
شهر یاسوج از نمای پشت بوم خونه عموم 😍🌸✨️💕
با عمه ، دختر عموها ، نوه های عموم ، داماد ارشدشون و شقایق آجیم نشستیم کنار هم ؛ به قول بچه ها تو اتاق شیشه ای ، درا رو باز کردیم و خنکی هوا داره به سردی میره ، میگم چقدر خوبه همین جا بخوابیم ها !! حنا میگه خب بخواب اتفاقا خیلی خوبه !! میگم خوابیدن اینجا واسه اونایی خوبه که شب تا صبح میخوابن نه مایی که تازه ۵ صبح فیگور خواب می گیریم 😂😂 اگه بچه ها برن پایین شاید تا اذون صبح لامپا رو خاموش کردم و همین جا از سکوتش استفاده کردم و سردی هوا رو با تمام وجودم زندگی کردم 😍💕 شهر از این جا خیلی قشنگه ، فکر کن تو هر کدوم از این خونه ها چندتا زندگی متفاوت هست ، سرنوشتای مختلف ، شاد ، غمگین ، خوشحال ، پر از امید ، نا امید ، تنها ، با یار ، بیدار ، خواب !!! امیدوارم امشب با هر حالی که میخوابن ، فردا با دلی شاد صبحشون رو به شب برسونن ، واسه تو که اینو میخونی هم آره 😍💕🌸✨️