صبح شنبه ..
🍭 اسما ..🍭 | 07:07 1405/4/13 | 4 نظر | 11 پسند
نشستم لبه صندلی ماشین سواری ای که قراره باهاش برم شهر دیگه ، ورودی شهرمونه ، هوا خنکه ، صدای گنجکشا که انگار میدونن اول هفته ست و خوشحالم هستن ، ماشینا که پشت سر هم رد میشن و خبر از شروع یه روز کاری رو میدن ، و آدمایی که نمیدونم هر کدومشون چه روزایی رو دارن از سر میگذرونن ، دیدن چند نفر از اینا آرزوی یه سریای دیگه ست ، و با خودشون میگن کاش ما اون رهگذری بودیم که الان از کنار تو رد میشد و تورو میدید !! صدای ملایم آب که میریزه پای گلای نیمه خشک ، که معلومه یه نفر کم کاری کرده و حواسش بهش نبوده !! آدما هم وقتی کم کاری میکنن و حواسشون به یه نفر نیست ، اونو پژمرده میکنن ، نمیدونم این گلا دوباره جون میگیرن یا نه ولی جون گرفتن آدما سخت تره انگار !! امیدوارم دو ساعت خواب دیشب ، انرژیمو تا ظهر بالا نگه داره ، الهی به امید تو گویان بریم که اول هفته مون رو شروع کنیم !! توکل به تو که مهربون خدای منی !!😍💕