مهربونی ..
🍭 اسما ..🍭 | 18:18 1405/3/11 | 0 نظر | 8 پسندامروز از شدت خستگی حالت تهوع گرفته بودم ..
از ۸ تا ۲ بدون یه لحظه بلند شدن بکوب نشسته بودم ..
جوری که پاهام ورم کرده بود ..😐
ولی دیدن چند مورد مهربونی باعث شد حالم خوب باشه ..
- خانمه اومده بود کارشو انجام بده ، هزینه ش میشد سه و نیم ..
هر کاری کرد ازش حق الزحمه شو نگرفت ..
بعد که رفت گفت ایشون دختر فلانیه ..
که باباش قبلا شهردار اینجا بوده
و کارای خیری در حق این شهر انجام داده ..
واسه همینم ازش چیزی نگرفتم بعنوان قدرشناسی ..
بعدش پشت سر هم بچه هاش زنگ زدن ازش تشکر کردن ..
که این لطف رو در حق خواهرشون انجام داده ..
احترام و احترام متقابل !!
- عمو گفت بمون تا از دانشگاه بیام دنبالت
منم سر کوچه منتظرش بودم و هوا به شدت گررررم یعنی داغ ..
یه ماشین کنارم نگه داشت یه زن و مرد میانسال بودن
گفت دخترم کجا میخوای بری بیا برسونمت گرمه هوا ..
تشکر کردم و گفتم منتظرم عموم برسه ..
پلاک ۲۸۹ ، الهی هرجای دنیایی همیشه خیر ببینی ..
خدا اولادتو عاقبت بخیر کنه و ذوق کنی براشون !!
- کافه کناری آب معدنی تموم کرده بود ..
یه خانم سن بالا اومد داخل گفت آب ندارید ؟!
گفت نه فقط آب میوه ست ..
گفت که دیابت داره و شربت براش خوب نیست ..
تو اون گرما معلوم بود خیلی تشنه ست ..
گفت بمون الان از آب سرد کن برات آب میارم ..
قبل از اینکه بیاد لیوانو پر کردم و گذاشتم رو میز ..
گفت به چه سرعتی آماده ش کردی 😂😂
کلی دعای خیر کرد برامون و رفت !!
خلاصه دیدن همین صحنه هایی حالمو خوب می کنه ..
دیدن آدمایی که ذاتشون مهربونی رو می شناسه ..
و حتی وقتی که میتونن کاری رو انجام ندن
دلشون نمیاد و دنبال شاد کردن دیگرانن ..
ما هم این چرخه رو هر جا و هر چقدر میتونیم ادامه بدیم ..
و دنیا رو جای قشنگ تری کنیم !!😍💕🌸✨️