوری کنم ازش !!! مثل آبرو و آرامش !! 
آیا کار من معرفت بود یا چیز دیگری؟! 😂😐