<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>♡ stay strong ♡</title>
	<link>https://asma72.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://asma72.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>الهی به امید تو ..💕✨️🌸</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sun, 11 Oct 2026 22:33:41 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>سفر در زمان ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/332</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/332</guid>
		<pubDate>Sun, 11 Oct 2026 22:22:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگه دلتون واسه گذشتتون تنگ شده باشه ، واسه چه دوره و سنیه ؟! 
من واسه هفت سالگی و روزایی که بابا بدون عصا راه می رفت ؛ با اینکه بنا بود ولی ظهر که خسته بر می گشت با خودش فیلم هندی میاورد روی این سی دی ویدئو دو قلو ها میذاشت نگاه میکردیم ..
می نوشت لطفا دیسک دو را در دستگاه بگذارید ..
داداشم حرفه ای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>اگه دلتون واسه گذشتتون تنگ شده باشه ، واسه چه دوره و سنیه ؟! <br>من واسه هفت سالگی و روزایی که بابا بدون عصا راه می رفت ؛ با اینکه بنا بود ولی ظهر که خسته بر می گشت با خودش فیلم هندی میاورد روی این سی دی ویدئو دو قلو ها میذاشت نگاه میکردیم ..<br>می نوشت لطفا دیسک دو را در دستگاه بگذارید ..<br>داداشم حرفه ای تف تفیش میکرد که خش نداشته باشه موقع نگاه کردن ، هممون کنار هم دراز می کشیدیم و نگاه می کردیم ، هممون با هم ناهار می خوردیم ؛ هممون با هم میرفتیم مسافرت ..<br>هر تابستون بابا ماشین دربست می گرفت ما رو میبرد یاسوج که بریم آبشار آب بازی کنیم ..<br>چقدر اون روزا بی دغدغه بودیم ؛ شاید مردم خورد و خوراک کمتری داشتن اما سالم بود زندگیا ..<br>صمیمیتا بیشتر بود ، خبری از خیانت و هیزی و کثافت کاری به این صورت نبود ..<br>صدتا دختر و پسر قاطی هم تو کوچه ها بازی میکردیم ، اصلا کمتر کسی حواسش پی مسائل جنسی میرفت ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>الان هر بار میرم تو طبیعت یا مسافرتی جایی ، میگم کاش بابا هم باهامون میومد ولی خب شرایطشو نداره بنده خدا ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>مگه هوایی بتونه بره که مغازه دستشه و نمیتونه ببندش ، میگم لاقل همین دور و اطراف بیا بریم بگردیم ، به سختی میشه راضیش کرد ..<br>همیشه میگم ما دهه هفتادی ها شاید الان سخت بگذره برامون ولی بچگی قشنگی داشتیم ، هر لحظه ش خوش بودیم ، شبم خسته میومدیم خونه تخت می خوابیدیم تا فردا صبح که دوباره بریم مدرسه و کوچه و سنجاقک بگیریم و دنبال جوجه رنگی و تمشک و توت و .. بگردیم ..<br>یادش بخیر ..</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/332/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آتش خرمن سوز ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/331</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/331</guid>
		<pubDate>Sun, 11 Oct 2026 17:17:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی باید پست باشه یه نفر که وقتی همسرش میره یه شهر دیگه سر کار ؛ این یکی بهش خیانت کنه‌ و از نبودنش اینطوری سوءاستفاده کنه ..
زنه با دوست پسرش میریزن رو هم ،‌ یه شربت خواب آوری میده به بچه ۶ ۷ ساله ش ، که بخوابه و چیزی نبینه ، بعد میندازش صندوق عقب که اینا راحت باشن با هم ..
از قضا اتوبوس میزنه به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>خیلی باید پست باشه یه نفر که وقتی همسرش میره یه شهر دیگه سر کار ؛ این یکی بهش خیانت کنه‌ و از نبودنش اینطوری سوءاستفاده کنه ..<br>زنه با دوست پسرش میریزن رو هم ،‌ یه شربت خواب آوری میده به بچه ۶ ۷ ساله ش ، که بخوابه و چیزی نبینه ، بعد میندازش صندوق عقب که اینا راحت باشن با هم ..<br>از قضا اتوبوس میزنه به پشت ماشینشون و بچه طفل معصوم میمیره 😢💔<br>خدا نخواست اون بچه تو دامن یه هرزه بزرگ شه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>با کفش جنده ها هم باید راه بریم یا اجازه داریم قضاوتشون کنیم‌؟!‌😒</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>زنیکه ،‌ آخه شوهرت تو این گرما میره عسلویه که یه نونی واسه تو دربیاره ، چه تشی درونته‌ که‌  نمیتونی کنترل کنی خودتو ؟! <br>یا بعضی از‌ مردا که خانوماشون همه چی تمومه خدایی ..<br>خوشگل ؛‌ خوش هیکل ، خوش اخلاق ،‌ اتفاقا با همدیگه هم خیلی خوبنا ، ولی باز مرده چشاش دنبال زَنا و زِناست ..😒😒</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>کسی‌ که فکر داشته باشه میفهمه ته این کارا جز کثافت و به لجن کشیدن خودشون هیچ خیری نداره ..<br>هرچی میریم جلوتر بیشتر و واضح تر برده ی شیطان شدن یه سریا رو متوجه میشیم !! <br>اینایی ‌‌که کل ذهنشون حول محور روابط جنسی و حشریته ، از آدمیت و انسان بودن فاصله میگیرن<br>و خوی حیوانی درونشون بیشتر میشه !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>چقدر شنیدن این چیزا حال آدمو بد میکنه ..</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/331/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نعمت سلامتی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/330</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/330</guid>
		<pubDate>Sun, 11 Oct 2026 11:11:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خدا خواست زنده بمونم و الان در کنار شما دوستان باشم 😐😂
بنده با سی و اندی سال سن ، کسی جرات نکرده تو خونمون سیگار بکشه ، تو حیاط شاااااید ولی داخل خیر ، به جز یه شب که حالا بعدا قضیه ش رو تعریف میکنم اگه یادم بمونه ، حتی بوی دود آتیش اگه زیاد بشه اذیتم میکنه ، اینجا به علت مصرف بالای کباب معمولا بوی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>خدا خواست زنده بمونم و الان در کنار شما دوستان باشم 😐😂<br>بنده با سی و اندی سال سن ، کسی جرات نکرده تو خونمون سیگار بکشه ، تو حیاط شاااااید ولی داخل خیر ، به جز یه شب که حالا بعدا قضیه ش رو تعریف میکنم اگه یادم بمونه ، حتی بوی دود آتیش اگه زیاد بشه اذیتم میکنه ، اینجا به علت مصرف بالای کباب معمولا بوی آتیش و سوختن چوب طبیعیه ، وقتی لباسامو میذارم بیرون که خشک شه اگه بوی دود بیاد مامان اینا میگن اسما بدووو که بوی دود اومد ..<br>در این حد ، بعد فکر کن بوی سیگار مدام بره تو مغزت ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه دیشب علارغم اصرار سحر واسه دکتر رفتنم مقاومت کردم ولی مغزم داشت میترکید ، با خودم گفتم بذار بخوابه بعد اگه خواستم تنهایی میرم ، یه مسکن خیلی قوی تر خوردم ، با لرزش دست و بدنم از بد حالی برگشتم سر جام و به زور چشامو بستم ، فقط چند تا پیام بالا بلند نوشتم و فرستادم و گفتم امروز حالم خوب نیست نمیام سر کار ، بوی سیگار حالمو بد کرده و اینا ؛ بنده خدا گفت نمیخواد بیای و استراحت کن ، بیام دنبالت بریم دکتر ؟! اصرار کرد و گفتم نه همون استراحت کنم بهتر میشم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>و الان بهترم خداروشکر ..<br>یه مقدار غذا خوردم چون از دیروز هیچی نخورده بودم ، بدنم ضعف کرده بود ؛ فقط دیشب مجبور شدم چند لقمه عسل بخورم که بتونم مسکن رو بخونم و معده م درد نگیره ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ولی چشمم موقع پلک زدن میسوزه ، متوجه فشاری که بهش اومده میشم ..<br>قدر سلامتیمون رو بدونیم ، دیشب انقدر مغزم درد میکرد که حس میکردم الانه منفجر بشه ..<br>واقعا سلامتی نعمت با ارزشیه ..<br>خداروشکر واسه حالی که داره بهتر میشه ..💕🌸</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/330/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حال بدی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/329</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/329</guid>
		<pubDate>Sun, 11 Oct 2026 01:01:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از صبح که گفتم حالم بده تا الان همچنان همون طورم ..
حالت تهوع و سر درد و چشم درد ..
حتی نتونستم چیزی بخورم ، هوا میاوردم بالا ..
واسه فشاری که به چشمم اومد فشار چشمم میزد به سرم 
و مسکن هم بی فایده بود ‌..
یه نصفه موز خوردم اومدم دراز کشیدم که نیارم بالا .‌.
ولی خب الان چشم باز کردم همچنان همون حاله...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>از صبح که گفتم حالم بده تا الان همچنان همون طورم ..<br>حالت تهوع و سر درد و چشم درد ..<br>حتی نتونستم چیزی بخورم ، هوا میاوردم بالا ..<br>واسه فشاری که به چشمم اومد فشار چشمم میزد به سرم <br>و مسکن هم بی فایده بود ‌..<br>یه نصفه موز خوردم اومدم دراز کشیدم که نیارم بالا .‌.<br>ولی خب الان چشم باز کردم همچنان همون حاله ..<br>هرچی سحر میگه پاشو ببرمت دکتر گفتم نه میرم اونجا کلی ویروس هست بدتر ویروس میگیره آدم ..<br>ببین واسه یه سری بیشعور چه بلایی سرم اومده از صبح ..<br>یعنی دیگه حرمت نمیکنم رنگیشون میکنم ..<br>حتی اگه بهشون بر بخوره و برن تو قیافه ..</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/329/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نه به سیگار ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/328</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/328</guid>
		<pubDate>Sat, 10 Oct 2026 11:11:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بغض کرده و اشک تو چشمم با فشار عصبی رو به انفجار ؛ سعی کردم بازم تحمل‌ کنم هیچی نگم ، بوی سیگار‌ کافه کناری حالمو بد کرده بود ، تهوع داشتم دیگه !!
نه ماسک ، نه قلم‌ بینی ؛ نه باز کردن در دفتر ، نه خوشبو کننده هوا ، اصلا فایده نداره ، در و دیوار بو گرفته ،‌‌ انقدر که سیگار میکشن !!
گفتم الان تموم میش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>بغض کرده و اشک تو چشمم با فشار عصبی رو به انفجار ؛ سعی کردم بازم تحمل‌ کنم هیچی نگم ، بوی سیگار‌ کافه کناری حالمو بد کرده بود ، تهوع داشتم دیگه !!<br>نه ماسک ، نه قلم‌ بینی ؛ نه باز کردن در دفتر ، نه خوشبو کننده هوا ، اصلا فایده نداره ، در و دیوار بو گرفته ،‌‌ انقدر که سیگار میکشن !!<br>گفتم الان تموم میشه هیچی‌ نگو اسما ، که یهو یه رفیق دیگه ش اومد ..<br>این کافه داخلش نوشته کشیدن سیگار ممنوعه ولی رفیقاش میان میکشن ، خودشم آره گاهی وقتا ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه دیگه داد کشیدم ،‌ گفتم قسم به شیر مادرت نکش ، دارم میمیرم از حال بدی ‌، برید بیرون خب ..<br>گفت باشه و رفتن بیرون ..<br>بعدش دکتر دیالیز اومد ، میاد سیگار میکشه میره ..<br>مرتیکه خو همونجا تو حیاط بکش ، باید بیای اینجا !؟ <br>کافه ایه صدام زد گفت اسمااااا ، نذاشتم حرفشو بزنه گفتم فحش ناموس میدم ، مرده و زنده نمیذارم براتون ، البته الکی میگفتم فحشای این مدلی نمیدم حتی دلم نمیاد بگم زهر بکشید ، خواستم حساب کار دستش بیاد 🔪😒😂<br>دکتر بی صدا پاشد رفت ، بعدش رفیق خودش اومد ؛ یه نینی گوگولی داره که خیلی دوسش دارم ، کافه ایه بهش گفت یه خبر بد 😂<br>گفت چی شده !؟!؟‌ گفت دیگه سیگار کشیدن ممنوعه ..<br>گفت خانم ..‌گفته ؟!‌ گفتم هاااا من‌ گفتم ، شکایتتونو میکنم فحشم میدم بالاش 😂😂😂<br>اومد سلام کرد ، گفتم دیگه ممنوعه ،‌ گفت پس یه صبحانه ای بهمون بده بخوریم حالا که خانم‌‌ .. ممنوعش کرده ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>بعد اومد تو دفتر گفت خوشبو کننده بزنم‌!؟ گفتم نهههه بذار مغزم آرامش داشته باشه فقط ، به دکتر گفتم لاقل یه عود اسطخودوس بیارید که بشه‌ تحملش کرد ..😒</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>حالا ان‌شاءالله ادامه دار باشه و دیگه شاهد سیگار کشیدنشون نباشم !! 😐😒<br></strong></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/328/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برای علیرضا ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/327</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/327</guid>
		<pubDate>Thu, 08 Oct 2026 20:20:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی جوون خوب و با اخلاقی بود ، بی آزار ، مهربون ، خوش قلب ، تک پسر خانواده ، مظلوووم ..
دو راهی شهرمون بارها تصادف مرگبار داشته ، یه پیچ خطرناکه ، دهه اول محرم بود ، حسینیه بودیم که گفتن فلانی تصادف کرده فوت کرده ، با کامیون برخورده کرده ، ماشینش آتیش گرفته ‌، دو تا از رفیقاش هم عقب نشسته بودن که ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>خیلی جوون خوب و با اخلاقی بود ، بی آزار ، مهربون ، خوش قلب ، تک پسر خانواده ، مظلوووم ..<br>دو راهی شهرمون بارها تصادف مرگبار داشته ، یه پیچ خطرناکه ، دهه اول محرم بود ، حسینیه بودیم که گفتن فلانی تصادف کرده فوت کرده ، با کامیون برخورده کرده ، ماشینش آتیش گرفته ‌، دو تا از رفیقاش هم عقب نشسته بودن که اونا رو نجات میدن ،‌ این بنده خدا راننده بوده و همونجا پاش قفل میکنه <br>همراه با ماشین میسوزه ، ماشینم قوطی شده بوده ، سمند به اون محکمی ..<br>و یه جوون ۲۰ ساله الکی الکی فوت میکنه‌ و داغی میشه رو دل خانوادش ، دقیقا شبی که به نام حضرت قاسم بود ..<br>خیلی گریه کردم براش ، واقعا داغ جوون خیلی سخته ، امیدوارم به حق امام حسین(ع) ، خدا به دل خانواده ش صبر بده ، به همه اونایی که عزیز از دست دادن !!<br>چند ماه از فوتش میگذره و مامانش انگار تازه خبر فوت پسرشو شنیده ، حیفه بعضی آدماست که انقدر زود از دنیا برن ، فکر میکنم اگه فقط تصادف بود مامانش راحت تر میتونست کنار بیاد ، اینکه بچه ش اینطوری سوخت و زجر کشید واقعا تلخه 💔😔<br>چقدر مرگ جوون زیاد شده ، قبرستون جدید شهرمون اکثرا جوونن ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>شادی روح اموات خودتون و آرامش دل این خانواده و شادی روح علیرضا ، ممنون میشم فاتحه و صلواتی بفرستید !!🌸</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>پ.ن : به رسم پنجشنبه ها ..<br></strong></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/327/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ژن جنگی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/326</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/326</guid>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2026 15:15:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سحر بنده خدا ۹۰ درصد تابستونشو تو ادارات گذروند ‌، چون کارتخوان و جواز ‌کسب و اینا به اسم خودشه ، عباس هم کلا حوصله کار اداری رو نداره و انقدر آدم آرومیه ، تو ادارات که نیازمند داد و قال هست تا کارتو انجام بدن ؛ علنا خیلی کاری از پیش نمیبره !!!
حالا چند روزه از خوابش میزنه میره میدون بار و میگن کارت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>سحر بنده خدا ۹۰ درصد تابستونشو تو ادارات گذروند ‌، چون کارتخوان و جواز ‌کسب و اینا به اسم خودشه ، عباس هم کلا حوصله کار اداری رو نداره و انقدر آدم آرومیه ، تو ادارات که نیازمند داد و قال هست تا کارتو انجام بدن ؛ علنا خیلی کاری از پیش نمیبره !!!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>حالا چند روزه از خوابش میزنه میره میدون بار و میگن کارتت مسدوده و حسابات بسته ست !!! بار نمیخره و برمیگرده ..<br>چرا ؟! چون مالیاتتو ندادی 😐😐<br>جالبه اکثر افراد اونجا رو قسط بندی کرده بودن جز عباس ، مال همه باز شده بود جز حساب عباس ..<br>سحر دیگه عصبانی شده بود گفتم برو جرشون بده ببینم چرا اذیت میکنن ؟! عباس بدون قسط همشو یه جا تسویه کرد ولی بازم بسته بود حسابش ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>سحرم این چند روز باید از ۸ صبح بره تا ۱۲ ، یه جا بانک یه جا ادارات ، یه عادتی هم که داره اصلا پیش کارمندا نمیره ، مستقیم میره اتاق رییس !!😐😂<br>رفته داخل اتاق و به رئیس گفته همین الان جلو خودم زنگ میزنی استان و صداشو میذاری رو اسپیکر که بشنوم ببینم دردشون چیه که حسابو باز نمیکنن ؟!‌<br>مگه مردم مسخره اینان ؟! <br>رئیس هم گفت باشه و زنگ زد و گذاشتش رو اسپیکر ، اونا هم گفتن دو ساعت دیگه اوکی میشه حسابش ، بعد هم به رئیس گفته دو تا نامه دستی بنویس واسه دو تا بانک که ببرم کارمو انجام بدم ..<br>رئیسم گفته چشم 😂😂😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>نامه ها رو برده بانک ، طرف میگه الان باز نمیشه که ، اینم خشمش رو نشون داده و گفتن باشه زنگ میزنیم استان ، اونجا رو اوکی کرده ، میره بانک دوم ، بهشون میگه فلان شخص حساب رو بسته ، فامیلش هم اینه ، زنگ بزنید بگید بازش کنه ؛ پشم ریزون بودن که از کجا میدونه طرف کیه ؟؟؟😂😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینم انجام میگیره ، مجدد میره یه بانک دیگه واسه وام ؛ میگن یه میلیارد بخوابون تو بانک تا ۳۰۰ میلیون بهت بدیم ، ۱۰۰ میلیونش واسه خودمون ، ۲۰۰ واسه شما 😐😐😐<br>گفتم کدوم آدم عاقلی همچین کاری میکنه ..<br>سحرم گفته اگه یه میلیارد داشتم نمیومدم دنبال وام سیصد تومنی !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>الان اومده خونه یه لیست از عباس گرفته ؛ اینایی که پیشش میوه قرض بردن و خیلی وقته پسش ندادن و جوابم نمیدن رو میخواد به حسابشون رسیدگی کنه🔪<br>فعلا پیام داده مودبانه ، گفت اگه جواب نداد جرشون میدم ..<br>چقدر بعضیا پستن واقعا ، خب مرتیکه کوفت بخوری میوه رو بردی تو اوضاعی که دستت تنگ بوده ، عوض دستت درد نکنه هست ؟! که یه ساله پولتو نمیدی ؟!!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>به عباس میگه این حسابا واسه اوایل ازدواجمون نیست احیانا ؟! 😂😂 یعنی انقدر کهنه شده که علنا پوله ارزشی نداره دیگه ، عباسم این همه سال نتونسته پوله رو بگیره 🤷🏻‍♀️ </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه امروز روز جنگی ای واسه سحر بود ولی راضی بود ، داشتن همچین خانومی که هم کدبانو باشه هم جنگی از واجباته😂🔪</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خارج از شوخی تو این مملکت ؛ تو اداراتی که تا کولی بازی درنیاری دیده نمیشی ، اگه بخوای مودبانه رفتار کنی حالا حالاها باید بری و بیای ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینجا یه وقتایی شیشه ساختمونم پایین میارن ، تهدید و سلاح و ...<br>خب بشر کارتو درست انجام بده که نخواد دعوا شه ، چه مرضی دارن بعضیا !!<br><br>حالا امیدوارم تا امشب حساب عباس اوکی بشه ، وگرنه شنبه سحر از وسط شکافشون میده !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>به رئیس گفته بود شما خنکه پیشتون و لم دادید نشستید ، والا ما نه بیکاریم نه پول مفت داریم واسه یه امضا یا کد هی ساختمون به ساختمون بیایم و برگردیم ، شماره همتونو بهم بدید اگه کاری بود زنگ میزنم که نخواد برگردم ..😂😂😂<br>شماره ها رو گرفته و اومده ..😎😂<br></strong></span> </p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خدا به خیر کنه ..</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/326/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از ذهن تا گربه ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/325</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/325</guid>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2026 06:06:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[واقعا ذهن و مغز عجب چیزیه ، چه چیز خفنی ساخته‌ خدا ..
گوشیم از ۰۵:۳۵ ز‌نگ میخوره تااا یه رب به ۶ که دیگه باید تلاش کنم رو آخریه بیدار شم ..
حالا ۰۵:۳۵ دارم خواب میبینم و ذهنم یه جوری سناریو میچینه که مثلا این آهنگی که آلارم گوشیمه آهنگ هشدار نیست ، بلکه این یه موزیک در پس زمینه خوابه که خودم پلی کرد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>واقعا ذهن و مغز عجب چیزیه ، چه چیز خفنی ساخته‌ خدا ..<br>گوشیم از ۰۵:۳۵ ز‌نگ میخوره تااا یه رب به ۶ که دیگه باید تلاش کنم رو آخریه بیدار شم ..<br>حالا ۰۵:۳۵ دارم خواب میبینم و ذهنم یه جوری سناریو میچینه که مثلا این آهنگی که آلارم گوشیمه آهنگ هشدار نیست ، بلکه این یه موزیک در پس زمینه خوابه که خودم پلی کردم که گوش بدم 😐😐<br>که گولم بزنه و بگه بخواب ؛ بعد آخرین آلارم که میشه اون سناریو میره کنار و میگه این دیگه خود واقعیشه بلند شو !!! <br>البته گاهی وقتا هم گولم میزنه و باز تو یه نقش دیگه فرو میره که بگه بخواااب ولی باید بتونی کنترلش کنی ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>حالا با چشای خواب آلود بلند شدم رفتم بیرون حس میکنم یه چیز سیاهی بالای دیوار داره نگام میکنه ، سر بلند میکنم تا یه گربه سیاهه که بدون ترس و با جدیت زل زده بهم ، یه بسم الله و اعوذ بالله گفتم و رفتم پی ادامه زندگیم ، گربه هم سریع رفت !!!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>چرا بسم الله گفتم ؟! <br>گربه های سیاه برخلاف چیزی که دیگران میگن نحسه و فلانه ؛ بالاترین انرژی رو در بین گربه ها داره ، یعنی از هر نظر یه موجود فوق العادیه ایه ، ما چند تا داشتیم ، واسه همین در مصر یا در سحر و جادو از این گربه ها استفاده میکنن و دست و پاشونو میبرن و ..🥺☹️<br>از طرفی بین گربه ها متاسفانه سیاها قابلیت تسخیر دارن ؛ البته با درصد خیییییلی کم ، یعنی اجنه میتونه وارد بدنش بشه اما گربه های دیگه رو نه ؛ پودر میشن اگه دست گربه بهشون بخوره ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>واسه همین میگن وقتی گربه سیاه دیدید بسم الله بگید چون یه درصد ممکنه گربه نباشه ، ولی اینکه میگن نحسه از روی عدم آگاهی نسبت به این موجودات دوست داشتنیه !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>گربه ها محافظ خونه حساب میشن ‌، مثل یه حصارن ، زایمانشون تو خونه به شدت پر برکته و انرژی مثبت به همراه داره ، و خونه ای که گربه توش باشه اجنه شیطانی نمیتونن واردش بشن ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>گربه ها قدرت عبور از دروازه های میان بعدی رو دارن ، مثلا رفت و آمد از بعد خودمون به یه بعد دیگه ، و جالبه که مسیر برگشت رو گم نمیکنن ..<br>واسه همین تو مسائل ماورایی ازشون زیاد استفاده میشده از قدیم ، در مصر به طور ویژه قابل احترام بوده براشون ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه این موجودات خیلی عشقن و سیاهاشون ترسی ندارن ؛ صرفا جهت محکم کاری یه بسم الله الرحمن الرحیم بگید ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینم از آموزش صبحگاهی ..😂💕🐈🐈‍⬛<br>جهت دریافت آموزش بیشتر میتونید کلمه میو رو به دایرکت بفرستید ..😂😂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/325/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دو صفر عاشقی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/324</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/324</guid>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2026 00:00:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سالهاست که دریافتم تنهایی خیلی قشنگ تر از بودن با آدمیه که کنارش حالت خوب نیست و انرژیتو میگیره ..
ولی الان لحظه دو صفر دو صفر یهو به این فکر کردم که چقدر قبلا احساسی بودم که منتظر میشدم این ساعت برسه و پیام بدم و ..
درواقع هر بار به اسمای سیزده سال پیش فکر میکنم سخت باورم میشه فازی که داشتمو ..😐😂
و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>سالهاست که دریافتم تنهایی خیلی قشنگ تر از بودن با آدمیه که کنارش حالت خوب نیست و انرژیتو میگیره ..<br>ولی الان لحظه دو صفر دو صفر یهو به این فکر کردم که چقدر قبلا احساسی بودم که منتظر میشدم این ساعت برسه و پیام بدم و ..<br>درواقع هر بار به اسمای سیزده سال پیش فکر میکنم سخت باورم میشه فازی که داشتمو ..😐😂<br>واااای نه ، یه جاهایی سم بووود واقعا ، سم مار 😂<br>من همیشه آدم جسوری بودم ولی تو رابطه دوزش میرفت بالاتر ، یعنی توانایی اینکه جلوی یه ایل وایسم رو داشتم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>در نهایت به این سوال میرسم که مگه من چقدر وحشی بودم که کسی نتونست رامم کنه ؟! ☹️💔😂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/324/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یافتن علت ..😎</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/323</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/323</guid>
		<pubDate>Tue, 06 Oct 2026 20:20:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[راااستی دیشب به سحر گفتم فلانی اینو گفته ؛ دلیلشو تقریبی پیدا کردیم دوتامون ، گفت هفته قبلش که با همسرش اومده بودن جلو در و بهش ته چین دادم خیلی تشکر کرد ، چطور الان اینو گفته ؟! گفتم کاری به تو نداره اصلا ، دلیلشم بهش گفتم چیه و قبول کرد ؛ گفت آره همینه ولی بازم دلیلی نداره انقدر خوبی های آدما رو ر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>راااستی دیشب به سحر گفتم فلانی اینو گفته ؛ دلیلشو تقریبی پیدا کردیم دوتامون ، گفت هفته قبلش که با همسرش اومده بودن جلو در و بهش ته چین دادم خیلی تشکر کرد ، چطور الان اینو گفته ؟! گفتم کاری به تو نداره اصلا ، دلیلشم بهش گفتم چیه و قبول کرد ؛ گفت آره همینه ولی بازم دلیلی نداره انقدر خوبی های آدما رو راحت فراموش کنه !!! تا ظهر زیر لبی داشت می گفت مغز سرم از حرفش درد گرفته و یادم نمیره !! بنده خدا ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>امروزم به سحر زنگ زده بود حال متینو بپرسه ، سحر گفت مطمئنم دلیلش همین چیزیه که تو میگی ، این فکر کرده ما تصورمون اینه که زنش براش غذا درست نمیکنه ، در حالی که اینطوری نبود اصلا و خودشم متوجه شده بود !! سحرم چیزی به رو نیاورد و دیشب گفت من چرا همچین کاری کنم که طرف به خودش اجازه بده محبتمو زیر سوال ببره ؟! خیلیییی ناراحت شده بود و منم سعی میکردم جمع و جورش کنم و تا حدودی موفقم شدم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یارو خودش اینجا نیست ولی خداش اینجاست ، اینم تو پرانتز بگم ..<br>چند وقت پیشا داشتیم با هم حرف میزدیم من یه چیزی گفتم که حس کردم بهش برخورد ، و پیش خودش فکر کرده منظور من اینه که تو عمدا غذا درست نمیکنی در حالی که شرایطشو نداشت بنده خدا !! <br>اصلا به من ربطی نداره که طرف بخواد چیکار کنه تو خونه ش ، ولی خب شاید کلا نباید چیزی می گفتم ‌..<br>عادت حرف زدن و دخالتم ابدا ندارم خدایی ، نمیدونم چرا یهو اون حرفو زدم که بد برداشت کنه ..😐😐<br>چون واقعا زن اینطوری ای نیست و همیشه غذاش به راهه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینم خواسته ناراحتیشو نشون بده به من پیام داده اینو گفته ، به سحرم گفتم ابدااا با تو کاری نداره و طرف حساب حرفش من بودم کلا ..<br>سحرم قبول کرد ولی خب بهش برخورده بود دیگه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه اوضاعی شد ، من خودمو مقصر نمیدونم چون حرف بدی نزدم ، همه هم منو میشناسن که آدم دخالتی و اینا نیستم ، واسه همین عجیب بود برام که چرا همچین برداشتی کرده !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>از یه چیز دیگه هم دلخور بود ازم ؛ اینکه یه قضیه ای رو من میدونستم و بهش چیزی نگفتم ، خب به من چه ؟! مگه من خبرچینم ؟! چرا همچین انتظاری داری ازم ؟! چه دلیلی داره هرچقدر هم پیش پا افتاده و کم ارزش ، چیزیو بهت بگم ؟! 🤷🏻‍♀️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>در هر حال من مثل قبل نمیشم باهاش ، وقتی ببینمش سعی میکنم بیشتر شنونده باشم ، مثل نشستن کنار آدمایی که نمیشه کنارشون راحت باشی و باید حواست باشه چیزی نگی که سوتفاهم پیش نیاد !!! </strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/323/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اف بی آی های کوچه ای ‌..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/322</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/322</guid>
		<pubDate>Tue, 06 Oct 2026 19:19:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امشب هم به خاطر متین که می‌ گفت خیلی سرد شده خونه ، هم واسه تست اینکه ببینیم شبا اگه درو باز کنیم تا قبل از خواب میشه بدون کولر سر کرد ؛ کولر رو خاموش کردیم و مقداااری خنک شده هوا البته در شب !!! 
به حدییییی امروز هوا تش بود ، به حدی گرم بود که انگار تو تنور نشستی ، دقیقا انگار وسط تابستون و دمای ۵۰...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>امشب هم به خاطر متین که می‌ گفت خیلی سرد شده خونه ، هم واسه تست اینکه ببینیم شبا اگه درو باز کنیم تا قبل از خواب میشه بدون کولر سر کرد ؛ کولر رو خاموش کردیم و مقداااری خنک شده هوا البته در شب !!! <br>به حدییییی امروز هوا تش بود ، به حدی گرم بود که انگار تو تنور نشستی ، دقیقا انگار وسط تابستون و دمای ۵۰ .. <br>نمیدونم دیگه این بارونه کی میخواد بیاد !!<br>جالبه همه جا احتمال بارون و سیل دادن به جز شهر ما و بهبهان از خوزستان 😐😂<br>شده شبیه تعطیلی مدارس به جز فیروز کوه و دماوند ..😂<br>ولی چون گفتن اینجا خبری نیست دقیقا برعکسش اتفاق میوفته و چنان بارونی بیاد که دره و نره رو یکی کنه 😂😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>دیشب متین اصرار کرد که بیا بریم پیاده روی ، سحر و طنین هم بودن و دو سه تا کوچه رفتیم بالاتر و برگشتنی طنین یه مقدار جلوتر از ما بود ، یه سگ وحشی تو یکی از کوچه ها بود ، طنین داشت واق واق میکرد و صدای سگ درمیاورد 😐😐😐 <br>اون سگه هم صداش میومد که داره واکنش نشون میده ، من ترسیدم که سگه بچه ها رو بگیره دویدم سمتشون ، که گوش طنینو بپیچونم ، گفتم تخممممممِ سگگگگگگ مگه دستم بت نرسه ، اونم می خندید و ادامه میداد ، نگم چه تپش قلبی گرفتم 😐<br>بعد که رسیدم بهش نگو خودش میدونه سگه بسته ست میخواست ما رو اذیت کنه 😂😂😂<br>بعد هم با خنده فرار می کرد و مسخرم میکرد ، جانور ..😂😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یه عادتی که خانومای لر دارن نشستن جلوی دره ، دو ظهر بیای ، سه شب بیای ؛ همیشششه یه گروهی هستن که جلو در میشینن ، بعد یکیشون انگار مامورای FBI 😂<br>مثلااااا زن عموی من که تو یه شهر دیگه زندگی میکنه رو می شناخت ، بعد هرکی رد میشه دو تا اطلاعات هم از اون میگیره ، به من میگفت شغل پسراش چیه ؟! خودشم میدونست ها ؟! میخواست داده هاشو آپدیت کنه 😂😂<br>گفت زن عموت مثلا چهل سال پیش تو فلان جا زندگی میکرد 😐😐 گفتم آره اونجاییه !! سحر می گفت با هر سوال همزمان تو ذهنش مثل هکرا داده هاش به خط میشن 😂😂😂<br>واسه گزینش کافیه یکی از اینارو سوال جواب کنی ، به نتایج کامل و جامعی میرسی 😂😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>این حرکت در شهرای بزرگ قفله فکر کنم‌ !! کلا روابط مثل اینجا نیست !! و اصلا نمیتونم روابط خشک و سرد و بی توجهی در شهرای بزرگ رو تحمل کنم !! انگار همه با هم غریبه ن و کسی به همسایه ش هم محبت نمیکنه !! مثلا ما از صدای بچه ها تو کوچه عشق می کنیم ، اونا عصبی میشن !!🤷🏻‍♀️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینترنت هم این چند روز افت کرده اینجا ، در عوض اینستا بدون فیلتره گاهی وقتا .. دیگه همینا😎</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/322/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شکرگذاری ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/321</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/321</guid>
		<pubDate>Tue, 06 Oct 2026 07:07:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جمعه که اومدیم با خودم گفتم اگه منتظر بمونم تا وقت مناسب برسه که مثل قبل کتاب بخونم شاید تا سال دیگه اون چیزی که مد نظرمه پیش نیاد ، من چندتا کتاب کم حجم با خودم میبرم اگه تونستم روزی دو صفحه بخونم بعد باقی کتابامو میارم ..
که خب تقریبا از هر کتاب تونستم پنج شش صفحه بخونم و بازم بهتر از هیچیه !! 
کم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>جمعه که اومدیم با خودم گفتم اگه منتظر بمونم تا وقت مناسب برسه که مثل قبل کتاب بخونم شاید تا سال دیگه اون چیزی که مد نظرمه پیش نیاد ، من چندتا کتاب کم حجم با خودم میبرم اگه تونستم روزی دو صفحه بخونم بعد باقی کتابامو میارم ..<br>که خب تقریبا از هر کتاب تونستم پنج شش صفحه بخونم و بازم بهتر از هیچیه !! <br>کمالگرا بودن در دوزی که جلوی معمول گرایی رو بگیره خیلی میتونه آسیب زننده باشه ، و همین یه قدم خودش خیلیه ، اینکه به درصد پایین راضی بشی !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه دیشب داشتم راجب هوایی که تنفس می کنیم می خوندم ، اینکه طی تمام این سالها چند بار پیش اومده که به هوای سالم و پاکی که داریم تنفس می کنیم دقت کرده باشیم ، و عمیقا به فکر فرو رفته باشیم ، به اینکه خالق ما یه ریه سالم بهمون داده ، یه هوای سالم ؛ و هر دم و بازدم این چرخه داره درست کار خودشو انجام میده ، چند بار چشامونو بستیم و روی نفس کشیدنمون زوم کردیم ؟! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>فلذا امروز واسه همین هوای سالمی که داریم خدا رو شکر بگیم ؛ بابت اینکه واسه نفس کشیدن یه ریه سالم داریم ، واسه بو هایی خوبی که به ریه فرستادیم و لبخند به لبمون اومد ..<br>خدایا شکرت واسه همه جزئیاتایی که ما یادمون میره بابتش شکر بگیم و تو اونقدر مهربونی که بازم به ما هدیه میدیش !!😍🌸✨️💕</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>کاش یادمون بمونه گاهی وقتا به این جزئیاتا فکر کنیم ؛ به چشمی که میبینه ، به نفسی که می کشیم ، به قدمایی که برمیداریم ، به ستون فقرات سالم ، به دندونایی که داریم ؛ به همون غذایی که میتونیم درست کنیم ؛ به طبیعتی که داریم و خیلی چیزای دیگه 😍🩵</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/321/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دست بی نمک یا قدرنشناسی ؟!</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/320</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/320</guid>
		<pubDate>Mon, 05 Oct 2026 15:15:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از آشناهامون که خیلی مرد خوب و شریفی هم هست و مثل داداش بزرگه مون حساب میشه ، هرچند وقت یه بار گذرش به کوچه سحر اینا میوفته میاد یه حالی میپرسه و میره ..
اینجا غذا دادن به آشناها یه لطف زیاد به حساب میاد ، مثلا همسایه هامون یه غذای خوشمزه درست میکنن ، یا زن عموم اینا غذای مورد علاقمو درست میکنن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یکی از آشناهامون که خیلی مرد خوب و شریفی هم هست و مثل داداش بزرگه مون حساب میشه ، هرچند وقت یه بار گذرش به کوچه سحر اینا میوفته میاد یه حالی میپرسه و میره ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینجا غذا دادن به آشناها یه لطف زیاد به حساب میاد ، مثلا همسایه هامون یه غذای خوشمزه درست میکنن ، یا زن عموم اینا غذای مورد علاقمو درست میکنن ، زنگ میزنن که بریم بیاریم یا خودشون برامون میارن ، خب ما هم اینکارو می کنیم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>مثلا هفته پیش همسایمون اومد تا کلی نون بربری گرم آورده ؛ گفت پسرم از اصفهان برام خریده آورده منم دلم نیومد تنهایی بخورم گفتم هوا خوبه با عصرونه بخورید !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یا یه وقتی کسی اسباب کشی داشته باشه آشناها یه شامی ناهاری آبی چایی ای میوه ای چیزی براشون میبرن میگن اونا شاید وقت نکنن آماده کنن ..<br>یا وقتی مردی خانومش میره مسافرت و اینجا نیست ، آشناها دعوتش میکنن یا براش غذا میبرن ..<br>اینا رو میگم که محبت و مهربونی تو منطقمون رو بشناسید ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>چند روز پیش سحر برنج کنگری درست میکنه ، غذاییه که خیلی از مردای لر دوسش دارن ، روغن حیوانی میریزن روش و با ماست میخورن معمولا !!  <br>این بنده خدا گذرش میوفته اینجا و سحر بهش میگه وایسا الان میام و براش برنج کنگری و اینا میذاره ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>امروز خانومش که اتفاقا باهامون هم صمیمیه به من پیام داد تشکر کرد و گفت به سحر بگو دستت درد نکنه ولی وقتی خودم اینجام نمیخواد غذا بدی بهش !!😧😐😧</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یعنی انقدر هنگ بودم که نمیدونستم چی بگم ..<br>گفتم باشه ؛ سحر چون میدونست مثل بابا این غذا رو دوست داره براش گذاشت ، گفت ماشاءالله همیشه از اینکارا میکنه !!!😧😧</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یعنی عجیب ترین حرکتی بود که طی تمام این سالها دیدم ، من که به کسی نمیگم به هیچ وجه ، ولی یقین دارم هر کسی اینو بشنوه ازش میتوپه بهش ، که تو چه آدمی هستی که لطف رو نمی فهمی !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>سحر بنده خدا ، حالا من اینطوری بهش نمیگم عمرااا ، میگم فلانی تشکر کرد گفت وقتایی خودم اینجام نمیخواد زحمت بکشی ، والا چی بگم ، آدما چرا اینطوری شدن 😧</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>سحر واسه خیلیا از این کارا می کنه ، مثلا کیک درست میکنه میبره واسه نوه فلانی چون خوشش میاد ؛ فلان غذا رو پک بندی میکنه میده به فلانی چون خانومش اینجا نیست ، کلا مهر و محبتش زیاده ..<br>چقدر حس بدی بهم داد این زن ، یعنی یهویی تمام خوبی هاش جلو چشمم سیاه شد ، مثل یخ جوابشو دادم ، آدم باید یه خیر و خوبی ای تو چشمش باشه !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اوففففف ..<br>روز به روز رفتارا جوری میشه که از خوبی هات پشیمونت کنن ؛ ما تلاش می کنیم بی عاطفه نشیم ؛ ولی ...</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/320/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غر زنندگان ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/319</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/319</guid>
		<pubDate>Mon, 05 Oct 2026 09:09:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از دیدن آدمایی که هر وقت می بینمشون میگن ندارم ، کم دارم ، پولم نمیرسه ، در حالی که تا وسطای ساق دستشون طلاست ، یا همسرشون بالای صد میلیون فقط یه جا میگیره ، زمین و خونه و ماشین و همه چی هم دارن ؛ حااااالم شدیدا به هم میخوره ..
مگه قراره ازت بگیرنش که چیز ناله هات همیشه به راهه ؟!
اگه تحت فشاری والا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>از دیدن آدمایی که هر وقت می بینمشون میگن ندارم ، کم دارم ، پولم نمیرسه ، در حالی که تا وسطای ساق دستشون طلاست ، یا همسرشون بالای صد میلیون فقط یه جا میگیره ، زمین و خونه و ماشین و همه چی هم دارن ؛ حااااالم شدیدا به هم میخوره ..<br>مگه قراره ازت بگیرنش که چیز ناله هات همیشه به راهه ؟!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اگه تحت فشاری والا طلا واسه همچین مواقعیه !! خب بفروش و خرج زندگیت کن ، اگه دلت نمیاد بفروشی انقدر ناله نکن ، یه بار یه بنده خدایی هی می گفت شوهرم نداره میخواد گوشی بخره و ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>گفتم یه دونه از النگوهاتو بفروش راحت بخرش ، نه به خودت فشار میاد نه همسرت !! گفت عمرا طلامو بفروشم ، جدی طلا واسه کی هست ؟!!! بخشیش واسه زیور آلات و استفاده ست ولی وقتی طلای خام مازاد بر طلاهای خودت به مقدار نچندان کمی داری ، استفاده کن خب !! 😐</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>منم رک میگم به طرف ، که اگه بخوای داری خرج کنی ولی دلت  نمیاد !! پس ناله نکن 😒😒</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/319/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تب نیمه شبی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/318</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/318</guid>
		<pubDate>Mon, 05 Oct 2026 03:03:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امشب جدی جدی تصمیم داشتم دوازده بخوابم و اتفاقا خوابمم میومد ، عباس رفته واسه بار و تا صبح نمیاد ، متین عصری یه کم گلو درد داشت که با دارو بهتر شده بود ، یهویی ساعت ۱.۵ تبش رفت روی ۳۹ ، سحر بنده خدا فکر کنم سومین روزیه که نخوابیده و سرش گیج میرفت دیگه ، من موندم پیش طنین و سحر با اسنپ بردش بیمارستان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>امشب جدی جدی تصمیم داشتم دوازده بخوابم و اتفاقا خوابمم میومد ، عباس رفته واسه بار و تا صبح نمیاد ، متین عصری یه کم گلو درد داشت که با دارو بهتر شده بود ، یهویی ساعت ۱.۵ تبش رفت روی ۳۹ ، سحر بنده خدا فکر کنم سومین روزیه که نخوابیده و سرش گیج میرفت دیگه ، من موندم پیش طنین و سحر با اسنپ بردش بیمارستان !! <br>قطعا تا ۶ که نمیان بعدش هم باید طنینو آماده کنه واسه مدرسه و لقمه بگیره و ..<br>بعدشم لابد میخواد ناهار درست کنه و علنا یه نصف روز دیگه بیدار میمونه !! یه وقتایی دیگه هنگ میکنه بدنش و فشارش به شدت افت میکنه یا میره بالا ، مثلا آخرین بار رفته بود روی ۱۷ ، دکتر گفت تو چطوری هنوز سر پایی ، اتفاقا عباس هم خونه نبود و به دخترخالم گفته بود بیاد پیش بچه ها و تنهایی رفته بود بیمارستان ساعت ۴ صبح !!!<br>میگم چه بلایی داری سر خودت میاری ؟! تو این سن عصب دستت داغون شده ، فشار گرفتی ..<br>میگه چیکار کنم ؟! بعد که یکی یکی میشماره میبینم راست میگه ؛ تا بخواد غذا درست کنه ظهر شده ، تا بخواد ناهار بهشون بده و جمع و جور کنه و درسشون بده عصر شده ، دوباره شام و درس و گاهی مهمون و ..<br>دو سه ساعت شب میتونه بخوابه اونم بچه ها بیدار میشن واسه دستشویی سحرم بیدار میشه و ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>نمیدونم بعضی از خانوما چطوری میتونن انقدر بیخیال زندگی کنن؟! طرف حتی نمیدونه معلم به بچه ش چی گفته ؟! ساعت ۱۱ ظهر تازه بیدار میشه آیا غذا درست کنه یا نه ؟! خونه شون هم عادیه ، حساس نیستن روی برق انداختن خونه ، کلا سخت نمیگیرن هیچیو ، حرص نمیخورن ‌، از قضا بعضیاشون بچه هاشون گرگی ان برا خودشون ، سر و زبون دارن و چقدر محکم حقشونو میگیرن !! بعد بچه های ما تو خونه جکی جان ، تو مدرسه پشه تو دهنشون میمیره انقدر آرومن ..دخترامون باز بهترن ، ایلیا و متین خیلی مودب و آرومن ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>هوففف ، خیلی سخته خیلی ..<br>امیدوارم ویروس نباشه و یه تب ساده باشه و نخواد بستری بشه ، متین مثل خیلی از مردا به شدت بد مریضیه ، از بدو تولد همین بوده ها ؛ دارو نمیخورد ، بعد استرس میگیره و روحیه ش ضعیف میشه ..<br>میگم خب سرما خوردن مگه چیه ؟!<br>ولی اخلاق مردونه بد مریضی رو داره دیگه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خدا نکنه بابا بفهمه ، دیگه زار میزنه که متین مریضه و بدنش ضعیف میشه و وای یه اوضاعی ..<br>اون روز چقدر واسه طنین غصه میخورد ، بغض داشت همش ؛ میگم خدایی چرا اینطوری اید شما ؟! بچه مریض میشه سرما میخوره ، اصلا گوشش بدهکار نیست ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>هرچی بابای من اینطوریه عباس آروم و خونسرده 😂<br>سحر حرص میخوره میگه تو چرا هیچی نمیگی ، میگه خب شما الکی شلوغش می کنید 😐😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خدا به خیر کنه نصف شبی ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>پ.ن : خب سحر اینا برگشتن ، خداروشکر نیاز به بستری نبود اما کلی دارو براش نوشت ، حالا خوراندن دارو به متین خودش یه پروسه دیگه ست 😐</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>بلا از همه دور باشه الهی 💕✨️🌸<br> </strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/318/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کنکوری ها ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/317</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/317</guid>
		<pubDate>Sun, 04 Oct 2026 08:08:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روی صحبتم اول از همه با من و توییه که بیننده یا شنونده قبولی دیگران در کنکوریم !! 
یقین داشته باشید اگه کسی بچه ش رتبه خوبی آورده باشه خودش استوری میکنه و میبینیم ..
اینکه بریم بپرسیم فلانی آیا بچه ت قبول شد و چند شد به نظرم خیلی کار زشتیه !! حتی اگه از روی دلسوزی باشه بازم وقتی خودشون چیزی نگفتن یع...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>روی صحبتم اول از همه با من و توییه که بیننده یا شنونده قبولی دیگران در کنکوریم !! <br>یقین داشته باشید اگه کسی بچه ش رتبه خوبی آورده باشه خودش استوری میکنه و میبینیم ..<br>اینکه بریم بپرسیم فلانی آیا بچه ت قبول شد و چند شد به نظرم خیلی کار زشتیه !! حتی اگه از روی دلسوزی باشه بازم وقتی خودشون چیزی نگفتن یعنی قبول نشده دیگه !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>این پرسیدنه استرس میده به اون بنده خدایی که خودش کلی استرس کشیده این چند سال ، حتی یه حس شکست به خانواده هاشون ممکنه بده ، پس واسه کنجکاوی خودمون این سوالو از کسی نپرسیم !!<br>مگر اینکه طرف بیمار باشه و عمدا بخواد بره رو مخ و حس کمبود و عقب افتادن بده به کسی وگرنه دلیل محکمی واسه پیگیر بودن رتبه کنکور کسی پیدا نمیکنم وقتی خودشون چیزی نگفتن !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اگه بچه خواهر و برادر باشه فرق داره ، ولی کسی که سالی دو بار برخورد نداریم باهاش و ارتباط نداریم باهاشون ، در واقع هیچکاره ما هستن واسه پرسیدن همچین سوالی !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>و اونایی که به هر دلیلی رتبه دلخواهشون رو نیاوردن ، شما تلاشتون رو کردید ، کنکور ته زندگی آدما نیست ، یه مسیر از زندگیه ؛ خودتونو سرزنش نکنید و فکر نکنید دنیا به آخر رسیده ، ناراحتیتون قابل درکه ، ولی خودخوری نتیجه ای جز آسیب نداره ، پس اگه فرصتی هست و فکر می کنید میتونید سال بعد رتبه بهتری بیارید پر قدرت تر ادامه بدید ، در غیر این صورت نزدیک ترین رشته به هدف مد نظرتون رو انتخاب کنید و برید دانشگاه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>هر کسی هم زنگ‌ زد بهتون که حس مثبت نداشتید نسبت بهش جواب ندید اصلا ، هیچ توضیحی به کسی بدهکار نیستید !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>با آرزوی موفقیت واسه همه کنکوری ها ، چه اونایی که قبول شدن و چه اونایی که قبول نشدن !! 💕🌸✨️ <br></strong></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/317/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حضور رگباری ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/316</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/316</guid>
		<pubDate>Sun, 04 Oct 2026 00:00:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شش ساعت بکووووب گوشی به دست اینجام و دارم پستاتونو میخونم و کامنت میذارم واسه این چند وقته که نبودم .. خسته نباشم واقعا ..🙋🏻‍♀️
من نود درصد پستای اینستام کامنتاش بسته ست به جز چندتای آخری ..
میگم وقتی فرصت نمیکنم جواب بدم ببندم کامنتا رو ، آیا از نظر شما در بلاگیکس این کار ایراد داره ؟!
از نظر من مش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>شش ساعت بکووووب گوشی به دست اینجام و دارم پستاتونو میخونم و کامنت میذارم واسه این چند وقته که نبودم .. خسته نباشم واقعا ..🙋🏻‍♀️<br>من نود درصد پستای اینستام کامنتاش بسته ست به جز چندتای آخری ..<br>میگم وقتی فرصت نمیکنم جواب بدم ببندم کامنتا رو ، آیا از نظر شما در بلاگیکس این کار ایراد داره ؟!<br>از نظر من مشکلی نداره و اتفاقا یه جور احترامه ..<br>دیگه هر کی مشکلی داره با خودش کنار بیاد 😂😂😂<br>یه بنده خدایی می گفت تو نظر ما رو میپرسی بعد کار خودتو میکنی 😂😂<br>حالم از کامنت به هم میخوره در هر حال حاضر ..<br>شارژ فعالیتم اینجا اومده پایین ، یهو میرم یه ماه نمیام 😂😂<br>پیامای سه ماهه واتساپو هم جواب ندادم ..<br>ولی اینستا چند صدتایی بود بلاخره مثل امروزی نشستم و همه رو بکوب جواب دادم ..<br>بعد اون لا به لا تو قسمت اسپما کامنتایی بود که واسه سال ۲۰۲۲ بود 😐🤣<br>بنده خدا می گفت چی ؟! چی گفتم ؟! چی شده !؟ 😂😂<br>احتمالا کامنتای اینجا رو هم ده تایی یکیشو باز بذارم باقیشو ببندم ؛ اینطوری بیشتر وقت دارم پست بنویسم !!<br>اکنون هم نزدیک پنجاه تا کامنت جواب داده شده دیگه دارم که اونا رو هم باید جواب داد ، دیگه یه وقتایی دیدید رگباری کامنت اومد بدونید من اومدم 😂 چون بدم میاد پستای قبل رو نخونده واسه پست آخر کامنت بذارم فقط !!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/316/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آجی کوچیکه ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/315</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/315</guid>
		<pubDate>Sat, 03 Oct 2026 18:18:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در طول زندگیم‌ اگه بخوام یه نفرو نام ببرم که بیشترین بحث و دعوا رو باهاش داشتم ، میتونم به آجی کوچیکه اشاره کنم ، اصلا فلسفه داشتن خواهر کوچیک همینه به نظرم 😂😂😂
در عین حال که با هم میریم بیرون و مسافرت ، ولی تو همون مسیر یهویی بحثمون میشه ، مجددا نیم ساعت بعدش با هم حرف میزنیم و‌ ادامه زندگی ..
حالا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>در طول زندگیم‌ اگه بخوام یه نفرو نام ببرم که بیشترین بحث و دعوا رو باهاش داشتم ، میتونم به آجی کوچیکه اشاره کنم ، اصلا فلسفه داشتن خواهر کوچیک همینه به نظرم 😂😂😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>در عین حال که با هم میریم بیرون و مسافرت ، ولی تو همون مسیر یهویی بحثمون میشه ، مجددا نیم ساعت بعدش با هم حرف میزنیم و‌ ادامه زندگی ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>حالا خبر خوبه چی بود ؟! آجی کوچیکه‌ بلاخره بین خواستگاراش یکیو انتخاب کرد و چهارشنبه اومده بودن آزمایش خون بدن و خداروشکر مثبت بود 😍💕🌸</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینجا رسومات زیادی هست تا برسیم به ازدواج ولی‌ دیگه‌ الان کمرنگ شده و چندتا رسمو تو یه شب انجام میدن که نه دیگران اذیت بشن نه هی کش بیاد !!<br>چند شب قبل از آزمایش خون نیم ساعت اومدن خونمون بدون داماد ؛ کسب اجازه کردن واسه آزمایش خون ، حالا وسط هفته باید مامانش اینا بیان واسه آوردن هدیه آزمایش خون ؛ بعد دیگه برن واسه خواستگاری رسمی و نامزدی و نشون آوردن و اینا ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خیلی خوشحالم براش ، خیلی پسر خوب و کاریه ، از هرکسی سراغشو گرفتیم گفتن پسر کاری و سالمیه ، و همین کافیه به نظرم ؛ عرضه داشتن خیلی مهمه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>حس خوبی دارم ؛ دلم واسه دعوا کردن باهاش تنگ میشه ، هرچند از پشت گوشی هم که شده این قضیه راه خودشو میره 😂😂😂<br>گاهی تو پیام دادنای عادی هم بحثمون میشه ، فکر کنم طبیعی باشه ، ولی با آجی بزرگه اوکی ایم دو تامون ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>احتمالا وقتی ازدواج کنه هممون خیلی گریه کنیم ، شقایق خیلی سر و صدا میکنه تو خونه ، خودشو لوس میکنه و مامان اینا رو با صدای بچگانه کلافه میکنه ، جیغ جیغ میکنه آخه !!  ولی در عین حال واقعا ته تغاری لوس خونه ست ، کلی از کارامونو خودش انجام میده ؛ همزمان هم تو مغازه کمک دست باباست ، ساعت ها شیفت دوم می ایسته ‌، بسیار هم با اخلاقه و مشتری ها همیشه ازش تعریف میکنن ، خدا حفظش کنه ..😍💕🌸✨️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>تازه آشپزی هم بلده ، سلطان کبابه 😂<br>پیش خودش نمیگم‌ اینا رو لوس میشه ؛ به شما میگم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه دیگه من میمونم و مامان و بابا 😎</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ان شاءالله خوشبخت بشن و روزی همه جوونا باشه 😍💕🌸<br>اینم خبر خوب من !!😍</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/315/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فرصت زیستن ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/314</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/314</guid>
		<pubDate>Sat, 03 Oct 2026 12:12:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چقدر زود یادمون رفت تاریخایی که با ۱۳۰۰ می نوشتیم !!
دیگه راحت می نویسیم ۱۴۰۰ و فلان ..
انگار دو سوم عمرمون تو چهارصد بوده ، انقدر وقایع مختلفی رو دیدیم !!
چقدر ۱۳۰۰ گوگولی بود ، در عین حال که کلی سختی و اشک و جنگیدن داشت ولی دوسش دارم ‌..
فکر کن ۳۰ سال بعد از مرگمون هیشکی ما رو یادش نمیاد دیگه ، خی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>چقدر زود یادمون رفت تاریخایی که با ۱۳۰۰ می نوشتیم !!<br>دیگه راحت می نویسیم ۱۴۰۰ و فلان ..<br>انگار دو سوم عمرمون تو چهارصد بوده ، انقدر وقایع مختلفی رو دیدیم !!<br>چقدر ۱۳۰۰ گوگولی بود ، در عین حال که کلی سختی و اشک و جنگیدن داشت ولی دوسش دارم ‌..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>فکر کن ۳۰ سال بعد از مرگمون هیشکی ما رو یادش نمیاد دیگه ، خیلی کم ..<br>وقتی می بینم بعضیا همش در حال بدو بدو کردن و جمع کردن پول و ثروتن ، بدون اینکه ازش لذت ببرن ، نه مسافرتی نه تفریحی ، میگم این همه بدو بدو واسه چیه !؟ کی قراره از فرصتی که خدا بهمون داده لذت ببریم ؟!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>به نظرتون شما چقدر از زندگیتون لذت می برید !؟</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/314/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آدم حسابی ها ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/313</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/313</guid>
		<pubDate>Sat, 03 Oct 2026 08:08:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سلاااام صبح اول هفته تون بخیر و شادی 😍💕
ان شاءالله یه هفته خیییلی قشنگ در انتظار هممون باشه ، پر از بارونای حال خوب کن و پر برکت 😍⛈️
دیشب خاله اینا اومدن خونمون و خیلی خوش‌ گذشت کنارشون ، دیروز سحر می گفت طی سالهای اخیر هیچ خبری به اندازه ازدواج سعیده دخترخالم خوشحالم نکرد ؛ اونم مثل من فضوله و شیطن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>سلاااام صبح اول هفته تون بخیر و شادی 😍💕<br>ان شاءالله یه هفته خیییلی قشنگ در انتظار هممون باشه ، پر از بارونای حال خوب کن و پر برکت 😍⛈️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>دیشب خاله اینا اومدن خونمون و خیلی خوش‌ گذشت کنارشون ، دیروز سحر می گفت طی سالهای اخیر هیچ خبری به اندازه ازدواج سعیده دخترخالم خوشحالم نکرد ؛ اونم مثل من فضوله و شیطنت میکنه ،‌ مثلا از اینا که گول میزنه بقیه رو میگه نامزد کردم و بعد میگه شوخی کردم ؛ من واسه دروغ سیزده اینکارو کردم آی فحش خوردم 😂😂😂<br>وقتی خبر داد نامزد کرده هییییچکس باور نکرد ، گفتیم بروووو عامو عمرا راست بگی ، هرچی قسم میخورد می گفتیم نه چالشه😂<br>تا اینکه عکساشو فرستاد و کرک و پر همه ریخت ..<br>یکی از خوش اخلاق ترین و خوش قلب ترین و باحال ترین و پر انرژی ترین(ماشاءالله) و دست و دلباز ترین دخترای فامیلمون سعیده ست ، پرستاره ، بیمارا همیشه عاشقش میشن خصوصا سن بالا ها ، دختر عمو حاجیه که راجبش نوشتم و فوت شده ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>همه شون خوش قلبن ، همشون بی حاشیه و باحالن ، و اونا هم خیلی ما رو دوست دارن و با ما بیشتر از بقیه خاله ها رفت و آمد میکنن ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>سعیده همیشه نسبت به ازدواج فراری بود میگفت نهههه کی ازدواج میکنه ، ول کن ، واسه خودم میگردم و کلی مسافرت میرم و .. این همه خواستگار عالی و خوب داشت و همه رو رد میکرد ، واقعا هر کسی در حد سعیده نبود ، لایق یه جنتلمن واقعی بود نه یه مرد عادی ؛ همه هم آرزوی خوشبختی داشتن براش !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>روزی که خبر نامزدیشو به بابا داد ، بابا چقدر گریه کرد از خوشحالی ، همه مون اشک می ریختیم براش ‌، من نماز شکر خوندم ؛ می‌ گفتم کسی که سعیده رو عاشق کرده خیلی آدم سطح بالاییه ، و واقعا هم همینطور بود !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>هر بار همسرشو میبینم با خودم میگم یه پدر و مادر چقدر خوب میتونن بچه شون رو تربیت کنن ، که هر کی اونا رو دید بگه صد رحمت به پدر و مادرش ..<br>امروز صبح هم داشتم شکر میکردم می‌گفتم خدایا چشم و زبان و نگاه بد رو از زندگیش دور کن و بذار همیشه همینقدر خوشبخت باشه و حتی بیشتر ..😍💕</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>پیدا کردن آدم درست همیشه ارزش صبر کردنو داره ، حتی اگه تو چهل سالگی باشه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>از الان بخوام بگم که ، هوا همچنان ابریه با آلودگی ای که کوه ها به سختی معلومه و شرجی ..<br>دیشب جوری بود که عینک بخار میگرفت 😐 هواشناسی هم گفته دور تا دور استان ما بارندگی سیل آسا هست واسه پونزدهم به بعد ، ولی استان ما یه نم نمی چیزیه !!<br>ولی خدا مهربون تر از این چیزاست که میگن ، واسه شادی دل ما هم که شده میباره بارونشو ..😍💕⛈️<br>انرژی مثبت بفرستیم ان شاءالله که خودشو برسونه😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>این چند وقته انقدر شلوغ بودم و خسته هم شدم ، ولی خب یکی دوتا موردش همینکه گذر کردم ازش خیالم راحت شد ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>با توکل به خدا بریم که هفته مون رو شروع کنیم ..<br>واسه شما هم یه هفته عااالی آرزو میکنم .. 💕😍🌸✨️</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/313/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شلوغ پرومکس ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/312</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/312</guid>
		<pubDate>Fri, 02 Oct 2026 19:19:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میگم دو روز آخر هفته رو بیام خونمون استراحت کنم ، به جز شب اول که تازه میرسم خونه ، پنجشنبه معمولا به تمیزکاری و شستن لباسا و اینا میگذره ، بلکه شب استراحت کنم که اونم معمولا مهمون میاد ، جمعه هم‌‌ جمع و جور کردن وسایلا و برگشت به کار و ..
حالا امروز چیکار کردم ؟! از لحظه ای که بیدار شدم شروع کردم ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>میگم دو روز آخر هفته رو بیام خونمون استراحت کنم ، به جز شب اول که تازه میرسم خونه ، پنجشنبه معمولا به تمیزکاری و شستن لباسا و اینا میگذره ، بلکه شب استراحت کنم که اونم معمولا مهمون میاد ، جمعه هم‌‌ جمع و جور کردن وسایلا و برگشت به کار و ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>حالا امروز چیکار کردم ؟! از لحظه ای که بیدار شدم شروع کردم به شستن لباسا ، بعدش شاخه های خشک درخت لیمو رو چیدم ، لیمو ها رو جمع کردم و دیدم تخت بزرگ زیر درخت چشمک میزنه ، کل حیاطو شستم که امشب بریم رو تخت بشینیم ..<br>ظهر هم شقایق اینا رفته بودن تو حیاط کباب درست کردن خوردن ، من که کباب خور نیستم ، لذا ماکارونی خوردم ‌، حالا امشبم مهمون دار شدیم ، مجدد فضا رو واسه کباب آماده کردم ؛ که تو حیاط بشینیم 😍💕</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>حالا این تلاش امروز واسه چی بود؟! واسه چندتا تیکه ابر کمرنگ تو آسمون و نسیم خنک پاییزی !! 😍<br>که بهم حس و حال پاییزی و بارونی داد و انرژی گرفتم ..<br>دیگه ببین واقعا خنک شه و بارون بزنه چی بشیم ما !!<br>دیالوگی که می گفت من عقده ای ام کثافت ؟!‌😂😂<br>بله ما عمیقا دلمون بارون میخواد ، ما جنوبی ها دیگه خسته شدیم از شش ماه تو گرما بودن ، پارسال حتی سه بار پالتومو نپوشیدم😂<br>نمیدونم فاز بوت خریدنمون چیه !؟ چه سرمایی ؟! چه برفی ؟! 😐😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ووووووی چه لباسای پاییزی گرون شده ، غوغا میکنه اصلا ‌‌، آنلاین‌ شاپا هم هی تهدید میکنن اینا بار قدیمیه و جدیدا قیمتشون وحشتناکه و بیاید خرید کنید و ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یه خبر خوب هم هست که بعدا میگم بهتون 😍💕<br>دیگه فعلا همینا !! <br>شماها چه می کنید !؟ حس نمی کنید نفستون توی هوای بارونی و پاییزی داره بهتر میاد بالا !؟ 😍</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>امروز یه قاصدک از این سفیدا که تو آسمون میچرخه دیدم ، اینا نماد بارونه واسه ما ، و وقتی مورچه ها خونشونو گلی میکنن بالاشو ، نمادای بارون داره پدیدار میشه فقط مونده خودش ، ان شاءالله سه روز دیگه بارون بزنه ، چرا سه روز ؟! چون هم عدد سه رو خیییلی دوست دارم ، هم اینکه کشاورزا باید برنجارو برداشت کنن کم کم و اگه بارون بباره جمع کردن محصولشون سخت میشه !! ان شاءالله در بهترین زمان ممکن بارون بباره😍⛈️</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/312/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آشیانه با لاشیانه ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/310</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/310</guid>
		<pubDate>Tue, 29 Sep 2026 09:09:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه کافه و یه محضر دو طرفِ دفتره ..
گاهی وقتا حاج آقا میاد کافه یه چیزی میخوره و میره ..
دیروز اومده بود و داشت واسه کافه ایه تعریف میکرد ؛ می‌ گفت یه نفر با یه خانمی که بچه داشته و طلاق گرفته بوده اومدن صیغه محرمیت خوندن پیش من ، حاج آقائه می‌‌گفت اصلا چیزی به نام ثبت صیغه نداریم و مشکل داره و غیرقا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یه کافه و یه محضر دو طرفِ دفتره ..<br>گاهی وقتا حاج آقا میاد کافه یه چیزی میخوره و میره ..<br>دیروز اومده بود و داشت واسه کافه ایه تعریف میکرد ؛ می‌ گفت یه نفر با یه خانمی که بچه داشته و طلاق گرفته بوده اومدن صیغه محرمیت خوندن پیش من ، حاج آقائه می‌‌گفت اصلا چیزی به نام ثبت صیغه نداریم و مشکل داره و غیرقانونیه !!!!<br>واسه همین تو برگه می نویسیم مهر و امضا می کنیم<br>که اگه گرفتنشون بگن حلال بوده !! یارو رفته خواستگاری خانومه و قرار بوده ازدواج هم کنن<br>اما نمیدونم یهو چی میشه که مرده پا پس میکشه و خانومه زنگ میزنه بهش میگه در قفل شده از دیوار بیا بالا درو برام باز کن ، همزمان فیلم میگیره ازش و میبره دادگاه و شکایت میکنه که این آقا اومده خونه م تجاوز کرده بهم !!!😐😐<br>حالا آقائه اومده پیش حاج آقا و گفته دارن حکم سنگین برام میزنن و به دادم برس ، اونو بعنوان شاهد برده دادگاه و ایشون هم شهادت داده که آره من برگه هم دادم بهشون و ظاهرا خانومه پاره ش کرده بوده !!<br>داداشش هم از اون شرا ، حاج آقا رو در حضور قاضی تهدید میکنه که می کشمت و فلانت می کنم ..<br>اینم به پلیس میگه بیاد صورت جلسه کنه و پسره میگه آره من تهدیدش کردم و میکشمش !!😐😐<br>گفتن جرمت سنگینه که داری اینو میگیا ، اونم گفته مهم نیست و هرچی باشه اوکیه و ...<br>زنه میخواسته یه پولی از این یارو بکشه و نتونسته !!!<br>جالبه خانومه چند وقت بعدش ازدواج میکنه ولی پرونده شون هنوز بازه و حاج آقا رو احضار کرده بودن که بره شهر ما واسه ادامه شکایتا !!!<br>اینم گفته نمیرم ، میخواستم طرفو بترسونم ولی انگار شیرش کردن پسره رو و ..<br>خدا به خیر کنه !! <br>فارغ از جنسیت بعضیا چقدر لاشی شدن ، دنبال کندن از آدمان ، چطوری این پولا از گلوشون پایین میره !؟ 😐<br>سرعت ورود و خروج از رابطه هم در نوع خودش عجیبه !!<br></strong></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/310/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خسته از گرمای سمج ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/309</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/309</guid>
		<pubDate>Tue, 29 Sep 2026 08:08:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خستگی توی هوای گرم چند برابر میشه ‌، یعنی اگه هوامون خنک شده بود حتی اگه بارون نمی بارید بازم میشد با روی باز تری رفت سر کار ، واقعا داره حالم از این گرما به هم‌ میخوره ، از شش ماه توی تابستون بودن ، دیروز اسنپیه ساعت ۱۲ ظهر کولر نزده بود ، رسما میخواستم بیارم بالا ، رسیدم خونه دیدم برقا رفته ، اینج...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>خستگی توی هوای گرم چند برابر میشه ‌، یعنی اگه هوامون خنک شده بود حتی اگه بارون نمی بارید بازم میشد با روی باز تری رفت سر کار ، واقعا داره حالم از این گرما به هم‌ میخوره ، از شش ماه توی تابستون بودن ، دیروز اسنپیه ساعت ۱۲ ظهر کولر نزده بود ، رسما میخواستم بیارم بالا ، رسیدم خونه دیدم برقا رفته ، اینجا هنوز برقا میره ، تو اوج‌ ساعات گرم هم میره !! <br>این چند وقته انقدر در بدو بدو و کار بودم که دلم یه استراحت یه ماهه میخواد ؛ از اونا که دغدغه صبح بیدار شدن نداشته باشم ، ولی میگم خدایا شکرت واسه همین راهی که دارم میرم ..<br>تو منو توی مسیری که در توانم‌ نیست نمیبری !! <br>حتما در من دیدی که میتونم دوام بیارم ، توکل به خودش ..<br>هوای شهر شما چطور شده !؟ پیش شما هم برقا میره !؟ هنوز توی تابستونید !؟ </strong></span><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/309/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پاییز ..😍🍂🍁</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/308</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/308</guid>
		<pubDate>Wed, 23 Sep 2026 19:19:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سلاااام به همگی ، حال و‌ روزتون چطوره ؟!
اولین روز پاییزیتون بخیر و شادی ..💕😍🍂✨️🍁
چقدر منتظر بودم که پاییز زیبا از راه برسه ، با اون بارونا و رعد و برقای جون دارش ..
صدای شرشر آبی که از لوله پشت بوم خونه ها میریزه تو کوچه ، درختا از شدت تمیزی بعده بارون برق میزنن ، صدای شادی بچه ها زیر بارون و خوندن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>سلاااام به همگی ، حال و‌ روزتون چطوره ؟!<br>اولین روز پاییزیتون بخیر و شادی ..💕😍🍂✨️🍁<br>چقدر منتظر بودم که پاییز زیبا از راه برسه ، با اون بارونا و رعد و برقای جون دارش ..<br>صدای شرشر آبی که از لوله پشت بوم خونه ها میریزه تو کوچه ، درختا از شدت تمیزی بعده بارون برق میزنن ، صدای شادی بچه ها زیر بارون و خوندنه بارون میزنه‌‌ نم نم‌ پشت خونه عمه م 😂<br>شله مخصوص بعده بارون رو دور همی نوش جان کنیم و از ترکیب سردی هوا و بخار شله براتون بگم ..<br>از نشستن روی تخت تو حیاط و قایم شدن زیر پتو ، از دمنوش خوش بوی مامان و رنگ قرمز دلبرش ..<br>و اینکه استارت کتاب خوندنو زدم و با تمرکز و آرامش نشستم چندین کتاب خوندم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اما اینا تجدید خاطره ای بیش نبود از سال و سالهای قبل ، در حال حاضر ذره ای بوی پاییز‌ نمیاد و انگار چله تابستونه !!<br>به حدی هوا گرمه که دمای کولرا روی ۱۶ ۱۷ مونده و شبا تو پارکا تازه یه مقدار باد خنک میاد ؛ اما مناطق کشاورزی واسه کاشت برنج و ذرت ، نیمه شبا یه کم رو به سردی میره !!! <br>قطره ای بارون نباریده و همچنان انتظارشو می کشیم !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>و اما خودم ، این یه ماه به شدتتتت شلوغ بودم ، خیلی زیاد ، همین الانم با پای ورم کرده از کار زیاد و چشمایی که دارم به زور نگهش میدارم اینو تایپ میکنم ، بعدا فرصت گیرم‌ بیاد میگم براتون !! <br>الان فقط اومدم واسه ورودمون به پاییز ابراز خوشحالی کنم ..😍💕🍁🍂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>امروز تولد مامانم هم بود ، و من تا الان نتونستم برم خونه ، منتظرم آجی کوچیکه بیاد و برم ..<br>تا به الان ندیدم حتی یک نفر راجب مامانم کوچیکترین چیزی بگه ، یا ازش ناراحت بشه ،‌ یا بگه مامانم یه رفتار یا گفتار نادرستی داشته !! <br>همه دعای خیر میکنن براش ، میگن چقدر مهربون و آروم و مومن واقعیه ، از غیبت کردن به شدت بدش میاد و بفهمه کسی غیبت میکنه رک بهش میگه نگو یا بلند میشه ، صدای صوت قرانش تو بچگی هنوز تو گوشمه ..<br>مامانم از اوناست که واقعا به قران عمل میکنه ، و فقط در لفظ مسلمون نیست !! افتخار منه فرزند همچین مادری بودن 😍💕<br>الهی هم مادرای شما هم مامان من همیشه سلامت باشه و سایه شون همیشه بر سرمون مستدام باشه ..😍🎀</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>امیدوارم پاییزمون پر از قشنگی باشه ، پر از گشت و گذار های یهویی ، پر از سفر و تفریح و دورهمی های باب میل ، پر از قدم زدن با عشق یا با عشقت !! <br>و سلامتی باشه و سلامتی و سلامتی 💕🌸😍</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/308/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حرکات جذاب مردان ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/307</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/307</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 21:21:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه شب داشتیم می‌ رفتیم خونه ؛ چشمم خورد به ماشین جلویی ، یه پسری دستشو از ماشین انداخته بود بیرون ؛ میدونید چه مدلیو میگم ؟! 
خیلی باحاله این حرکت ، یهو گفتم خیلی خوشم میاد از این حرکت ..
گذشت و گذشت ؛ چند وقت بعدش داشتیم می رفتیم جایی ، یهو طنین گفت اسماااا اسماااا ، از اون پسرایی که خوشت میاد ..
د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یه شب داشتیم می‌ رفتیم خونه ؛ چشمم خورد به ماشین جلویی ، یه پسری دستشو از ماشین انداخته بود بیرون ؛ میدونید چه مدلیو میگم ؟! <br>خیلی باحاله این حرکت ، یهو گفتم خیلی خوشم میاد از این حرکت ..<br>گذشت و گذشت ؛ چند وقت بعدش داشتیم می رفتیم جایی ، یهو طنین گفت اسماااا اسماااا ، از اون پسرایی که خوشت میاد ..<br>داشتم تو ذهنم می گشتم که من از چه پسری خوشم میاد !؟ گفتم از چه پسری ؟!<br>گفت اینایی که دستشون بیرونه 😐😂<br>خودمم یادم نبود ، اصلا این نسل تو یه سطح دیگه ای باهوشن ماشاءالله ؛ گفتم حواسم باشه هر چیزی نگم‌ پیششون ، دوست ندارم تو این سن به این چیزا فکر کنن ..<br>البته طنین همیشه میگه میخوام وقتی ازدواج کردم برم یاسوج !! چرا !؟‌ چون اونجا هوا خنکه !!😂😂<br>سطح بدگرمایی تو خانواده ما در همین حده !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه یکی این حرکت باحاله ؛ یکی وقتی که با کف دست فرمونو میچرخونن ، یکی ساعت انداختن رو دست ؛ حالا بعدا فکر میکنم ببنیم دیگه چیا هست 😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یعنی چه حرکتی از خانما واسه آقایون جذابه ؟! <br>اصلا به این جزئیاتا فکر میکنن ؟!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/307/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>17</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>انار ترش ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/306</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/306</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 10:10:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفته بودم عاشق انار و انگور ترشم (غوره در لری فحشه😂) ؟!
کافه کناریه همیشه میگه قهوه ای چیزی برات بیارم ؟! میگم نه ممنون نمیخورم ، املت و اینا درست میکنه گاهی وقتا ، هرچی تعارف میکنه میگم صبحونه خوردم ، الان اومد تا برام اینو آورده ، انار ترش نمک زده 💕😍🌸✨️
گفتم هااااا دستت درد نکنه ، واقعا عاااالی 😂😍...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1079/950;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t025479___K.jpg" width="1079" height="950"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>گفته بودم عاشق انار و انگور ترشم (غوره در لری فحشه😂) ؟!<br>کافه کناریه همیشه میگه قهوه ای چیزی برات بیارم ؟! میگم نه ممنون نمیخورم ، املت و اینا درست میکنه گاهی وقتا ، هرچی تعارف میکنه میگم صبحونه خوردم ، الان اومد تا برام اینو آورده ، انار ترش نمک زده 💕😍🌸✨️<br>گفتم هااااا دستت درد نکنه ، واقعا عاااالی 😂😍<br>ترشه ترش بودا ، معده م خفیف داره واکنش نشون میده ولی باید سعی کنه کنار بیاد ، چون من عاشق ترشی ام 😍</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>میدونید به چی فکر میکنم ، به اینکه این انار از لحظه ای که کاشته شده تا بار دادنش واسه من مقدر شده بوده !!! اینکه در چندمین سال ثمره دادنش ،‌ این انار دست به دست بچرخه تا به دست من برسه و الان اینجا باشه ، اتفاقی نیست قطعا !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>روزی هممون همینطوری برامون نوشته شده ، سهم هر کسی مشخصه ؛ واسه سهم دیگران خوشحال باشیم ، تا وقتی به سهم خودمون رسیدیم دیگران واسمون خوشحال بشن ..<br>یکی حرکت میکنه و سهمشو به دست میاره ..<br>یکی ضعیف عمل میکنه و‌ میگه سهممو خوردن !! 🤷🏻‍♀️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ان شاءالله خدا واسه هممون رزق حلال و پر برکت بخواد 😍💕<br></strong></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/306/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ثواب آسان ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/305</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/305</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 09:09:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند سال پیش رفتم خونه یکی از آشناهامون بعد دیدم مفاتیحش پاره شده ؛ یه مفاتیح کوچیک واسش خریدم و بهش هدیه دادم ، از اون موقع به بعد میگه من هر بار مفاتیحمو باز میکنم‌ حتمااا دعای خیر میکنم برات ..
چه آدمایی که در خفا واسه ما دعا میکنن و ما خبر نداریم ؛ و دعای خیرشون میشه همون باز شدن گره و مشکلاتمون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>چند سال پیش رفتم خونه یکی از آشناهامون بعد دیدم مفاتیحش پاره شده ؛ یه مفاتیح کوچیک واسش خریدم و بهش هدیه دادم ، از اون موقع به بعد میگه من هر بار مفاتیحمو باز میکنم‌ حتمااا دعای خیر میکنم برات ..<br>چه آدمایی که در خفا واسه ما دعا میکنن و ما خبر نداریم ؛ و دعای خیرشون میشه همون باز شدن گره و مشکلاتمون تو لحظه های سختمون ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>الانم بهم زنگ زده میگه دیروز اومدیم مشهد ، مفاتیحمو هم همراه خودم آوردم ؛ به محض دیدنش یادت افتادم و خیلی دعات کردم 😍💕</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>چقدر این چیزا حس خوبی به آدم میده !!<br>از ریا و گفتن این کارا خوشم نمیاد مگر جهت ایده جمع کردن ثواب باشه !! 😄</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>حالا جهت خیر و ثواب چند تا پیشنهاد بهتون میدم ، میتونید مفاتیح ، تسبیح ، مهر یا از این کارتای دعا و زیارت عاشورا اینا بخرید و بذارید تو نمازخونه های بین راهی ، یا تسبیحو بدید به خانمای سن بالا که زیاد صلوات میفرستن ، یا حرمی جایی میرید هدیه بدید به اینایی که غرق دعا هستن و‌ گریه میکنن !! <br>یه حس خوبی داره براشون این کار ، مثل یه نشونه خوب میدوننش ؛ امیدشون بیشتر میشه ، و دعای خیر هم میکنن براتون !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>چند سال پیش رفته بودیم کاشان ، یه شب هم رفتیم جمکران ، یه زیارت عاشورایی دادم دست یه خانمی که داشت گریه میکرد ، یهو صدای گریه ش بلند تر شد و از ته دل زار میزد ، گفت برام خیلی دعا کن ، گفت بچه م رو شوهرم ازم گرفته نمیذاره ببینمش ، خیلی زن مظلوم و آرومی بود ، گفتم چشم ، اسم و فامیلشم پرسیدم و نوشتم تو لیست دعاهام ، حالا شبای قدر و یا حرمی برم و این لیستو بخونم یادش میکنم ، الانم یهویی یادم افتاد واسه اعظم خانم دعا کنم که ان شاءالله مشکلش حل شده باشه و در کنار همسرش شاد و خوشحال و خوشبخت زندگی کنه !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یا میتونید شکلاتی انگشتری گیرمویی آبنباتی چیزی بذارید تو کیفتون ، این بچه هایی که کنارتون رد میشن رو خوشحال کنید ، قطعا حال خوبش به خودتون برمیگرده !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>قبلا میشد آبنبات چوبی بخری الان شده دونه ای ۲۰ ۳۰ تومن 😐</strong></span><strong><br></strong><span style="font-size:14px;"><strong>گناه دل این بچه ها گردن مسئولین بی عرضه مملکت !! 😒🔪</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/305/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وقت رفتن ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/304</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/304</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 19:19:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز داشتم فکر میکردم مردن تو سن پایین یه جوریه ، اگه همین الان به من بگن فردا روز آخر زندگیته احتمالا آماده م ؛ اما دوست ندارم الان ظرف عمرم پر بشه ؛ دلم میخواد به درد مامان بابام خورده باشم بعد برم ، یا یه سری چیزا که سالها بابتش اذیت شدم و هنوز وقت نکردم اونطور که باید لذت ببرم از بودنشون ..
چقد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>دیروز داشتم فکر میکردم مردن تو سن پایین یه جوریه ، اگه همین الان به من بگن فردا روز آخر زندگیته احتمالا آماده م ؛ اما دوست ندارم الان ظرف عمرم پر بشه ؛ دلم میخواد به درد مامان بابام خورده باشم بعد برم ، یا یه سری چیزا که سالها بابتش اذیت شدم و هنوز وقت نکردم اونطور که باید لذت ببرم از بودنشون ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>چقدر کتاب خونده نشده ؛ سفرای نرفته ،‌ جاهای کشف نشده ،‌ بچه هام و دستای چین دارشون 😍🙁<br>هرچی خدا بخواد ، عاقبت بخیری مهمه ‌..<br>همیشه هم دعا میکنم میگم خدایا فقط عاقبت بخیر از دنیا برم ؛ ‌که نه خالق نه مخلوق از من رنجیده نباشن ، پاکیزه منو بپذیر ، و کمک کن رسالتی که به دوشم هست رو انجام بدم بعد ...</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ولی من اگه نباشم یقین دارم همه اونایی که منو میشناسن و تولدشونو هر سال تبریک میگم ، روز تولدشون حتمااا یادم میکنن !! <br>بارها و بارها بهم گفتن ما لحظه ۰۰:۰۰ که میشه منتظریم تو بهمون تبریک بگی ..<br>هم قشنگه هم میتونه مسئولیت بندازه گردن آدم ..<br>که یه وقتایی ممکنه یادم بره یا دیر بشه ، نکنه منتظر بمونن !!☹️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>شما اگه نباشید (ان شاءالله ۱۲۰ سال عمر با عزت داشته باشید) ، به نظرتون ممکنه چه وقتایی یادتون کنن !؟ </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>من وقت تولدشون ، هرجای قشنگی که میبینن ، میگن کاش اسما بود از اینجا عکس می گرفت !! هر بارونی که میاد یاد شله ماشکی های تزیین شده م میوفتن ، هر دمپختی که ببینن ، آبنبات چوبی ، کربلا .. <br>آخریه خیلی بیشتر از باقیش به جونم میچسبه ..<br>فکر کن با کربلا یادت بیوفتن 😍🌸💕<br>اللهم ارزقنا واقعا ..♥️</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/304/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شناخت ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/303</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/303</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 09:09:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نه تنها بعضی از پستا رو لایک نمیکنم و کامنت نمیذارم
بلکه خجالت هم میکشم اگه کسی بفهمه من اینا رو دیدم تو اکسپلور 😂😂😂
مردا راحت تر کامنت میذارن معمولا
ولی من روم نمیشه خدایی با اینکه آدم پر رویی ام
ولی حیا میکنم 😐
بعد میگم این دخترایی که تازه بد تر از اون پست ؛ کامنتای بی ادبانه تر می نویسن ، با اون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>نه تنها بعضی از پستا رو لایک نمیکنم و کامنت نمیذارم<br>بلکه خجالت هم میکشم اگه کسی بفهمه من اینا رو دیدم تو اکسپلور 😂😂😂<br>مردا راحت تر کامنت میذارن معمولا<br>ولی من روم نمیشه خدایی با اینکه آدم پر رویی ام<br>ولی حیا میکنم 😐<br>بعد میگم این دخترایی که تازه بد تر از اون پست ؛ کامنتای بی ادبانه تر می نویسن ، با اون حجم از مزاحمی که میره دایرکشون و حرفای جنسی بهشون میزنه حالشون بد نمیشه !؟ 😐😐😐</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>مجازی پله پله به گند کشیده حیا و ادب زن و مردامون رو ، یعنی شاید خود طرف هم زمینه شو داشته ، یا کلا سبک زندگیش اون مدلیه ولی مجازی داره عادی سازیش‌ میکنه!! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینجا هم گاهی یه چیزای ریز و زیر پوستی می بینم که باعث میشه حدود و خط قرمزامو پر رنگ تر کنم‌ و حریمم رو امن نگه دارم !! <br>نه به صمیمیت با افرادی که کمتر از یه ساله می شناسمشون !! همیشه میگم آدم اول طرف مقابلشو بشناسه ، شش ماه یه سال وقت بذاره ، ارزششو داره ، دیگه بعدش خیالش تا حدودی راحته که انتخابش واسه‌ یه دوستی ساده حتی ، انتخاب درستی بوده !!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/303/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تجارب ارثی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/302</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/302</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 19:19:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر منطقه از کشورمون ، قبل از اینکه علم در زمینه های مختلف پیشرفت کنه ، یه سری چیزای تجربی واسه خودشون داشتن و دارن که هنوزم ازش استفاده میکنن ، من خیلی دوست دارم این چیزا رو بدونم ..
به نظرم در نهایت همه این چیزا به دردمون میخوره ..
مثلا وقتی میریم بیرون و یادمون میره مایع ظرفشویی ببریم ، از خاک و گ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>هر منطقه از کشورمون ، قبل از اینکه علم در زمینه های مختلف پیشرفت کنه ، یه سری چیزای تجربی واسه خودشون داشتن و دارن که هنوزم ازش استفاده میکنن ، من خیلی دوست دارم این چیزا رو بدونم ..<br>به نظرم در نهایت همه این چیزا به دردمون میخوره ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>مثلا وقتی میریم بیرون و یادمون میره مایع ظرفشویی ببریم ، از خاک و گل واسه شستن ظروف چربی دار حتی ، استفاده می کنیم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یا قدیما یه چوبی بود بهش می گفتن چوب مسواک ، خیلی سالم و مفید بوده واسه مسواک زدن و دندونا ؛ به جای خمیر دندون از زغال آسیاب شده و نمک استفاده میکردن ؛ الان میبینم کسانی که دندونانشون انگار کامپوزیت شده ؛ بهشون میگی چطوری دندونات انقدر سفید و قشنگن ، مگه از ترکیب زغال و نمک استفاده میکنم ؛ نمک خاصیت پاکسازی و ضد عفونی هم داره ؛ البته باید بعدش شسته شه که تو دندون نمونه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یا از یه سری گیاها واسه بستن زخم و درمان دیابت و عفونت و اینا استفاده میکردن ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>واسه کم‌ کردن شعله زیر تابه ی نون پزی داخلشو مخلوطی از آب و خاک میمالن تا شعله ش ملایم بشه و نون نسوزه !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یا از مومنایی واسه جوش خوردن شکستگی استخون استفاده میکنن ؛ مومنایی شیره سنگه ، مثل قیره ، هرجایی گیر نمیاد و خیلی گرونه اینجا ، هر روز صبح یه مقدار کمشو با دمبه یا روغن حیوانی آب شده میذاریم تو ظرف تا آب بشه رو گاز ‌، ناشتا میخوریم ، مستقیم میره شکستی رو ترمیم میکنه ، البته این فقط یه خاصیتشه !!<br>و واقعا اینکارو میکنه ها ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>شما هم‌ اگه از این مدل چیزا بلدید برام بنویسید ..</strong></span><strong><br></strong><span style="font-size:۱۷px;"><strong>دوست دارم‌ چیزای جدیدی یاد بگیرم !!😍</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/302/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>همسر یا شوگر ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/301</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/301</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 10:10:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بالای ۷۰ سالشه ، خانومش چند سال پیش فوت کرده احتمالا ، چون داره از ازدواجش با یه خانوم جوون میگه ، حدودا ۴۰ ساله و مجرد !!
میگه خانومم گفته بچه میخوام ، میپرسه نظر خودت چیه !؟ مشکلی که با بچه نداری ؟!
میگه نه ؛ چه مشکلی ، خب بچه میخواد .. 😄
از مهریه پرسید ، گفت یه خونه و ۱۴ سکه اگه اشتباه نکنم ، چقد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>بالای ۷۰ سالشه ، خانومش چند سال پیش فوت کرده احتمالا ، چون داره از ازدواجش با یه خانوم جوون میگه ، حدودا ۴۰ ساله و مجرد !!<br>میگه خانومم گفته بچه میخوام ، میپرسه نظر خودت چیه !؟ مشکلی که با بچه نداری ؟!<br>میگه نه ؛ چه مشکلی ، خب بچه میخواد .. 😄<br>از مهریه پرسید ، گفت یه خونه و ۱۴ سکه اگه اشتباه نکنم ، چقدرم پر انرژی بود ماشاءالله ، از اینا که لباساش مرتبه و ساعتای شیک میبنده ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینجا ازدواجای این مدلی مورد تایید دیگرانه ، خانمایی که سنشون بالای ۴۰ باشه ، اگه با آقایون سن بالا ازدواج کنن اون لفظ شوگر و اینا رو بهشون نمیدن ..<br>اتفاقا همچین ازدواجایی در ۹۰ درصد مواقع موفقم هست ؛ یعنی خانمه زندگی راحتی داره ؛ و اون آقا هم اهمیت میده بهش و راضیه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یکی‌ از آشناهامون تو روستا زندگی میکرد ، ولی دختر خوشگل و خییییلی باحیا و مودبی بود ، خیلی خوش قلب و مهربون ؛ یه آقای سن بالا که بچه هاش همسن دختره بود ازش خواستگاری میکنه و اتفاقا بچه هاش موافق بودن ، الحمدالله انقدر زندگی عالی و راحتی داره ؛ و خیرش به اطرافیانش هم میرسه ، مثلا واسه تولد بچه های داداشش طلا میخره همیشه ، کلا از نظر مالی هیچ کمبودی نداره ، همسرشم بسیار آدم جنتلمن و با شخصیتیه ، خیلی مرد بزرگیه ؛ ادب براشون ارزشمنده ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>این چنین مواردی اوکیه به نظرم ، ولی شوگر گرفتن به قصد کش رفتن اموال اون مرد یا زن ، وقتی احساس واقعی و قلبی به طرف نداره ؛ یا در پشت پرده خیانتی اتفاق بیوفته کار کثیفیه !!!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/301/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>42</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گنج ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/300</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/300</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 11:11:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ظاهرا تو یه سری از شهرا از دیروز تعدادی سارق گرفتن ، که به باغات و منازل مردم حمله کرده بودن ‌‌، دیروز حرفشو زدیم‌‌‌ امروز گرفتنشون !! 😂
خواب بودن که رفتن بالا سرشون ‌،‌ یاد اون‌ ترند اینستا افتادم که می گفت سلام علیکوووم ، علیکم السلاااام 😂😂 خونه ها رو دزدیده بود خسته بود تختتت گرفته بود خوابیده بو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>ظاهرا تو یه سری از شهرا از دیروز تعدادی سارق گرفتن ، که به باغات و منازل مردم حمله کرده بودن ‌‌، دیروز حرفشو زدیم‌‌‌ امروز گرفتنشون !! 😂<br>خواب بودن که رفتن بالا سرشون ‌،‌ یاد اون‌ ترند اینستا افتادم که می گفت سلام علیکوووم ، علیکم السلاااام 😂😂 خونه ها رو دزدیده بود خسته بود تختتت گرفته بود خوابیده بود ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یه بنده خدایی تو کار خرید و فروش اسلحه و اینا بود ،‌ کلا پرونده ش سنگین بود ، نزول و گنج و همکاری در قتل و .. خیلی هم آدم شاد و بزن برقصی بود ..<br>می‌ گفت همیشه با‌ کفش می خوابم ، میدونید یعنی چی ؟!‌ یعنی مثل گرگ یه چشمش موقع خواب بازه و حواسش هست که پلیس نیاد بالا سرش ‌، و اگه اومد آماده فرار باشه و نخواد وقت بذاره واسه پوشیدن کفش ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>شما چقدر با مبحث گنج آشنایید ؟! زاگرس نشینا قطعا کم و بیش شنیدن ماجراهای این مدلی رو ، اصلا علاقه ای به دونستن داستاناش دارید !؟ مثل این ننه های قدیمی که کلی داستان تو بقچه شون دارن واسه تعریف کردن 😂😂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/300/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تولد شقایق ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/299</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/299</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 08:08:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز نزدیکای ۵ صبح خوابیدم و ۷ بیدار شدم ، به سختی مقاومت کردم که تا شب نخوابم بلکه خوابم تنظیم بشه رو شب ، عصر بود که بوی کیکای خوشمزه سحر فضای خونه رو پر کرد ‌، هفدهم تولد آجی کوچیکه بود و سحر می خواست واسه تولدش سوپرایزش کنه ، وقتی اومد رفت تو یخچال دنبال چیزی بگرده که کیکه رو دید ، طنین هم گریه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1079/731;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/d123788___Gallery.jpg" width="1079" height="731"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>دیروز نزدیکای ۵ صبح خوابیدم و ۷ بیدار شدم ، به سختی مقاومت کردم که تا شب نخوابم بلکه خوابم تنظیم بشه رو شب ، عصر بود که بوی کیکای خوشمزه سحر فضای خونه رو پر کرد ‌، هفدهم تولد آجی کوچیکه بود و سحر می خواست واسه تولدش سوپرایزش کنه ، وقتی اومد رفت تو یخچال دنبال چیزی بگرده که کیکه رو دید ، طنین هم گریه میکرد که شقایق کیک رو دیده ، هرچی می گفت من فقط یه ثانیه دیدمش ، باور نمیکرد ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>متین هم آتیششو بیشتر میکرد می‌ گفت با جزئیات نگاش کرده ، گفتم خب که چی ؟! مهم سوپرایز بود دیگه ..😐😂<br>بعدش هم تولد بازی و کل کشیدن و ترقه انداختنای رگباری متین و هدیه دادن و عکس گرفتن و ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>سحر یه ساعت خوشگل واسش خریده بود ، بچه ها هم نقدی حساب کردن ..<br>دیدم طنین سکوت کرده رفته زیر میز ناهار خوری ، میگم چیکار میکنی ؟! چون وقتی میره رو سکوت یعنی یه کاری داره میکنه ، نگو داره از قلکش پول درمیاره 🥺♥️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>چقدر با محبتن این بچه ها ، یه جوراب خوشگل گوگولی هم گذاشت رو پاکتش بهش داد ، دیروز به سحر می گفت بهم پول بده میخوام هدیه بخرم ، گفتم چی مثلا !؟ گفت شقایق طلا دوست داره میخوام طلا بخرم 😐😂😍<br>گفتم اگه داشته باشه میره میخره واقعا ، از این مدل با محبتاست ، البته که زیادش خوب نیست ولی باز کار خودشو میکنه !! دوست داره همه رو خوشحال کنه ، به همه هدیه بده ، وسایل خودشو میبخشه به دیگران ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه شب خیلی خوبی بود ، ساعت ۱۱.۵ بود که باطریم داشت میرفت روی یه درصد ، خوابه خواب بودم ؛ صفحه‌ گوشی روشن ، قسمت کامنتای اینجا بودم ، که خوابم میبره ؛ پنج دقیقه به ۱۲ بود که عباس زنگ میزنه رو گوشیم ، با متین کار داشت ، احتمالا گوشی سحر آنتن نداشته یا جواب نداده ، دیگه خوابم پرید!! 😐😐</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>درجا سحر یه بشقاب فلافل و خیارشور اینا گذاشت کنار تشکم ، که یعنی تازه شب شروع شده ، بساط چای و کیک اینا رو هم برقرار کرده بود ؛ تا ۲ شب با عباس حرف میزدیم ؛ بعدش اون رفت واسه بار ، ما هم تا نزدیکای ۴ بیدار بودیم فکر کنم ..<br>یعنی ۲۰ دقیقه خواب کافی بود که منو تا ۴ صبح نگه داره ، اونم به زووور خودمو زدم به خواب ، ۷ هم وقتی گوشی زنگ خورد نمی‌ دونستم کجام و چرا گوشی داره زنگ‌‌ میخوره 😂😂<br>الانم خمیازه کشان نشستم و با چشمای خواب آلود به صفحه‌‌ نگاه می کنم ، خدا کنه برقا نره ، به شدت شرجی شده هوا ، حالمون داشت بد میشد دیشب ‌، انگار یکی دست میذاره رو گلوی آدم و به سختی نفست بالا میاد ؛ حالا حالاها انگار این گرما رو هست !! <br>اما شبا یه نیمچه باد خنکی میاد ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینم اندر احوالات دیروز تا الان من ..💕😍✨️🌸🎂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/299/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خاک خوری ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/298</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/298</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 00:00:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوستان یه سوال ..
آیا شما از بچگی تا الانتون خاک خوردید ؟! 
مهر نمازی خاکی چیزی !! 😂😐
چون من از بچگی تو ذهنم مونده که خیلییی خوشمزه بود ، انگار خاک نم خورده بارون رو میخوردی ..یا گچ پایین آیینمون رو یادمه گاز میگرفتم و هنوزم جای دندونام روش هست !!
یه آرامش خیلی زیادی بهم میداد ..
شاید باور نکنید همی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>دوستان یه سوال ..<br>آیا شما از بچگی تا الانتون خاک خوردید ؟! <br>مهر نمازی خاکی چیزی !! 😂😐<br>چون من از بچگی تو ذهنم مونده که خیلییی خوشمزه بود ، انگار خاک نم خورده بارون رو میخوردی ..یا گچ پایین آیینمون رو یادمه گاز میگرفتم و هنوزم جای دندونام روش هست !!<br>یه آرامش خیلی زیادی بهم میداد ..<br>شاید باور نکنید همین الان که دارم اینو مینویسم<br>دلم مُهر خواست ولی چون خوردن خاک ایراد داره دیگه نمیخورم خیلی ساله 🤣🤣🤣<br>من غیر طبیعی ام یا همگانیه ؟! 😂😐</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>.</strong></span></p><p style="text-align:center;"><span style="color:hsl(327,100%,50%);font-size:14px;"><strong>♡ 00:00 ♡ </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>واسه اولین نفری که اومد تو ذهنتون یه دعای خیر کنید ، نیازی نیست بنویسید همون تو ذهنتون کافیه !! 😍✨️🌸💕</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/298/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مردان باردار ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/297</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/297</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 18:18:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دانشمندای چینی موش های نر رو وادار به زایمان کردن ..
خب خانومای عزیز دیگه نگران نباشید ..
وارد فاز انسانی که بشه بخشی از این ثواب رو به همسرتون هدیه کنید ، اجازه بدید اونا هم پدر شدن رو به شیوه ای نوین تجربه کنن ..
سزارینی هم هستن همشون ‌..
وااااای اینا واسه یه سرما خوردگی فاز وصیت نامه میگیرن ، اگه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>دانشمندای چینی موش های نر رو وادار به زایمان کردن ..<br>خب خانومای عزیز دیگه نگران نباشید ..<br>وارد فاز انسانی که بشه بخشی از این ثواب رو به همسرتون هدیه کنید ، اجازه بدید اونا هم پدر شدن رو به شیوه ای نوین تجربه کنن ..<br>سزارینی هم هستن همشون ‌..<br>وااااای اینا واسه یه سرما خوردگی فاز وصیت نامه میگیرن ، اگه شکمشون رو پاره کردن غش میکنن 🤣🤣🤣<br>تصورتون می کنم خنده م میگیره ؛ شکمشون بزرگ باشه و راه برن !! آقایون رو تصور کنید دوستان ..<br>همونطوری که دیگه خیلی چیزا تابو نیست الان و حرمت خیلی چیزا شکسته ، اینم اولش عجیبه بعدش عادی میشه ، بلاگرا عادی سازیش میکنن ..<br>- اولین مردی که قراره بزاد همسر فلان بلاگره ..<br>- عزیزای من اینا پیشرفت علمه ؛ به حرفای جهان سومی ها اهمیت ندید ..<br>- برابری جنسیتی یعنی همین عزیزان <br>و چرت و پرت های بسیار دیگری 😂😐</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خانوما هم دیگه مستقل شدن ؛ شما بچه بیارید ، ما کار می کنیم خرجتونو میدیم 😂😂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/297/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>35</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دزد پر رو ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/296</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/296</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 12:12:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رو به رو دفتر دعوا شده ، یکی از آشناهاشون اومده کافه کناری سیگار بکشه ،‌ ماجرا رو داره تعریف میکنه ..
میگه طلاهای فلانی رو دزدیدن ‌، دزد رو پیدا کردن ، طلاها هم‌ پیششه ، هرکاری میکنن‌ میگه نمیدمش 🤣😐
خدایی آدم هنگ‌ میکنه این چیزا رو میشنوه ، خانمه هم‌ میگه خب چیکارش کنم میگه‌ نمیدمش ، پلیس چرا ورود ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>رو به رو دفتر دعوا شده ، یکی از آشناهاشون اومده کافه کناری سیگار بکشه ،‌ ماجرا رو داره تعریف میکنه ..<br>میگه طلاهای فلانی رو دزدیدن ‌، دزد رو پیدا کردن ، طلاها هم‌ پیششه ، هرکاری میکنن‌ میگه نمیدمش 🤣😐<br>خدایی آدم هنگ‌ میکنه این چیزا رو میشنوه ، خانمه هم‌ میگه خب چیکارش کنم میگه‌ نمیدمش ، پلیس چرا ورود نمیکنه ؟! احتمالا از سابقه دارای خطرناکه ..<br>بعضیا هستن‌ که خیلی خطرناکن ، باید پرونده بره استان ، که غریبه ها‌ پیگیریش کنن ، اینجا بشناسن فلانی حکم داده ممکنه براش بد بشه !!!😐😐<br>یادمه ۱۸ سالگیم یه مدت تو قسمت عریضه نویسی دادگاه بودم ؛ یه خانواده ای بودن اونا هم همینطوری بودن ، یعنی چیزی دزدیده میشد میگفتن کار فلانیه !!!<br>بعد دختراشون هم آتیش از دهنشون درمیومد ،‌ مگه کسی میتونست دربیوفته باهاشون !! 😐<br>آنچنان هم‌ پیگیری نمیشد مگه اینکه یه خطرناکی مثل خودشون میوفتاد به تورشون !!<br>مثلا کامیونای برنجی که رد میشد از مسیر ، یه بخشی رو که تاریک بوده از پشت ماشینو میچسبوندن بهش ، یکی می رفت بالا ، برنج مینداخت پایین بدون اینکه راننده بفهمه !!<br>بعده چند وقت متوجه شدن از این مسیر که رد میشن برنجا کش میره .. ولی خب به هر دلیلی نمیشد اثبات کرد ..<br>به شدت هم خانواده اولاد داری ان ، یعنی همشون پشت همن ، اتحاد که دارن نمیشه در افتاد باهاشون ، خدا گرفتار کسی نکنه !!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/296/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>19</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جبران شادی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/295</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/295</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 11:11:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اهل مژه گذاشتن و کاشتن نیستم ، ترجیح میدم از ریمل استفاده کنم ؛ البته تا قبل از عمل چشمم مژه هام خیلی پرپشت بود ، بعدش واسه قطره ها بود یا هرچی یه کم‌ حجمش کمتر شده ، یعنی خودم اینطوری حس میکنم ..
ولی بازم ریمل جوابگوئه ، یادمه سیزده بدر یکی از سالهای دبیرستان که همه جمع شده بودیم خونه خاله حاجی که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>اهل مژه گذاشتن و کاشتن نیستم ، ترجیح میدم از ریمل استفاده کنم ؛ البته تا قبل از عمل چشمم مژه هام خیلی پرپشت بود ، بعدش واسه قطره ها بود یا هرچی یه کم‌ حجمش کمتر شده ، یعنی خودم اینطوری حس میکنم ..<br>ولی بازم ریمل جوابگوئه ، یادمه سیزده بدر یکی از سالهای دبیرستان که همه جمع شده بودیم خونه خاله حاجی که با هم بریم بیرون ، وقتی ریمل زدم انقدر مژه هام‌ بلند شده بود ماشاءالله ، که به شیشه عینکم برخورد میکرد ، دخترخالم دستمو گرفته بود یکی یکی به همه نشونم میداد می گفت چشاتو ببند ، بعد میگفت مژه هاشو نگاه کنید چقدر قشنگه 😂 الانم همینطورن ، میگردن تو صورتت ببینن چی پیدا میکنن بعد بلند ذوق میکنن جلو همه ، مثلا میگه چقدر موهات خوشگله ، چقدر رنگش بهت میاد ، چقدر این رنگ رژ یا بوی عطر عالیه ، کلا انرژی مثبتن 💕😍<br>همون روز نیما پسر داییم بی مقدمه و یهویی موقع خوردن صبحانه گفت اسما خوشگلترین دختر فامیله واقعا !! دخترخاله هام خدایی همشون قشنگن ، اینکه همچین چیزی گفت به نظرم بیشتر نظر شخصی خودش بود ، چون اون موقع هنوز کسی عمل و اینا نکرده بود و عسل دختر خالم از نظر خودم از هممون قشنگ تر بود ‌، انقدر اون تعریف دادنش بهم چسبید که هنوز یادمه کجا نشسته بودم و جمله ای که گفت چی بود دقیقا !!<br>الان کسی تعریف کنه ازم ، تشکر می کنم و تو ذهنم بمونه یا نه نمیدونم ، ولی اون موقع تو اون سن قطعا خیلی برام دلچسب بود اون تعریف و تمجید !! جوری که هنوز لبخند به لبم میاد بابتش ..<br>الان زن پسر داییم هزار ماشاءالله انقدر چشاش خوشگله ؛ آبی و طوسی ترکیبیه ، تیله چشاش بزرگه ، مثل عروسکاست ، کلا به چشما توجه داشته گمونم ، بعضیا زومشون رو چشم دیگرانه 😄<br>دل منو شاد کرد خدا دلشو شاد کرد ..😌<br>شما هم سعی کنید دلمو شاد کنید تا خدا بهتون لندکروز بده ، بر اساس دلار جبران میشه .. 😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اگه خطر چشم خوردگی نداشت عکس مژه هامو میذاشتم 😂😌 شما ماشاءالله نمیگید ، بعضیاتون میگید خوش به حالت 😂</strong></span><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/295/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>17</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اثرِ کلام ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/294</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/294</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 19:19:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من از بعضی کلمات خیلی بدم میاد ‌و انرژیش کاملا منفیه از نظر خودم ..
مثلا " خوششش به حالت" ، چون از آه و حسرت میاد ..
باید بگیم خوشحالم برات ، خوش باشی ، خوش بینی ، خوشیتون برقرار ، چه سعادتی !!
لطفا در مکالمتون با من و دیگران حتی ، ازش استفاده نکنید !! 😐
شاید واقعا منظوری هم نداره طرف مقابل ، ولی یق...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>من از بعضی کلمات خیلی بدم میاد ‌و انرژیش کاملا منفیه از نظر خودم ..<br>مثلا " خوششش به حالت" ، چون از آه و حسرت میاد ..<br>باید بگیم خوشحالم برات ، خوش باشی ، خوش بینی ، خوشیتون برقرار ، چه سعادتی !!<br>لطفا در مکالمتون با من و دیگران حتی ، ازش استفاده نکنید !! 😐</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>شاید واقعا منظوری هم نداره طرف مقابل ، ولی یقین دارم واسه خیلیا انرژی این دو کلمه مثبت نیست !!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/294/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بوی پاییز ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/293</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/293</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 13:13:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این دو روز رو گفتم اختصاص بدم به پیامای یه ماه جواب نداده ی واتساپ و پست و استوری گذاشتن تو اینستا ..
بلاخره واسه اونا هم وقت بذارم ..
اینستا واسه من شبیه یه دفتر خاطرات زنده ست ..
با کلی عکس و فیلم که هر وقت بخوای میتونی مرورش کنی ، چقدر دوست دارم وقت داشتم و استوری های این چند سالو هایلایت میکردم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>این دو روز رو گفتم اختصاص بدم به پیامای یه ماه جواب نداده ی واتساپ و پست و استوری گذاشتن تو اینستا ..<br>بلاخره واسه اونا هم وقت بذارم ..<br>اینستا واسه من شبیه یه دفتر خاطرات زنده ست ..<br>با کلی عکس و فیلم که هر وقت بخوای میتونی مرورش کنی ، چقدر دوست دارم وقت داشتم و استوری های این چند سالو هایلایت میکردم ..<br>بعد میگم ثبات نداره ولش کن !!<br>اما هیچی مثل چاپ عکس نمیشه ، یه پوشه داشتم تو گوشی قبلیم که یه عالمه عکس اونجا گذاشته بودم واسه چاپ ، ولی انقدر امروز و فردا کردم که گوشی خراب شد ☹️<br>دیدن عکسا تو آلبوم یه حس دیگه داره ..<br>یه قانونی هست میگه چیزی که میاد تو ذهنت رو درجا عملی کن ، قانون خوبیه به نظرم ، اون موقع همینکارو میکردم و کار عقب افتاده نداشتم !!<br>یه سری قانون و روش دیگه هم دیدم تو کتابا اونا هم باحال بودن ، آخ اسم کتاب میاد ، یهو دلتنگ میشم ..<br>واسه اون ۳ ۴ ساعتایی که بی وقفه می نشستم کنارشون و می نوشتم و میخوندم و هایلایت میکردم !!<br>ان شاءالله پاییز بتونم یه کاری واسه کتاب خوندنم بکنم ، ۱۳ تا کتاب نصفه ، چندتایی هم شروع نکرده !!<br>♡<br>قدیمیا می گفتن وقتی یه ستاره پر رنگ تو آسمون خودشو نشون داد بعده اون هوا رو به خنکی میره ، دقیقا سه شبه این ستاره زیبا مثل یه چراغ تو آسمونه و دمای هوا داره میاد پایین ؛ تا جایی که شبا دیگه باد خنک میاد ؛ البته دیشب یه مقدار شرجی قاطیش بود ولی هوا جوریه که میشه بهش گفت خنک !! <br>ان شاءالله یه بارون یهویی بیاد و وارد هوای پاییزی بشیم 😍🌸✨️💕<br>شماها فکر کنم یه ماهه بارونیه شهرتون 😍</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/293/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برای قره ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/292</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/292</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 01:01:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بیایید امشب دست به دعا برداریم
و برای قره عزیز از ته دلمون دعا کنیم که ان شاءالله امروز بتونه با نتیجه عالی امتحانشو به پایان برسونه و با خوشحالی برامون از موفقیتش تعریف کنه ..😍✨️🌸💕]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>بیایید امشب دست به دعا برداریم<br>و برای قره عزیز از ته دلمون دعا کنیم که ان شاءالله امروز بتونه با نتیجه عالی امتحانشو به پایان برسونه و با خوشحالی برامون از موفقیتش تعریف کنه ..😍✨️🌸💕</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/292/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اعجاز ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/291</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/291</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 22:22:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیدی یه وقتایی یه آهنگ میوفته رو زبونت ..
دقیقا یه هفته ست تک بیت اول این آهنگ رو زبونمه‌..
یهو بی هوا با صدای بلند میخونمش !!😐😂
ادامه ش هم نمیدم ، فقط تا همین جا
" تو هوایی که برای یک نفس   خودمو از تو جدا نمی کنم !!" 
بعد یهو خاموش میشه خوندنم تا یه ساعت بعد که بی هوا بخونمش باز 😂😂
ولی آهنگه رو دو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g315969_100370844.out.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g315969_100370844.out.mp3" controls=""></audio></div></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>دیدی یه وقتایی یه آهنگ میوفته رو زبونت ..<br>دقیقا یه هفته ست تک بیت اول این آهنگ رو زبونمه‌..<br>یهو بی هوا با صدای بلند میخونمش !!😐😂<br>ادامه ش هم نمیدم ، فقط تا همین جا<br></strong></span><span style="color:hsl(332,100%,50%);font-size:14px;"><strong>" تو هوایی که برای یک نفس   خودمو از تو جدا نمی کنم !!" </strong></span><span style="font-size:14px;"><strong><br>بعد یهو خاموش میشه خوندنم تا یه ساعت بعد که بی هوا بخونمش باز 😂😂<br>ولی آهنگه رو دوست دارم ؛ تقدیمش میکنم به شما ..<br>شما هم یهویی برا عشقتون بفرستید و بگید تقدیم با عشق ♡<br>یا واسش پلی کنید و باهاش همخوانی کنید<br>دقت کنید زل زدن تو چشاش میتونه خیلی عاشقانه تر کنه فضا رو 😂😍<br>و یه لحظه ناب عاشقانه واسه خودتون رقم بزنید ..<br>اگه خانمید ، در کنارش یه کیک و چای ببرید واسش<br>اگه آقایید یه شاخه گل بخرید و خوشحالش کنید ..<br>همین !! خوشبختی و ساختنش سخت نیست ..<br>سخت‌ نگیریم !!😍♥️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>پ.ن : واسه آهنگ شب عروسی که عروس تقدیمش کنه به آقای داماد هم‌‌ عالیه 😎😍</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>"من کنار تو تماشایی شدم " ..</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/291/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>17</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>متاهلی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/290</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/290</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 12:12:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه سوال از متاهل های عزیز ..
ازدواج چی بهتون داد و چی ازتون گرفت ؟!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یه سوال از متاهل های عزیز ..<br>ازدواج چی بهتون داد و چی ازتون گرفت ؟!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/290/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>40</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عزت تنهایی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/289</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/289</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 10:10:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شاید سنگدلانه به نظر بیاد ولی وقتی کسی طلب میکنه که تو تنهاییش کنارش باشیم تا نشکنه ، به نظرم بهترین فرصته که ازش دور بشیم و خودمونو بزنیم به اون راه ، تا یه سری چیزا رو تو همون لحظه سخت یاد بگیره ..
خیلی وقتا وابستگی به آدما ، توقع از آدما ، حساب کردن رو اونا خصوصا تو روزای تنهایی میتونه آسیب زننده...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>شاید سنگدلانه به نظر بیاد ولی وقتی کسی طلب میکنه که تو تنهاییش کنارش باشیم تا نشکنه ، به نظرم بهترین فرصته که ازش دور بشیم و خودمونو بزنیم به اون راه ، تا یه سری چیزا رو تو همون لحظه سخت یاد بگیره ..<br>خیلی وقتا وابستگی به آدما ، توقع از آدما ، حساب کردن رو اونا خصوصا تو روزای تنهایی میتونه آسیب زننده باشه ؛ باعث اعتماد بی جا میشه ؛ فکر میکنه همه دلسوزشن در حالی که بعضیا دقیقا از همین فرصت واسه ضربه زدن به اون ممکنه استفاده کنن ، من سالهای زیادیه که حتی از خانواده خودم انتظار ندارم تو روزایی که کمی حالم گرفته ست کاری برام بکنن ، این انتظار نداشتن هیچوقت تا الان آسیب نزده بهم ولی قبلا که منتظر بودم یه نفر بپرسه چته ؛ همون انتظاره خودش یه نوع غم بود که به حال نیمه غمم اضافه میشد !! ولی الان جز خدا از هیچکس توقعی ندارم ، قدرت مطلق خداست و چه کسی جز خودش میتونه کاری واسه من و شما بکنه !؟ خدا بخواد چیزیو درست کنه میکنه !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>از کی به این نتیجه رسیدم ؛ از اون موقع که با یکی از دخترای فامیل که اتفاقا ارتباط خوبی هم داشتیم با هم ، در قالبِ بودن کنار من ، بهم گفت فلان چیزو از زندگیت بهم بگو ، منم راجب فلان موضوع بهت میگم ..<br>یه آن مثل یه سیلی خورد تو گوشم و بیدارم کرد ، ‌که اسما ، طرف حاضره واسه حرف کشیدن از تو راز مگوی خودشو بگه ، و چقدر خطرنااااک ..<br>پس تو همون سن ۲۲ سالگی به بعد بود که این حرف باعث شد به خودم بیام و حواسم باشه انگشت شمارن آدمایی که واقعا دلسوز تو و حال تو هستن !! بعضیا دنبال آتو گرفتنن ، بعضیا دنبال موضوع واسه دست به دست چرخوندن و قضاوت کردن ، بعضیا دنبال موضوع واسه غیبت هاشون میگردن که حرفی واسه گفتن داشته باشن و حوصله شون سر نره !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>پس وقتی میبینم کسی دنبال یه هم صحبته ، تلاش میکنم من کسی باشم که اون سیلی رو با رفتارم بهش میزنم ، که اشتباه نکنه و مراقب باشه !! و بتونه یاد بگیره تو تنهایی حال خودشو خوب کنه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>نمیخوام بدبین باشم به همه ، اما احتیاط شرط عقله !! خوده تو ، تا به الان از سکوتت بیشتر آسیب دیدی یا حرف زدن ؟! </strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/289/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کوچه نشینی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/288</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/288</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 01:01:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب برقا رفت ، طی یک حرکت نادر ، سحر بعد از شستن حیاط اومد زیراندازو برداشت و رفت جلو در انداخت ، میوه و چای و تخمه و بنک و بیسکوییت اینا هم با خودش برد و با زنای همسایه نشستن به حرف زدن ، بچه ها هم داشتن با دوچرخه و اسکیت بازی میکردن تو کوچه ..
هوا از عصر کمی خنک تر شده ، جوری که همه م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب برقا رفت ، طی یک حرکت نادر ، سحر بعد از شستن حیاط اومد زیراندازو برداشت و رفت جلو در انداخت ، میوه و چای و تخمه و بنک و بیسکوییت اینا هم با خودش برد و با زنای همسایه نشستن به حرف زدن ، بچه ها هم داشتن با دوچرخه و اسکیت بازی میکردن تو کوچه ..<br>هوا از عصر کمی خنک تر شده ، جوری که همه میگفتن چقدر امشب هوا بهتر شده ، منم رفتم پیششون و کم کم دخترای همسایه و ماماناشون اومدن ، مجلسو دست گرفته بودم و حرف میزدم و بقیه می خندیدن ، خیلی خوب بود و خوش گذشت ، واقعا همسایه های خوبی ان ، با محبت ، شوخ ، خاکی ..<br>یه ماشین اومد رد شد آهنگ شاد لری گذاشته بود ناخوداگاه کل کشیدم ، یهو زدن زیر خنده ، یکی از خانما گفت هااا همین خوبه ، خودمم دلم میخواد همیشهههه عروسی باشم ، شادی رو دوست دارم ..<br>از هر دری حرف زدیم ، و ساعت نزدیکا ۱ بود که عباس اومد دیگه خدافظی کردیم اومدیم داخل ؛ سحرم سر شبی کباب درست کرده بود ، ظهر تو اون گرمای واویلا میخواست درست کنه نذاشتمش !!😐😐😐<br>واقعا لره 😂😂😂<br>واسه منم یه سیخ گوجه کبابی و قارچ گذاشته بود ، لر غلاف شده 😂😂<br>بله طاقت هم نیاوردم امروز سه بار لبنیات خوردم 😐<br>تازه سحر میخواد فردا برام دمپخت درست کنه ، با سیر ماست می چسبه ، اگه تا فردا نفسم راحت بالا اومد احتمالا سیر ماستو بزنم 😎<br>الان عباس داشت می‌ گفت خدایاااا چقدر خانما حرف دارن بزنن ، اصلا تمومی نداره موضوعاتشون 😂😂😂<br>گفتم ها واقعا قبول دارم ، چرا مردا انقدر کم حرفن ؟! یا بی حوصله ن واسه گفتگو در موضوعات مختلف ؟!<br>کلی تجربه لا به لای حرفای دیگران میشه بیرون کشید .. حرفای جدید ، اصطلاحات جدید ..<br>خلاصه خیلی خوب بود و امشب بر روح اموات اداره برق صلوات میفرستیم !!<br>گفتم قراره از هفته دیگه برقا دیگه قطع نشه ، الان دیگه ؟؟؟؟؟ الان که از گرما آب پز شدیم سه ماهه ؟! 😒<br>ولی بازم خوبه ، بی برقی واقعا سخته !!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/288/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کشفیات ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/287</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/287</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 02:02:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب من کشف کردم دلیل لایک نشدن پستا چیه !!
شما دیگه نمیتونی تو قسمت گشت و گذار پستارو لایک کنی ، چرا ؟!‌ چون میخواد بری تو وبلاگش و از اونجا بخونی ،‌ یعنی‌ پست گشت و گذار رو اگه باز کنی میتونی لایکش کنی !!
اینطوری واسه گرفتن امتیاز بازدید از ده وبلاگ هم خوبه ،‌ واسه اونایی که حوصله نداشتن اینکارو بکن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>خب من کشف کردم دلیل لایک نشدن پستا چیه !!<br>شما دیگه نمیتونی تو قسمت گشت و گذار پستارو لایک کنی ، چرا ؟!‌ چون میخواد بری تو وبلاگش و از اونجا بخونی ،‌ یعنی‌ پست گشت و گذار رو اگه باز کنی میتونی لایکش کنی !!<br>اینطوری واسه گرفتن امتیاز بازدید از ده وبلاگ هم خوبه ،‌ واسه اونایی که حوصله نداشتن اینکارو بکنن ..<br>احتمالا یا قانون جدید بلگیسه یا باگ خورده !!🤷🏻‍♀️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ناز داره ، نازخورم داره البته ، میگه همینطور الکی نمیشه رد شی ‌، باید توجه کنی بهم 😂💕</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/287/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>17</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برای نیکوتین هایت 😍🚬</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/286</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/286</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 00:00:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این بشر متضادترین شخص در زندگی‌ من با منه ، یعنی جز در ایرانی بودن باید بشینم فکر کنم در چه چیزی دیگه تفاهم‌ داریم که نزدیک به دو دهه تو زندگیم دارمش ..
از نظر اعتقادی که هِچچچچ ، پیش من قسمش به مولاست ولی یَکککک مرتیکه لامذهبیه 😂😂😂
نیکوتینی پرو مکس ، البته‌ نمیدونم الان پر قدرت استعمال میکنه یا ترک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>این بشر متضادترین شخص در زندگی‌ من با منه ، یعنی جز در ایرانی بودن باید بشینم فکر کنم در چه چیزی دیگه تفاهم‌ داریم که نزدیک به دو دهه تو زندگیم دارمش ..<br>از نظر اعتقادی که هِچچچچ ، پیش من قسمش به مولاست ولی یَکککک مرتیکه لامذهبیه 😂😂😂<br>نیکوتینی پرو مکس ، البته‌ نمیدونم الان پر قدرت استعمال میکنه یا ترک کرده که گمون نکنم 😂<br>رفیق وبلاگی من تو ۱۷ سالگیه ، از همون قدیما که کله خراب بود تا الان که آروم تر شده همیشه آدم خوش قلب و یه رو و با معرفتی بود ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>شاید تا حالا اینو بهش نگفتم ولی من همه تلاشاشو میدیدم که دستامو با حرفاش مشت میکرد و می‌‌ گفت با کمالگرایی بجنگ و شروع کن ..<br>همیشه کلی حرف بارم میکرد و تشر میزد بهم که چرا انقدر این دست اون دست میکنی و لفت میدی مسیر پیش روتو ؛ تو حرکت کن همه چی درست میشه ، و من وزنه سنگین کمالگرایی رو با بهانه های مختلف بسته بودم به پاهام و بعد از این همه سال فهمیدم که اگه به حرفش گوش میدادم الان کلی جلو افتاده بودم ، هنوزم خیلی دوست دارم به حرفاش گوش بدم ولی گوش نمیدم بهش خیلی 🤣🤣</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>می‌ گفت من فقط منتظرم تو یه روزی بیای اعتراف کنی و بگی کاششش به حرفات گوش میدادم تا سیر خفتت بدم 😂😂<br>چند ماه پیش اعتراف کردم که حق با تو بود اما بازم مسیر جدیدی پیش روم گذاشت ولی آیا من گوش دادم ؟! نه 😂😐<br>آهنگه که میگفت من‌ مال گوش ندادنم اصلا ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یادمه واسه شب بیداری هام همیشه گوشزد میکرد بهم که نکن اینکارو با خودت ، الان سنت کمه متوجه نمیشی ، ولی بازم تا همین الان که خدمتتونم شب بیداری هام برقراره ..<br>اماااا میخوام اعتراف کنم که آره ، شب بیداری اصلا کار درستی نیست و خواب شب نیاز بدنه ، اینو بعد از سی سالگی واضح تر فهمیدم !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>جنتلمن ما یه رفیق دلسوز و مهربون و با معرفته و انقدر این خصلتا در وجودش پر رنگه که تفاوت هامون به چشم نمیاد ؛ یا قابل حله !! <br>البته یه وقتایی گیس و گیس کشی میکردم تو وبلاگش ولی بعد می گفتیم بیخیال هرکی بره سی خودش 😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه اینا رو‌ گفتم که بگم امروز تولد این رفیق قدیمی ماست ، و من خیلی خیلی خوشحالم که از اون سالهای وبلاگی همچین دسته‌ گل با کیفیتی رو خدا گذاشت تو زندگیم ، که اگرچه توفیق دیدارش رو نداشتم جز در عکساش ، حتی صداشم پارسال شنیدم واسه اولین بار 😂 ، اماااا رد بوی خوشش تو ‌زندگیم هست ، بوی مرام ، بوی معرفت ، بوی مردونگی ، بوی رفاقت های با ارزش ، بوی خفت دادن های دلنشین 😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ان شاءالله همیشه بمونی برام و این رفاقت تا پیری ادامه داشته باشه ..<br>بسیار دوست داشتنی هستی و لایق همه صفت های خوبی که بهت نسبت بدم ..<br>امیدوارم سن جدید برات پر از موفقیت باشه ، رسیدن های شیرین ، پیدا کردن یه یار خوب از اونا که دوست داری ، جیب پر از پول ، پول پر برکت که هرچی خرج کنی بیشتر شه ، و هر آرزویی که در دل بزرگت  داری ..</strong></span></p><p style="text-align:center;"><span style="color:hsl(322,100%,50%);font-size:16px;"><strong>🚬😍 تولدت مباااااارک نیکوتینی جان 😍🚬</strong></span><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/286/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بلگیس ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/285</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/285</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 23:23:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میگه که تعداد کامنتات بیشتر از ده تا شده نمیشه جواب داد ، یه سریاش تایید شد ولی نشد جواب بدم !!  پستاتون هم لایک‌ نمیشه ؛ با توجه به یه دونه لایکی که تو پست قبلی بود واسه منم انگار اینطوریه !! 
یعنی‌ لایکتون برداشته شده بطور خودکار ..
تو را چه شده است بلگیس جان ؟!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>میگه که تعداد کامنتات بیشتر از ده تا شده نمیشه جواب داد ، یه سریاش تایید شد ولی نشد جواب بدم !!  پستاتون هم لایک‌ نمیشه ؛ با توجه به یه دونه لایکی که تو پست قبلی بود واسه منم انگار اینطوریه !! <br>یعنی‌ لایکتون برداشته شده بطور خودکار ..<br>تو را چه شده است بلگیس جان ؟!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/285/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>لبنی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/284</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/284</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 22:22:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ساعت ۸ بود که برقا رفت ، یه لبنی سحر درست کرده بود سفید بود البته ، از دیشب تو یخچال بود ، یهویی زد به سرم که برم بازسازیش کنم‌ و پر ملات تر نوش جانش کنم ..
ما به آش ماستی که شکل میگیره و کم آبه میگیم لبنی ‌، روغن خَش یا حیوانی یا کره محلی هم می ریزیم روش و میزنیم بر رگانمان ..
با ماست و‌ دوغ محلی ه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1079/1447;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g928791___Gallery.jpg" width="1079" height="1447"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>ساعت ۸ بود که برقا رفت ، یه لبنی سحر درست کرده بود سفید بود البته ، از دیشب تو یخچال بود ، یهویی زد به سرم که برم بازسازیش کنم‌ و پر ملات تر نوش جانش کنم ..<br>ما به آش ماستی که شکل میگیره و کم آبه میگیم لبنی ‌، روغن خَش یا حیوانی یا کره محلی هم می ریزیم روش و میزنیم بر رگانمان ..<br>با ماست و‌ دوغ محلی هم باید باشه که مزه بده ، تو ظرف روحی هم فقط باید بخوریش که قشنگ سنتی بودنش حفظ بشه !!<br>من عاااشق پیاز و سیرم ؛ البته چند ماهیه مقدارشو کمتر کردم ، ولی پیازچه رو نه ، اگه یه کامیون باشه حاضرم یه هفته صبح و ظهر و شب با نون گرم بخورم ازش 😂<br>از سیر و پیاز سرخ شده واسه خوشمزگیش استفاده کردم ؛ وسطی هم نعنا داغه ؛ با زرد چوبه هم زردش کردم و مقداری آویشن ریختم روش ولی تا درست شد سیر شدم ..<br>کلا هر وقت آشپزی میکنم (سالی ۳ بار مثلا 😐) تا آماده بشه سیر میشم ، الان دو قاشق از این لبنیه خوردم و سیر شدم !!<br>حتما درست کنید و امتحانش کنید خیلی خوشمزه ست ..<br>ما تو ایام بهار که میریم بیرون ،‌ آتیش روشن میکنیم و تو طبیعت همیشه برنامه آش ماست رو داریم ، دور آتیش میشینیم دست میزنیم شعر میخونیم میزنیم میرقصیم تا آماده شه !! 😍💕✨️🌸<br>وای دلم هوای بارونی و سرد و آتیش روشن کردن تو طبیعت رو میخواد ☹️<br>چیزی نمونده اسما ؛ ۶ ماه دیگه ست همه ش !!<br>یعنی ۶ ماه دیگه کجاییم و این مملکت به کجا رسیده !؟</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/284/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>رمان های تخیلی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/283</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/283</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 20:20:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ده پونزده سال پیش یه سایت بود پر از رمان ، یه سری رمان اونجا بود که با چه شوق و ذوقی دنبالش می کردم ، هر روز دو سه پارت مثلا ..
از این آرشام آرتامای مغرور که یه دختر ریزه میزه فضول باهاشون کل میندازه و عاشق هم میشن و پسره پولداره و چشمان عسلی داره و بوی عطرش تو راهرو میپیچه و ..
بعد دختره تو ماشین خ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>ده پونزده سال پیش یه سایت بود پر از رمان ، یه سری رمان اونجا بود که با چه شوق و ذوقی دنبالش می کردم ، هر روز دو سه پارت مثلا ..<br>از این آرشام آرتامای مغرور که یه دختر ریزه میزه فضول باهاشون کل میندازه و عاشق هم میشن و پسره پولداره و چشمان عسلی داره و بوی عطرش تو راهرو میپیچه و ..<br>بعد دختره تو ماشین خوابش میبره و پسره بغلش میکنه میبرش خونشون بهش دست هم نمیزنه و ..<br>هااا ارواح عمه ش ..😂😂<br>بعد من همون موقع هم باورم نمیشد این قضیه رو که چطور ممکنه تو با یه نفر بیرون باشی خوابت ببره اصلا ، هر چقدر هم خسته باشی و‌ کمبود خواب داشته باشی ، چطور ممکنه ماشینو نگه داره همچنان خواب باشی ..<br>چطور تر ممکنه یه نفر بغلت کنه نفهمی ؟! 😐😑<br>ببرت رو تخت و گاهی لباستم عوض کنه !! 😂😂<br>اصلا یه وضعی ..<br>منم که عادت خوابیدن تو ماشینو ندارم کلا با همون مغزی که این داستانا رو تا حدودی میتونست باور کنه ، بازم سخت بود برام باورش ..<br>مگه میشه همچین چیزی ؟! بگید که شما هم اگه بغلتون کنن بذارنتون رو تخت سه متر میپرید تو هوا 😂😂😂<br>بعد این آپشن کلا واسه من کنسله ، مگه اینکه طرف بدنساز و از این هیکل بزرگای خیلی قوی باشه ، کی میتونه این حجم از انسان رو‌ بلند کنه ؟!🤣🤣🤣<br>دیسک کمر و نخاع و رباتی و صلیبیش با هم میگه پووووک ، پاره میشه !! 😂😂😂<br>یهو یادش افتادم خنده م گرفت اصلا 😂😂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/283/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سَراکو ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/282</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/282</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 11:11:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب یه چیزی شنیدم ، با عقل این سنی که هستم عجیب بود ‌برام ، که عهههه چطور ممکنه ؟! 
بعد یه آن مچ خودمو گرفتم و بردمش به ۱۷ سال پیش ، یه پس گردنی زدمش و گفتم حواست باشه ها اسما ، تو هم‌ همچین کاری کردی قبلا ، تو اون سن برات عهههه نداشت ، یا اگه داشت بلاخره مسیری بود که اومدی ، مبادا قضاوت کنی !!😒🔪
ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>دیشب یه چیزی شنیدم ، با عقل این سنی که هستم عجیب بود ‌برام ، که عهههه چطور ممکنه ؟! <br>بعد یه آن مچ خودمو گرفتم و بردمش به ۱۷ سال پیش ، یه پس گردنی زدمش و گفتم حواست باشه ها اسما ، تو هم‌ همچین کاری کردی قبلا ، تو اون سن برات عهههه نداشت ، یا اگه داشت بلاخره مسیری بود که اومدی ، مبادا قضاوت کنی !!😒🔪</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>به نظرم سراکو به خیلیا نمیاد ..<br>سراکو یه کلمه لریه یعنی سرکوفت ، قضاوت ..<br>ما هر قضاوتی که‌ کنیم مثل اینه که دست خودمونو گرفتیم ؛ و یه جایی تو آینده قراره برسونیمش به همون جایگاهی که قضاوت کردیم ، فقط چون باید بفهمیم ما هم ممکنه اون کار رو انجام بدیم !!<br>یکی از آشناهامون هیچوقت سرکوفت نمیزنه به کسی ، میگه سراکو بهمون نمیاد ؛ سر خودمون درمیاد !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>کلا سعی کنیم حتی اگه قراره کسی رو قضاوت کنیم ، به سنش نگاه کنیم ، یه سری چیزا در یه محدوده سنی قابل قبول و قابل هضم تره ، کسی که سنش کمتره بقولا کله ش باد داره ، غرور داره ؛ لجبازیش بیشتره ؛ دوست داره خودش یه سری چیزا رو تجربه کنه ، خیلی تابع نصیحت و گوش بده به حرف دیگران نیست و ..<br>با سن ۳۰ سالگی نمیشه یه ۱۵ ساله رو شماتت کرد ، یه کم از خدا یاد بگیریم ، که تو هر سنی خطاهای ما رو نادیده گرفت ، و حفظ آبرو کرد برامون !!<br>لذاااا استغفار می کنم از اینکه بخوام به چیزی که شنیدم بگم عههههه ..<br>ان شاءالله همه مون در مسیر درست قدم برداریم و هرجایی که هستیم خدا به راه درست هدایتمون کنه !!<br>پناه بر خدا از شر شیطان رانده شده ..<br>تو قران هم در آیه ۱۲ سوره حجرات خداوند فرموده <br>بعضی از افکار و خیالات انسان گناهه !! باید مراقب باشیم دچارش نشیم !!<br> </strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/282/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سفر با بلاگیکسی ها ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/281</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/281</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 22:22:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگه قرار باشه با یکی از بلاگی ها بری بیرون یا مسافرت دوست داری با کی بری ؟! 😂
من آدم بیرون رفتن یا دیدار با دوستان مجازی نیستم کلا ‌، ولی اگه بودم هنوزم شناختم واسه انتخاب کافی نبود ، لازمه بیشتر بشناسمتون !! که اخلاقتون دستم باشه یه وقت چیزی نگم ناراحت بشید !!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>اگه قرار باشه با یکی از بلاگی ها بری بیرون یا مسافرت دوست داری با کی بری ؟! 😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>من آدم بیرون رفتن یا دیدار با دوستان مجازی نیستم کلا ‌، ولی اگه بودم هنوزم شناختم واسه انتخاب کافی نبود ، لازمه بیشتر بشناسمتون !! که اخلاقتون دستم باشه یه وقت چیزی نگم ناراحت بشید !!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/281/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>57</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آبنبات چوبی 🍭</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/280</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/280</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 21:21:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به شدت عاشق آبنبات چوبی ام ..
تو کمدم ‌، کشو ها ، کیف ، وسایلم ، همه جا آبنبات چوبی های رنگی پیدا میشه ، الان به بچه های فامیل بگن اسما میخواد از تو کیفش یه چیزی بهتون بده سریع میگن آبنباته ؟!😂
خاله آبنباتی ..
هیچوقتم تکراری نمیشه برام‌، متین اینا هر بار میرن سوپر مارکت میان تا واسه من آبنبات خریدن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i667640__.jpg"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>به شدت عاشق آبنبات چوبی ام ..<br>تو کمدم ‌، کشو ها ، کیف ، وسایلم ، همه جا آبنبات چوبی های رنگی پیدا میشه ، الان به بچه های فامیل بگن اسما میخواد از تو کیفش یه چیزی بهتون بده سریع میگن آبنباته ؟!😂<br>خاله آبنباتی ..<br>هیچوقتم تکراری نمیشه برام‌، متین اینا هر بار میرن سوپر مارکت میان تا واسه من آبنبات خریدن ..<br>یا وقتی میرفتم تو کوه ، این همه راه تا بالا میرفتم که رو یه تخته سنگ بشینم و آبنبات بخورم 😂😂<br>این‌ مربوط به اون بخش لطیف اسفندیمه ..<br>یا هر هدیه تولدی که برام میارن معمولا یه گوشه ش آبنبات چوبی میذارن ، حتی برچسب و استیکرای آبنباتی 🍭😍<br>الانم سحر رفته بود خرید ، یهویی اینو از کیفش دراورد و چقدر خوشحالم کرد ، چشام قلبی شد ، مثل این نینی های تپلی که ذوق میکنن همونطوری دارم با با عشق نوش جونش میکنم !! 😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خوشحال کردن من راحته نه ؟! 😍<br>خوشحال کردن دیگرانم همینقدر راحته !! <br>اگه قلق کسی دستمونه خداییش دریغ نکنیم ..<br></strong></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/280/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مافیای زیبایی و آرایش ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/279</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/279</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 17:17:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند روز پیش رفته بودم ریمل بخرم ، قبل عید چند تا خط چشم و ریمل خریده بودم ، هنوز سه تاشو دارم ، چون زیاد اهل آرایش نیستم دیر به دیر تموم میشه ، نگم با چه قیمتایی مواجه شدم ، باید محکم بغلشون کنم و قدرشونو بدونم 😐
انقدر شلوغ بود اونجا که باید تو صف میموندی تا نوبتت بشه ؛ تو همون فاصله داشت حساب بقیه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>چند روز پیش رفته بودم ریمل بخرم ، قبل عید چند تا خط چشم و ریمل خریده بودم ، هنوز سه تاشو دارم ، چون زیاد اهل آرایش نیستم دیر به دیر تموم میشه ، نگم با چه قیمتایی مواجه شدم ، باید محکم بغلشون کنم و قدرشونو بدونم 😐</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>انقدر شلوغ بود اونجا که باید تو صف میموندی تا نوبتت بشه ؛ تو همون فاصله داشت حساب بقیه رو اعلام میکرد ؛ اکثرا روتین پوستی بود ، ده میلیون ، پونزده میلیون  ..<br>چه پولی به جیب میزنه این مافیای تبلیغاتی روتین های پوستی !! خب اگه ادامه ش ندن پوست برمیگرده به حالت قبل که !! عملای زیبایی هم نگم چقدر زیاد شد ، هر روز این آمپولا رو یه جای صورتشون فرو میکنن !! یه روز فیلر ، یه روز ژل ، یه روز بوتاکس ..<br>چطور دلشون میاد ☹️☹️ <br>من عمرا دلم بیاد به غبغبم دست بزنم ، دوسش دارم ، مشکلی باهاش ندارم ؛ آدم تپل لپ داره ، غبعب داره و طبیعیه !! کسی جرات داره بگه فلان کارو کن ، برخورد میشه باهاش🔪😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خدا شاهده یکی از اینایی که روزانه حداقل ۵۰ نفرو سوزن کاری میکنه ؛ خط خنده خودشو دست نزده بهش ، حتی بوتاکس نکرده واسه خودش ، مرکز لیزر هم داره ولی میره خانه مومک !!!<br>بعد به دیگران میگی اینا رو ، نادیده میگیرن !! اگه خوب بود چرا خودش انجام نداده !!! یا لمینت ..<br>یه کلیپ دیدم تو اینستا از چندین دندونپزشک پرسیده بودن کدوم کار رو هیچوقت انجام نمیدی !؟ میگفتن کامپوزیت و لمینت !! بعد یه مدت مد شده بود دندونا آدامس شیکی سفییییید و درشت !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>الانم خدا شاهده بخش زیادی از این عملا فقط و فقط ناشی از تبلیغات اینستا و بلاگراست که آتیش انداختن به جون چهره عادی و طبیعی خانمای ایرانی !! کی گفته از چونه خوش فرم خودت بدت بیاد و بری چونه تو مثل فرعون کنی ؟! <br>کی گفته ابروهای طبیعی خودت زشته و باید بری لیفت کنی و پوستتو جر بدی و بکشیییش تو آسمون !؟ اصلا کی تعریف میکنه آدم زیبا چه فرمی باید داشته باشه !؟</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>متاسفانه انقدر به اسم زیبا شدن و حق انتخاب و آزادی این چیزا رو تو مخ یه سریا کردن ، که اگه بخوای انتقاد هم کنی سینه سپر میکنن برات !! <br>بعد الان نچرال بودن شده مد سال !!<br>لبای بدون ژل و ابروهای بدون خط ، مجددا افتادن به جون لباشون که ژلا رو دربیارن و خط لبا رو پاک کنن !!<br>این همه درد و زجر واسه چی ؟! چهره هایی که انگار صدتاشو تو خیابون دیدی ، شبیه به هم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>کاش به جای عمل های زیبایی ، همون هزینه رو صرف آموزشای اعتماد به نفس و دوست داشتن خود میکردن ، کاش انقدر درگیر ظواهر نباشیم و به درونمون رسیدگی کنیم !! شبیه کردن لب مثل شتری که یه کیلو خار خورده ، و گوشایی که شبیه خره ، جذابیتی واسه هیچکس نداره ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>حیف از این چهره های معصومانه و زیبا ..</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/279/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پذیرش یا فرصت ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/278</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/278</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 03:03:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سالها پیش یکی از پسرای فامیلشون خیلی خوشش میومد ازش ، باباش ‌گفت جنازه دخترمم رو دوشت نمیندازم ، من که ندیدم ولی شنیدم می‌گفتن آدم درستی نیست خیلی !! یه بار دیدمش انقدر حس منفی میداد چهره ش که ..
خلاصه دختره ازدواج میکنه و ۹ سال عاشقانه کنار همسرش زندگی میکنه ، هنوزم همدیگه رو دوست دارن ولی چون در ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>سالها پیش یکی از پسرای فامیلشون خیلی خوشش میومد ازش ، باباش ‌گفت جنازه دخترمم رو دوشت نمیندازم ، من که ندیدم ولی شنیدم می‌گفتن آدم درستی نیست خیلی !! یه بار دیدمش انقدر حس منفی میداد چهره ش که ..<br>خلاصه دختره ازدواج میکنه و ۹ سال عاشقانه کنار همسرش زندگی میکنه ، هنوزم همدیگه رو دوست دارن ولی چون در کنار هم بچه دار نمیشدن از شوهرش جدا شد ‌، دکترش می گفت شما جدا جدا میتونید بچه دار بشید ولی کنار همدیگه نه !!! عجیبه والا ..<br>و دختره میگه تو حق بچه دار شدن داری و جدا میشه که مرده بره سراغ زندگیش ولی ظاهرا کم و بیش با هم حرف میزنن و دوست دارن همو ..<br>مجددا پسر قبلیه خواستگاری میکنه ازش باباش میگه تو کلا از نظر اخلاقی مناسب خانواده ما نیستی ، و بازم جواب رد میده و پسره عقد کرده الان ..<br>شاید کسی از دور به این قضیه نگاه کنه بگه دختره اشتباه کرد ، ولی بعضیا حس کم بودن تو اون زندگی دارن ، میگن اگه دوسش دارم پس بذارم خوشبخت تر زندگی کنه ، آسونم نیست این انتخاب ولی علاقه و عشقش عمیق تر از این چیزاست !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>البته بگم مردایی که واسه بچه دار نشدن از همسرشون جدا میشن رو درک نمیکنم !! یا میرن زن دوم میگیرن ..<br>خب طرف که خودش نخواسته اینطوری باشه !؟ قسمت تو این بوده !! دل این زنو بکشنی که بچه داشته باشی ؟! ☹️<br>از طرفی حق میدم که یارو بخواد بچه داشته باشه ، و با خودش میگه یه فرصت دیگه به خودم بدم !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>بعضی از زنا هم خودشون واسه همسرشون میرن خواستگاری یا پیشنهاد میدن بهشون !!!<br>من که عمرااااا همچین چیزی رو نمیتونم تحمل کنم<br>ترجیح میدم نداشته باشمش تا کنار یکی دیگه ببینمش ..😐🔪</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/278/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>افراط در کمال ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/277</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/277</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 01:01:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خدای من ..
این چه کاریه که وقتی قابلمه رو گازه و میله هاش داغه ، واسه اون یه قطره روغنی که پاشیده رو گاز ، دست میکنی تو آتیش که تمیزش کنی ؟!
زنننننن مگه کجا میخوای فرار کنی !؟ بذار یه ساعت دیگه تمیزش کن وقتی سرد شد !! این حجم از حساس بودن میتونه زنگ خطر باشه !!
یا مثلا سحر وقتی غذا می خوریم و یه مقد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>خدای من ..<br>این چه کاریه که وقتی قابلمه رو گازه و میله هاش داغه ، واسه اون یه قطره روغنی که پاشیده رو گاز ، دست میکنی تو آتیش که تمیزش کنی ؟!<br>زنننننن مگه کجا میخوای فرار کنی !؟ بذار یه ساعت دیگه تمیزش کن وقتی سرد شد !! این حجم از حساس بودن میتونه زنگ خطر باشه !!<br>یا مثلا سحر وقتی غذا می خوریم و یه مقدار تو قابلمه ش میمونه ، اونو‌ میریزه تو قابلمه کوچیکتر که ظرف بزرگه رو بشوره !! <br>بعد هرچی هی مقدارش کمتر شه باز ظرفشو کوچیکتر میکنه !!😐😐<br>یعنی تا شب ممکنه سه بار ظرف عوض کنه ، میگه بدم میاد الکی فضا اشغال کنه ، وسایل تو یخچالم همین کارو میکنه ..<br>گاهی وقتا دعوا می کنم باهاش میگم به فکر خودت نیستی ، ولی گوشش بدهکار نیست ..<br>من رو لباس و شستن لباسا حساسم تا حدودی ولی واسه وسایل خونه و کمدام نه خداروشکر ، فکر میکنم این چیزا ربط داره به دوز بالای کمالگراییه !!<br>کافرم گرفتارش نشه ، البته دوز مخربشو میگم ، خیلی اذیت کننده ست گاهی اوقات ...<br></strong></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/277/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تولد ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/276</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/276</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 00:00:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[🩵🌸الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ 🌸🩵
 💕✨️ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ✨️💕
میلاد پیامبر رحمت و مهربانی 
و ولادت امام جعفر صادق(ص) رو به همگی تبریک میگم ..
ان شاءالله به یمن قدومشون
آرامش در روح و جسم ..
شغل و رزق حلال و پر برکت ..
فرزندان سالم و صالح ..
ذاتی نیکو ؛ دلی شاد ، حالی خوش ..
و عا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><span style="font-size:14px;"><strong>🩵🌸الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ 🌸🩵<br> 💕✨️ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ✨️💕</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>میلاد پیامبر رحمت و مهربانی </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>و ولادت امام جعفر صادق(ص) رو به همگی تبریک میگم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ان شاءالله به یمن قدومشون</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>آرامش در روح و جسم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>شغل و رزق حلال و پر برکت ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>فرزندان سالم و صالح ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ذاتی نیکو ؛ دلی شاد ، حالی خوش ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>و عاقبت بخیری قسمت هممون باشه .. 💕🌸😍🎀</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/276/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از زیر بغل تا اینستا ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/275</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/275</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 13:13:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وای واااای ، برقا راس ساعت ۱۲ رفت ، اسنپ گرفتم برم خونه ، من بو رو چند برابر دیگران حس میکنم ، یعنی خیلی چیزا برام بو داره ، بوی گرما ، بوی فریزر ، بوی تمیزی گازی که روی پارچه میمونه ، بوی مرد حتی ‌، نمیدونم‌ چطوری توضیح بدم ..
خلاصه به محض باز کردن در ماشین ، بوی خفیفی از عرق کسی که روز قبل پیاز خو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>وای واااای ، برقا راس ساعت ۱۲ رفت ، اسنپ گرفتم برم خونه ، من بو رو چند برابر دیگران حس میکنم ، یعنی خیلی چیزا برام بو داره ، بوی گرما ، بوی فریزر ، بوی تمیزی گازی که روی پارچه میمونه ، بوی مرد حتی ‌، نمیدونم‌ چطوری توضیح بدم ..<br>خلاصه به محض باز کردن در ماشین ، بوی خفیفی از عرق کسی که روز قبل پیاز خورده تا مغزم رفت ، به سختی جلوی بالا آوردنمو گرفتم ، مجدد قلم بینی به دادم رسید ، چند بار فرو کردم تو دماغم چند دقیقه ای بوش رو خنثی کرد ، دوباره بوشو حس کردم ، باز قلم بینی رو بو کردم تا رسیدیم !!! <br>مرد محترمی بود ولی اون بو حالمو بد کرد واقعا ..<br>سالها بود با همچین موردی برخورد نکرده بودم تو تاکسی و اسنپ !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینستای شما هم رفع فیلتر شده !؟ من چند وقتی هست بدون فیلتر میام بالا ، چه سرعتی هم داره بدون فیلتر ، امیدوارم تلگرامم رفع فیلتر کنن ؛ واقعا عالیه تلگرام ، اینستا رو دیگه به گند کشیدن متاسفانه ، شده صحنه نمایش برجستگی های اندامی بدن واسه جذب فالوور !!!!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>کلیپا رو یا از خط سینه شروع میکنن بعضیا یا پشت ..به چه قیمتی واقعا ‌..</strong></span></p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/275/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آخر هفته شاد ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/274</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/274</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 09:09:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبح اول هفته تون بخیر و شااادی ..😍🌸💕✨️
دیروز بلاخره خودمو راضی کردم که برم عروسی ، چون بین کل عمو ها و بچه هاشون خانواده ما و خواهر و داداشمو با خانواده دعوت کرده بودن و سه تا از پسر عموها ، میخواستن جشن شلوغی نباشه ، حدود ۷۰۰ نفری بودیم ، بیشترم شاید 😅
لباسا هم ترکیبی از مجلسی و محلی بود ، خیلی کم‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>صبح اول هفته تون بخیر و شااادی ..😍🌸💕✨️<br>دیروز بلاخره خودمو راضی کردم که برم عروسی ، چون بین کل عمو ها و بچه هاشون خانواده ما و خواهر و داداشمو با خانواده دعوت کرده بودن و سه تا از پسر عموها ، میخواستن جشن شلوغی نباشه ، حدود ۷۰۰ نفری بودیم ، بیشترم شاید 😅<br>لباسا هم ترکیبی از مجلسی و محلی بود ، خیلی کم‌ پیش میاد که لباس مجلسی بپوشیم ، همه لباس محلی ان ، زن و مرد هم با هم میرقصن و گاهی وقتا کنار هم ..<br>دستمالا هماهنگ با هم میرن بالا 😍💕<br>تفنگ هم‌ فقط دو تا برنو کوتاه دیدم ، انگار همنیشنی با بزرگان طوایف جواب داده و دارن جمع میکنن رسم تیر اندازی تو عروسیو ، بنده خدا هلی شات دار ، می ترسید تیر بخوره بهش میاوردش پایین که دیگه هشدار دادن و اوکی شد اینم ..<br>خلاصه خیلی خوش گذشت جاتون سبز ، تا حالا عروسی لری دیدین ؟!😍💃🏻</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ساعت ۵ خوابیدم و ۷ بیدار شدم ، وایفای سیستم قطع شده هرکاری میکنم نمیاد بالا ، امیدوارم اول هفته بازی در نیاره حوصلشو ندارم !! در حال حاضر هم زیر لبی چندتا فحش نثار این دو جوون کردم که بوی نکبت سیگارشون داره حالمو بد میکنه‌ و تهوع گرفتم !! نه‌ ماسک فایده داره نه عطر !! قلم بینی رو تست کنم ببینم چی میشه 😒</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>پ.ن : تا حدودی جوابگو بود ، فعلا بویی جز قلم بینی حس نمیکنم !!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/274/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دلم بارون میخواد ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/273</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/273</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 01:01:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i561_Shadmehr_Aghili_Baroon_Delam_Khast.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i561_Shadmehr_Aghili_Baroon_Delam_Khast.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/273/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>باگ تپلی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/272</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/272</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 00:00:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه باگ واسه افراد تپل اینه که دچار پر خوری عصبی بشن !!
بعد تصور کن واسه اینکه تپلی اعصابت بریزه به هم ‌، باگ تو باگ میشه!! 😐
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یه باگ واسه افراد تپل اینه که دچار پر خوری عصبی بشن !!<br>بعد تصور کن واسه اینکه تپلی اعصابت بریزه به هم ‌، باگ تو باگ میشه!! 😐<br></strong></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/272/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عشق نافرجام ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/271</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/271</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 17:17:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سالها پیش تو یکی از روستاهای اطراف شهر ما دختر زیبایی که تو گلفروشی کار میکرد ولی وضع مالی خوبی نداشتن ، عاشق پسر خالش میشه ، پسره هم خیلی دوسش داشت ولی هر کاری میکرد خانوادش رضایت نمیدادن ..
می گفتن باید یه دختر دیگه برات پیدا کنیم ‌، این مقاومت تا یه جایی ادامه داشت و در نهایت میبینه حریف خانواده...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>سالها پیش تو یکی از روستاهای اطراف شهر ما دختر زیبایی که تو گلفروشی کار میکرد ولی وضع مالی خوبی نداشتن ، عاشق پسر خالش میشه ، پسره هم خیلی دوسش داشت ولی هر کاری میکرد خانوادش رضایت نمیدادن ..<br>می گفتن باید یه دختر دیگه برات پیدا کنیم ‌، این مقاومت تا یه جایی ادامه داشت و در نهایت میبینه حریف خانواده نمیشه تسلیم میشه و به دختره میگه بودنمون با هم به نتیجه نمیرسه و جدا میشن !! <br>بعضیا میگن پسره قرار بود نامزدی کنه ،‌ یا دختری رو براش انتخاب کرده بودن ، که‌ خبر رسید دختره رفته رو تپه بلند شهر و خودکشی کرده .. :(<br>یه نامه هم نوشته بوده واسه خانوادش که چرا اینکارو کرده ، چند وقت بعد داداش دختره ، بیخ تا بیخ گردن پسر خاله رو به تلافی مرگ خواهرش میبره و یه قتل میوفته گردنش و دستگیرش میکنن ..<br>امروز یهویی این دختره اومد تو ذهنم ، گفتم شاید قستمش بود که فاتحه و صلوات این هفته رو به روح خودش و پسرخالش هدیه کنیم ، و همه کسانی که اگرچه کار اشتباهیه ولی با خودکشی به زندگیشون پایان دادن .. <br>امیدوارم اگه تا این لحظه خدا از‌ گناهشون نگذشته ؛ به حرمت خوبان درگاهش ، اونا رو ببخشه و بیامرزه ..<br>ممنونم میشم هم شادی روح اموات خودتون ، هم این دو جوون ، هم همه ی اونایی که از روی خشم یا ناراحتی ، زندگی خودشون رو پایان دادن ؛ فاتحه و صلواتی بفرستید !!💔</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>پ.ن : به رسم‌ پنجشنبه ها ..</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/271/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>19</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گرمای رمق گیر ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/270</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/270</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 15:15:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بی اعصاب خوابیدم بی اعصاب تر بیدار شدم ؛ بابا گفت جمعه میری عروسی ؟!‌ گفتم نه !!!
منی که انقدر عشق عروسی ام ، امسال دومین باریه که تصمیم ندارم برم ، اینا رو نشونه های خوبی نمیدونم ولی فعلا در سکوت ادامه میدم ، ان شاءالله درست شه همه چی !! 
از ساعت ۲ هم برقا رفته ، دارم آب پز میشم ، حالم واقعا داره ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>بی اعصاب خوابیدم بی اعصاب تر بیدار شدم ؛ بابا گفت جمعه میری عروسی ؟!‌ گفتم نه !!!<br>منی که انقدر عشق عروسی ام ، امسال دومین باریه که تصمیم ندارم برم ، اینا رو نشونه های خوبی نمیدونم ولی فعلا در سکوت ادامه میدم ، ان شاءالله درست شه همه چی !! <br>از ساعت ۲ هم برقا رفته ، دارم آب پز میشم ، حالم واقعا داره بد میشه ، یه آب انار تگری خوردم فایده نداشت ، گرما آدمو بی جون میکنه واقعا !! نمیدونم این کارگرای بنده خدا چطوری دوام میارن ..<br>به یاد قدیما برم تو حیاط آب بازی کنم بلکه خنک شم ،‌ نه حوصلشو ندارم ، گرما رمق آدمو میگیره ، خنکی هم‌ تو کارش نیست ، حداقل تا یه هفته دیگه ..<br>موهامم میخواستم رنگ کنم اونم بیخیالش شدم فعلا ، ای بابا :(<br>بیدار که شدم مامان گفت برات ماهی رو مزه دار کردم الان سرخش می کنم ، گفتم وای مامان نه ، از هر نوع گوشتی حالم بد میشه ، گفت ولی واسه تو گذاشتمش ، عذاب وجدان گرفتم ☹️☹️ مجبورم شب بخورم ازش ، که ناراحت نشه بنده خدا ..<br>احتمالا برقا که بیاد و خنک شه از مقدار غر زدنام کاسته بشه ، اگه تو رابطه بودم احتمال کات کردنم در گرما ۹۰ درصد میشد !! 😐</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>در هال رو باز گذاشتم بلکه باد بیاد ، انگار باد گرم سشواره ، شلواری که تو این گرما شسته بودم هم افتاده بود رو سکو  ، روی چوب لباسی آویزونش کردم رو طناب ، ۴ تا گیره هم زدم ولی خب ، مجدد شستمش و الان دارم نگهبانیشو میدم که خشک شه !! 😐</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خدایا شکرت واسه لباسای دیگه که نیوفتادن ، واسه نعمت آب ، نعمت سلامتی که تونستم با دستای خودم بشورمش ، واسه همین باد گرم که بهتر از هیچیه ، نیمه پر لیوانم ببینم همش غر نزده باشم 😄</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/270/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فرزند ناخلف ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/269</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/269</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 15:15:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه سند تو دستش بود ؛ تو این گرما دادگاه و پاسگاه رو دور زده بود ، گفت خودم شکایت کردم ازش ، خودم سند گذاشتم ، پر رویی کرد سندو برداشتم ، الان باز اومدم سند بذارم براش !! ظاهرا تفنگ کلاشینکف پیشش گرفته بودن ، به جرم خرید و فروش زندان بود .. گفتم پسرته ؟! گفت کاش همینم نداشتم هیچوقت !!
واسه همین چیزاس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یه سند تو دستش بود ؛ تو این گرما دادگاه و پاسگاه رو دور زده بود ، گفت خودم شکایت کردم ازش ، خودم سند گذاشتم ، پر رویی کرد سندو برداشتم ، الان باز اومدم سند بذارم براش !! ظاهرا تفنگ کلاشینکف پیشش گرفته بودن ، به جرم خرید و فروش زندان بود .. گفتم پسرته ؟! گفت کاش همینم نداشتم هیچوقت !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>واسه همین چیزاست که هر وقت واسه کسی میخوام دعا کنم میگم خدا اولاد سالم و صالح بهش بده اگه خیر و صلاحه ، نداشتنش بهتر از داشتن پسر بده ، پسری که یه مادرو به جایی برسونه که بگه کاش به دنیا نیومده بود .. </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خدا عاقبت جوونامونو بخیر کنه ، اینجا که یه سریا افتادن دنبال گنج و حفاری میکنن فقط ، کوه ها و زمینا رو سوراخ سوراخ کردن ، یه سریا تو کار شوتی ان ، جوونای ۱۸ ۱۹ ساله سند مرگشونو امضا میکنن و میرن ؛ میدونید شوتی چیه ؟! انقدر عکس جوون رو استوری ها هست !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یه سریا کشاورزی تو این هوای گرم ، تمام تلاششونو میکنن که خودشونو به دخل و خرج بسونن ، ولی بازم انگار باید بیشتر تلاش کنن !! <br>همه رو گرفتار کردن ، امیدوارم تبدیل به فتنه نشه این شرایط و دیگه خون از دماغ کسی نریزه ..<br></strong></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/269/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تیراندازی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/268</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/268</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 09:09:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم عمیقاااا یه صندوق تیر برنو میخواد ، تو فصل بهار ، هوای خنک ، نشونه بذارم و پشت سر هم تیر بزنم ..
سنگینی هیکلش تو دستم حالمو خوب میکنه ، لحظه کشیدن گردالی گلنگدن و جا کردن تیر تو مخزنش ، که مثل یه قطعه پازل سر جای خودش قرار میگیره ، تمرکزی که واسه نشونه گرفتن داری و اون لحظه هیچی جز هدف جلوی چشمت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>دلم عمیقاااا یه صندوق تیر برنو میخواد ، تو فصل بهار ، هوای خنک ، نشونه بذارم و پشت سر هم تیر بزنم ..<br>سنگینی هیکلش تو دستم حالمو خوب میکنه ، لحظه کشیدن گردالی گلنگدن و جا کردن تیر تو مخزنش ، که مثل یه قطعه پازل سر جای خودش قرار میگیره ، تمرکزی که واسه نشونه گرفتن داری و اون لحظه هیچی جز هدف جلوی چشمت نیست !! انگار دکمه سکوت تمام صداهای تو ذهنت زده میشه و منتظر شکستن اون سکوت با صدای تیره ..<br>حالمو خوب میکنه اون قدرتی که به شونه م ضربه میزنه موقع رها ‌کردن تیر ، مثل یه ماساژه با دستای قوی و پر قدرت .. از صداش لذت میبرم ، صدایی که‌ همین الان تو ذهنم داره رو تکرار پلی میشه !!<br>از همون چند ثانیه ای که طول میکشه تا تکون خوردن سنگ هدفو ببینی !! دقیقا مثل بچگی ها که بابا تفنگو میگرفت و میگفت ماشه رو فشار بده ، همیشه واسه فشار دادن ماشه برنو ذوق دارم ..<br>جمعه عروسی داریم ، فکر کنم رسم تیراندازی رو تا حدودی دارن جمع میکنن ، لاقل اونجا صداشو بشنوم ، دلتنگشم ، به خیر و شادی البته ☹️<br>♡<br>یکی از قشنگ ترین صحنه ها ، لحظه تمیز کردن و روغن کاری تفنگه ؛ انقدر براق میشه ، عروووسک ‌..<br>اصلا عجیب دلم‌ خواستش ، کاش خونه بودم الان لاقل نگاش میکردم ، اشک دلتنگی تو چشممه !!<br>قطعا خیلیاتون درکم نمی کنید !! ☹️😂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/268/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تنهایی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/267</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/267</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 05:05:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه روزایی آدم واسه آسیب دیدن خیلی خسته ست ..
یعنی دلش میخواد دست آدما رو بگیره و بگه امروز نه ، بذارید واسه یه روز دیگه که سر پا شدم !!
اون آدمی که خستگی تو رو دیده و درست تو همون روزا بدتر از هر دشمنی ؛ بی رحمانه بهت ضربه زده و بی تفاوت رد شده ، هیچوقت دیگه هیچیه تو نیست !!
با انفاق اون‌ یه دشمنه ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یه روزایی آدم واسه آسیب دیدن خیلی خسته ست ..<br>یعنی دلش میخواد دست آدما رو بگیره و بگه امروز نه ، بذارید واسه یه روز دیگه که سر پا شدم !!<br>اون آدمی که خستگی تو رو دیده و درست تو همون روزا بدتر از هر دشمنی ؛ بی رحمانه بهت ضربه زده و بی تفاوت رد شده ، هیچوقت دیگه هیچیه تو نیست !!<br>با انفاق اون‌ یه دشمنه که اگه پاش بیوفته بازم بدتر بهت آسیب میزنه !! <br>فکر کن بهشون بگی تنها کاری که میتونید واسه خوش شدن حال من بکنید اینه که کاری به کارم نداشته باشید ، فقط به حالم خودم بذارید منو ، ولی ...<br>کوتاه اومدن جلو همچین جماعتی یعنی نابودی روح و روان ، باید پر رو بود ، رک ، بی تعارف ..<br>کی مهم تر از خودت ؟! این همه سال کوتاه اومدی که دل کسی رو نشکنی ، یه جایی باید قید مهربونی و دلسوزی افراطی رو زد !! <br>این روزا هرچی دایره آدمای اطرافت کمتر باشه آرامشت برقرار تره ، همینه که همیشه با تمام اجتماعی بودنم ، تنهاییمو حفظ کردم !! توقع نداشتن از دیگران یکی از بهترین خصلتاییه که میشه پرورش داد در خودت و ضرر ندید !! سود خالص ..</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/267/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بابا ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/266</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/266</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 02:02:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه وقتایی اونقدر همه‌ چی ریخته بود به هم که جسمم شبیه یه چشم میشد که خیره ست به رو به رو ، که ببینه قراره چی پیش بیاد ..
ولی روحم سر خودشو بین دو تا دستش گرفته بود و گاهی از ته دل داد می کشید و گاهی از نفس میوفتاد ..
ولی همیشه تو بدترین شرایط سعی میکردم امیدم به خدا باشه و یقین داشته باشم که جز خیر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یه وقتایی اونقدر همه‌ چی ریخته بود به هم که جسمم شبیه یه چشم میشد که خیره ست به رو به رو ، که ببینه قراره چی پیش بیاد ..<br>ولی روحم سر خودشو بین دو تا دستش گرفته بود و گاهی از ته دل داد می کشید و گاهی از نفس میوفتاد ..<br>ولی همیشه تو بدترین شرایط سعی میکردم امیدم به خدا باشه و یقین داشته باشم که جز خیر چیزی نمیخواد برامون !! پس صبوری کردم و فهمیدم چه خوب که صبر کردم ..<br>امشب یه مسیر جدید پیش روی بابا قرار گرفت ، میدونم خیلییی براش سخت بود که این تصمیم رو بگیره ولی یقین دارم اگه گاهی یه سری چیزا به هم بریزه واسه اینه که سر جای درست خودش قرار بگیره ..<br>واسه این مرد که تو کل عمرش زحمت کشیده و سلامتی و عمر و وقت خودشو صرف راحتی خانواده کرد دعا میکنم ، از ته دلم ، که بتونه همیشه سر بلند باشه ..<br>واسه خودمم‌ دعا می کنم که بتونم ذره ای از زحمتاشو براش جبران کنم ..<br>اون موقع که ما می رفتیم گردش و مسافرت ، بابا فقط عکساشو میدید و ذوق میکرد ، ولی خودش مغازه رو ول نمیکرد ؛ می گفت نمیشه در مغازه رو ببندی !!<br>و هر بار اصرار میکردیم داد و قال میکرد و لج میکرد ، بعدشم قطعا دیگه هیشکی نمی تونست راضیش کنه ..<br>چند شب پیش یکی از آشناها می گفت تو کل این شهر دو تا مرد رو دیدم که تا نهایت انرژی و جونشون رو واسه بچه شون میذارن ، یکیش فلانی یکیش بابای تو ..<br>گفت اگه بابای من یه درصد باباتون تو مسیرم همراهیم میکرد الان صد پله افتاده بودم جلو ..<br>گفتم ولی تا این حد خوب نیست ، بابا خودش یه زندگیه ، یه شخصه ، پس خودش چی ؟! الان با عصا هم راه میره میوفته تو کوچه چون دیگه به سختی راه میره ، من دلم میخواد بابامو سلامت ببینم ولی هنوزم از این بدن خسته و پر از درد داره کار می کشه !! <br>زورم نمیرسه بهش ، خودشو از یاد برده ..<br>خدایا منو به جایی برسون که بتونم این خستگی ها رو ذره ای براش جبران کنم ، الهی آمین 💕🌸✨️</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/266/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اوقات خوب ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/265</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/265</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 15:15:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این دو روز روزای پر کاری بود برام ، دیشب تا ساعت ۱۰ شب بیرون بودیم با سحر و بچه ها ، وای وای چقدر گرووون شده همه چی ، دو تا جوون از کنارمون رد شدن میخواستن برن پیتزا بخرن ، رفیقش گفت اگه بیشتر از ۳۰۰ بشه میگه موجودی کافی نیست ‌، انقدر سحر فحش داد ، می گفت حسرت یه پیتزا رو هم به دل این جوونا گذاشتن !...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>این دو روز روزای پر کاری بود برام ، دیشب تا ساعت ۱۰ شب بیرون بودیم با سحر و بچه ها ، وای وای چقدر گرووون شده همه چی ، دو تا جوون از کنارمون رد شدن میخواستن برن پیتزا بخرن ، رفیقش گفت اگه بیشتر از ۳۰۰ بشه میگه موجودی کافی نیست ‌، انقدر سحر فحش داد ، می گفت حسرت یه پیتزا رو هم به دل این جوونا گذاشتن !! <br>وقتی برگشتم‌ انقدر خسته بودم که اگه دوش نمی‌ گرفتم چشام باز نمیموند که کارامو انجام بدم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>الان دیدم </strong></span><a href="https://untimely.blogix.ir/post/195/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7-stay-strong"><span style="font-size:14px;"><strong>اوقات عزیز من و وبلاگمو از نگاه خودش با قلم زیباش توصیف کرده</strong></span></a><span style="font-size:14px;"><strong> ، فارغ از اینکه چند درصد نگاهی که به من داره درسته ؛ از اینکه یه نفر میتونه ساده از کنار همه چیز بگذره ولی ترجیح میده مکث کنه و با هنری که داره دل دیگران رو شاد کنه خیلی برام ارزشمنده ، و فکر می کنم آدمایی که خوش قلب هستن این مدلی ان که میگن بذار من یه کاری کنم که‌‌ امروز یه نفر لبخند به لبش بیاد ‌و حس خوبی لا به لای خستگی هاش پیدا کنه !!<br>هر توصیفی که نوشته میشه از نظر من یه جمله نیست فقط ، توجهه ، وقت گذاشتنه ، که عمیق بخونی و سرسری رد نشی !!<br>ممنونم اوقات عزیز و خوش ذوق و خوش قلم ، منم وبلاگ شما رو خیلی دوست دارم ، حجم و عمق نوشته هات مثل خوردن سالاد ماکارونیه ، حتی اگه سنگین باشه بازم مزه تازگی داره برام و دوست دارم دنبالش کنم 😂<br>یه جاهایی انقدر ما رو میبری تو دل ماجرا که‌ گویی کتابی ، دفتری ، مجسمه ای ، دکمه لباسی چیزی تو اون محیط هستیم و داریم از نزدیک همه چیو تمام بعدی می بینیم !! <br>مرسییییی که وقت گذاشتی و یه پست از وبلاگتو هدیه دادی به من ، خیلی برام‌ ارزش داره و تو ذهنم میمونه همیشه ، امیدوارم منم یه روز بتونم این حال خوب و شادی ای که بهم دادی رو برات جبران‌ کنم !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خوشحالم که این محیط باعث شد با دوستان خوبی مثل شما آشنا بشم ؛ ان شاءالله این دوستی ادامه دار باشه و سال بعد این موقع بگم بیا منو از اول و با شناختی که بعده یه سال داری بنویس ، قطعا اون موقع جنگی بودنم دیگه به چشمت نمیاد 😂😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خیلی خیلی ممنونم ازت ، حالا سلاح تقدیم کنیم یا گل !؟ 🌸🔪😂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/265/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تسریع زمان ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/264</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/264</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 15:15:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شبا که هیچ ، نزدیک طلوع یکی دو ساعتی میخوابم ، روزا اگه بتونم دو سه ساعتی ؛ یعنی کلا روزی ۵ ساعت شاید ، بازم وقت کم میارم واسه کارام ، نمیدونم دچار تسریع زمان شدیم ، یا واسه من انقدر زود میگذره ؟! انگار رو سرعت دو برابره ، چشم رو هم بذاریم عمرمون گذشته ..
خداروشکر این وسطا یه بیرون رفتنی دورهمی ای ع...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>شبا که هیچ ، نزدیک طلوع یکی دو ساعتی میخوابم ، روزا اگه بتونم دو سه ساعتی ؛ یعنی کلا روزی ۵ ساعت شاید ، بازم وقت کم میارم واسه کارام ، نمیدونم دچار تسریع زمان شدیم ، یا واسه من انقدر زود میگذره ؟! انگار رو سرعت دو برابره ، چشم رو هم بذاریم عمرمون گذشته ..<br>خداروشکر این وسطا یه بیرون رفتنی دورهمی ای عروسی ای چیزی پیش میاد ، وگرنه احساس هدر دادن عمر داشتم ..<br>کتابامام هم همچنان رو میز تحریرم بدون استفاده چیده شده ؛ چون وقت نمیکنم بخونمشون ☹️ و اتفاقا خیلیییی دلتنگ حال و هوای کتاب خوندنم ، ان شاءالله پاییز بتونم در حالی که صدای بارون میپیچه تو خونه با عشق ورقشون بزنم و یکی یکی تمومشون کنم .. هایلایت های رنگی رو بکشم رو نوشته های مهم و ساعت ها غرق کلمات و جمله هاش بشم ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>هوا خنک که بشه دیگه میشه شبا رفت پیاده روی ، صبحا رفت بیرون کنار زمینای کشاورزی قدم زد ، هوس خرمالو کردم همین الان 😐☹️ از اون رسیده های کوچیکه شیرین .. <br> </strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/264/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دعا نویس تضمینی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/263</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/263</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 09:09:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چه اون موقع که همچین چیزی رو اولین بار دیدم
چه الان و هر وقت دیگه ، نمیتونم هضم کنم یه نفر چطوری میتونه انقدر راحت بیاد از خودش فیلم بگیره استوری تبلیغی بذاره و رمال و دعا نویس معرفی کنه ..
بعد در ادامه بگه دوستااان ناموس کفتار و مهره مار هم دارن ، کاملا تضمینی و کارش عالیه و فلان ..
اصلا اینکه یه ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>چه اون موقع که همچین چیزی رو اولین بار دیدم<br>چه الان و هر وقت دیگه ، نمیتونم هضم کنم یه نفر چطوری میتونه انقدر راحت بیاد از خودش فیلم بگیره استوری تبلیغی بذاره و رمال و دعا نویس معرفی کنه ..<br>بعد در ادامه بگه دوستااان ناموس کفتار و مهره مار هم دارن ، کاملا تضمینی و کارش عالیه و فلان ..<br>اصلا اینکه یه نفر اهل این چیزا باشه حالمو بد میکنه و هییییچوقت نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم ، حتی تو مجازی هم سعی می کنم هم کلام نشم با همچین افرادی !! <br>خدایی خیلی سطح آدمو میاره پایین این چیزا ، چطوری روت میشه اصلا بگی به همچین افرادی مراجعه می کنی ؟! چه برسه به اینکه بگی واسه خودت رفتی پیشش جواب هم داده !! 😐😐<br>واقعا آخرالزمانه ، شرم از یه سری کارا رفته رفته داره کمرنگ میشه !! مونده که فقط با لباس زیر برن تو خیابون ، البته کم و بیش داره به اونجاها هم میرسه متاسفانه !! هر کار تباهی رو واسه دور شدن از راه درست رو امتحان میکنن بعضیا ، واسه دیده شدن ؛ واسه پول دراوردن ، پس شان و شخصیت انسانی چی میشه ؟! چطور میتونن از اندام خودشون واسه دیده شدن تو اکسپلور استفاده کنن ؟! اون همه فحش و بد و بیراه رو تو کامنتا ببینن و حالشون بد نشه !؟ جنس بعضیا از هرچی هست از جنس زن و مرد ایرانی اصیل نیست ، هیچ آدم با اصالتی رو ندیدم که انقدر راحت خودشو در معرض فحش و حرفای ناموسی بقیه قرار بده !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>من تو پیجم دارم افرادی که پوشیده نیست لباساشون ، ولی هیچ مردی این اجازه رو به خودش نمیده بهش بگه بالای چشمت ابروئه ، چون متانت و ادب و اصالت دارن ، منظور من با ایناییه که عمدا یه کارایی میکنن که دیگران رو به واکنش مجبور کنن !! <br> </strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/263/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مادر نمونه ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/261</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/261</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 00:00:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی‌ از لذت بخش ترین کارا ، اینه که نینی کوچولوها و کودکان‌ رو عمیقا میبوسم ، اصلا اون لطافت و نرمی صورت و دستشون رو که لمس می کنم‌ انگار یه دست نرم کشیده میشه روی روحم !! خدایا من‌ چقدر عاشق بچه م ، از بچگی همینطور بودم و نوه های فامیلو خونمون جمع میکردم ، مثل مهد کودک میشد خونه ، اهل لاک خریدن نیس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یکی‌ از لذت بخش ترین کارا ، اینه که نینی کوچولوها و کودکان‌ رو عمیقا میبوسم ، اصلا اون لطافت و نرمی صورت و دستشون رو که لمس می کنم‌ انگار یه دست نرم کشیده میشه روی روحم !! خدایا من‌ چقدر عاشق بچه م ، از بچگی همینطور بودم و نوه های فامیلو خونمون جمع میکردم ، مثل مهد کودک میشد خونه ، اهل لاک خریدن نیستم ولی به جاش با لباس بچه همونقدر ذوق میکنم که دخترای دیگه با لوازم آرایش و لاکای رنگی رنگی .. <br>امروز دوست پسرعموم با خانومش و نینیش اومده بودن پیشمون ، وااای عاشق نینیش شدم ، چه آروم تو بغلم گردالی شده بود هیچی نمی گفت 😍💕🌸<br>مامانش می گفت مرد خوب واقعا نعمته ، بحث رو بی اعتمادی و اینا بود ، گفت قطعا جوونای خوب هم کم نداریم ، خداییش لرا اوضاع تعهدشون قابل قبوله ، خیلیاشون پایبندن ، اهل کار و زندگی ان ..<br>خلاصه من همین الان دلم میخواد نی نی های سه قلو داشتم 😂😍<br>خیلی باحاله چند قلویی ؛ ژنشو هم داریم ، همه اونایی که منو میشناسن میگن تو مهربون ترین مادر میشی 😍<br>یکی می گفت تو همسر خوبی هستی ، گفتم اینو نمیدونم ولی مادر خوب بودنو میتونم تا حدودی تضمین کنم 😍🌸💕👶🏻<br>دلم خرید لباس بچگانه میخواد ، یا اسباب بازی ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>از ته دل از خدا میخوام نینی سالم و صالح قسمت همه اونایی باشه که دلشون بچه میخواد 🌸💕</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/261/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نه به غر زدن ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/260</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/260</guid>
		<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 12:12:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[غر ؟! فقط شکر 😂😂
دیروز غر زدم‌ هوا آتیشه ، ساعت ۸ اومدم جلو در ؛ در بسته شد ، دیگه دلم نیومد زنگ بزنم سحر اینارو بیدار کنم ، به مدت نیم ساعت زیر سایه درخت نارنج کوچه منتظر موندم تا ماشین رسید ، البته سه دقیقه آخر دیگه دلم اومد ، خیلی تَششش بود 😐😂 تو این مدت فهمیدم که خروس همسایه که تو باغچه زندگی می...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>غر ؟! فقط شکر 😂😂<br>دیروز غر زدم‌ هوا آتیشه ، ساعت ۸ اومدم جلو در ؛ در بسته شد ، دیگه دلم نیومد زنگ بزنم سحر اینارو بیدار کنم ، به مدت نیم ساعت زیر سایه درخت نارنج کوچه منتظر موندم تا ماشین رسید ، البته سه دقیقه آخر دیگه دلم اومد ، خیلی تَششش بود 😐😂 تو این مدت فهمیدم که خروس همسایه که تو باغچه زندگی میکنه زنش سیاهه ، خودشم پاهاش پر پریه ‌، هیکل متوسطی داره اما دور زنش میگشت و مرد خوبی بود 😂<br>الانم برقا گفت فِرررت و رفت ، دقیقا راس ساعت ۱۲ ، اوج‌ گرما ، یعنی اینا هوشمندن یا کسی قطعش میکنه؟! انقدر دقیق !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>دلم یه آبتنی توی رود میخواد ؛ یا چشمه ای زیر سایه درخت ؛ بعدش گوجه خیار پیاز با پنیر و نون گرم بخوریم ، با آب گلاب خنک ، بعدش تختتت بخوابم تاااا ۹ ساعت ، ترجیحا شب باشه !! 😕</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/260/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آلاسکا</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/258</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/258</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 11:11:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوستالژی دهه شصت هفتادی های شهر ما این بستنی یخی هایی بود که بهش می گفتیم آلِسکو (آلاسکا) ..
عمه م وقتی بچه بودیم درست میکرد و خیلی خوشمزه بود ، جوری که هنوز هم شهری هام میگن دلتنگ اون آلاسکاها هستن و کاش یه بار دیگه میتونستن اون مزه رو تجربه کنن !! 
یه شب که رفته بودیم پیش عمه ، چون میدونست دوست دا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1079/1235;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c26396___Gallery.jpg" width="1079" height="1235"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>نوستالژی دهه شصت هفتادی های شهر ما این بستنی یخی هایی بود که بهش می گفتیم آلِسکو (آلاسکا) ..<br>عمه م وقتی بچه بودیم درست میکرد و خیلی خوشمزه بود ، جوری که هنوز هم شهری هام میگن دلتنگ اون آلاسکاها هستن و کاش یه بار دیگه میتونستن اون مزه رو تجربه کنن !! <br>یه شب که رفته بودیم پیش عمه ، چون میدونست دوست دارم برام درست کرده بود و دقیقا پرت شدم به روزای بچگی ، که بعد از کلی بازی کردن با بچه های محله میرفتیم خونه عمه و از این آلاسکاها می خوردیم ، اون یخی و شیرینی ای که از گلومون می رفت پایین یه جون دیگه بهمون میداد ..</strong></span></p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1079/1247;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/a34062__Gallery.jpg" width="1079" height="1247"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>وقتی عکسشو استوری کردم کلی پیام به دستم رسید که ما هم‌ میخوایم و کاش از این آلاسکا ها هنوزم وجود داشت ؛ منم طی یک حرکت سوپرایزانه زنگ زدم به عمه و گفتم میتونی برامون درست کنی ؟! قول داد این هفته درست کنه و من خبر بدم که دهه هفتاد شصتی ها برن پیشش و واسه چند لحظه هم که شده برگردن به بچگی هاشون 😍💕✨️<br>شهر شما هم از اینا داشت !؟ مزه ش یادتونه !؟</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/258/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غروب جمعه ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/257</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/257</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 02:02:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قبل از اذون‌ بود ، به آجیم گفتم چند وقته دلم رفتن به امامزاده رو میخواد ، اطراف شهرمون چندتایی امامزاده هست ولی امامزاده ای که گفتم همه ی کسانی که میرن اونجا آرامش اون مکان رو کاملا احساس میکنن ، فصل بهارش انقدر قشنگه که دیوونه کننده ست ، خلاصه رفتیم و اذون مغرب اونجا بودیم ؛ دو رکعت نماز زیارت و حا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:945/1349;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/187335___.jpg" width="945" height="1349"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>قبل از اذون‌ بود ، به آجیم گفتم چند وقته دلم رفتن به امامزاده رو میخواد ، اطراف شهرمون چندتایی امامزاده هست ولی امامزاده ای که گفتم همه ی کسانی که میرن اونجا آرامش اون مکان رو کاملا احساس میکنن ، فصل بهارش انقدر قشنگه که دیوونه کننده ست ، خلاصه رفتیم و اذون مغرب اونجا بودیم ؛ دو رکعت نماز زیارت و حاجت هم به نیت همه روی کاشی نزدیک ضریح خوندم ،چون وقتی دستمو میذارم رو کاشی حس میکنم مستقیم وصل شدم به زمین و انرژیش ، و داریم تبادل انرژی انجام میدیم !! نمیدونم اعتقاد دارید یا نه ولی من به سهم خودم دعاتون کردم ، یکی از دخترا رو هم ویژه دعا کردم که میدونم اعتقادی نداره 😄 </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>شما هم هر وقت می چسبید به ضریح پولاشو نگاه می کنید و یه کم حساب کتاب می کنید ؟! 😂😂</strong></span></p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:928/541;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v40954___.jpg" width="928" height="541"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>بعد وسط نماز یاد کتری واتوره افتادم 🤣🤣 یهویی کتریش اومد جلو چشمم !!😐😂 خلاصه زیارت کردیم و اومدیم بیرون همسایه مون هم با بچه هاش اومده بود ، گفتیم بریم پارک بشینیم بچه ها بازی کنن خودمونم چایی چیزی بخوریم ، فله ای و یهویی رفته بودیم البته 😂 ولی کلی خوش گذشت ، چقدر زن و مرد همسایه مون دعای خیر کردن برامون ، می گفت مامانتون خیلی در حق ما لطف کرده و یادمون نمیره ، حالا لطفش چی بوده ؟! چند باری که اینا کربلا بودن واسه دختراش غذا برده !! عادی ترین کاری که مامانم میکنه وقتی یکی از آشناها و همسایه ها زنِ خونه شون اینجا نباشه !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>مامانم خارج از اینکه مادر منه واقعا زن مومن و خوبیه !! حتی یک نفر ازش آزرده نشده تا الان ، امشب می گفت آروم بودن من به هیچ کدومتون نرسیده ، گفتم آره ما خیلی جنگی ایم😂😂 حتی صدای مامانم آرومه ولی ما نه ، عادی هم حرف میزنیم تن صدامون بلنده !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>بعدشم اومدیم خونه و دعوا شد تو کوچه ، چندتا از بچه دبستانی ها دعوا کرده بودن و یکیش چاقو و رینگ بوکس داشته ظاهرا ، مامانش اومده بوده داد و قال با پدر و مادر پسر همسایه ، اینا گفتن پسرتو تربیت کن اونم گفته چیزخوریش به تو نیومده و .. بعد هم رفته پیش بابام گله کرده که تو به متین گفتی با پسر من نگرده !! چون پسرش شر بود بابا گفت نگرد باهاش ، البته کاری به متین نداره و خدایی تعصبشو میکشه همیشه ولی کلا اهل دعواست و فضوله !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>گفتم سحر به عباس بگو تا یه دیه نیوفتاده پات بیا دنبالمون 😂😂 برادرزاده عباس گفت خودم میخوام برم ، دیگه باهاش اومدیم ساعت یک ، الانم قطعا خوابم نمیبره ، وایسم نماز بخونم‌ ان شاءالله بعدش بخوابم تا ۷ ، دو ساعتی بخوابم هم خوبه !!! اینم اندر احوالات امروز ما !!! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ان شاءالله فردا با حالی خوش بریم به استقبال شهریور ..😍💕✨️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>پ.ن : آب چشمه امامزاده هنوز از عید برقرار بود ، چند سال بود خشک شده بود ، به لطف موشکای ایران به امارات و کویت و پایگاه های آمریکا تو عراق ، و نابودی دکل های از بین برنده ابرها ، عید پر بارشی داشتیم و خداروشکر هنوز این چشمه رو هست 😍💕 چقدر خوشحال شدم دیدمش 😍</strong></span></p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1049/543;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/s822491___.jpg" width="1049" height="543"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1079/530;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/h21831__o.jpg" width="1079" height="530"></figure><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/257/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اراده رژیم گرفتن ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/256</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/256</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 22:22:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[طی یک حرکت عقده ای طور دیگه 🤣🤣🤣
آخرین ضربه رو بر پیکره این پرهیزات لبنیاتی زدم و یه لیوان گنده شیر رو با کیک سحر پز که تو قابلمه پخته بود (متوقف نمیشه هزار ماشاءالله ، حتی وقتی فر در دسترسش نیست 😂) زدم بر بدن ، و قید ماهی خوشمزه ای که مامان درست میکنه و عاشقشم رو زدم ، الانم انقدر احساس سنگینی و پر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:950/604;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z316858___Koloro.jpg" width="950" height="604"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>طی یک حرکت عقده ای طور دیگه 🤣🤣🤣<br>آخرین ضربه رو بر پیکره این پرهیزات لبنیاتی زدم و یه لیوان گنده شیر رو با کیک سحر پز که تو قابلمه پخته بود (متوقف نمیشه هزار ماشاءالله ، حتی وقتی فر در دسترسش نیست 😂) زدم بر بدن ، و قید ماهی خوشمزه ای که مامان درست میکنه و عاشقشم رو زدم ، الانم انقدر احساس سنگینی و پر بودن میکنم که دلم میخواد چشامو بذارم رو هم تخت بخوابم ، اما باید منتظر بمونیم عباس بیاد دنبالمون بریم ؛ عباسم آدم نصف شبیه ، یهو یک دو شب پیداش میشه 😂<br>خلاصه گاهی هم سخته پرهیز کردن ..<br>من همیشه میگم اینایی که اراده دارن و رژیم میگیرن واقعا آدمای قوی ای هستن ، فکر کن کیک خامه تزیین شده بمبی ، یا ناپلئونی و باقلوای عسسسسل جلو روت باشه ولی نخوری !! نخواید از من همچین چیزیو ..<br>همیشه میگم‌ من باردار بشم بچه م شانس بیاره خال خالی‌ نشه ؛ وگرنه مثل در یخچالای قدیمی که موز و میوه و حیوانات میچسوندن روش ، پوستش اون شکلی میشه چون مادرش دلش خواسته و دسترسی نداشته 😂<br>قربون لایه لایه های تپلیش برم 😍😂 عاشق نینی ام‌😍</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/256/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عقده ی لبنیات ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/255</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/255</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 18:18:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ظهر سیر ماست با دمپخت خوردم ؛ همزمان سیر ماست با شوید پلو ، الان باز ماست 😂😂
معلومه سه هفته عقده شو داشتم ؟!
احتمالا اگه بتونم تحمل کنم تا وسطای مهر نخورم ؛ نه نه نمیتونم 🤣🤣 
یه لبنی ای آش ماستی چیزی فکر کنم بخورم !! ولی خوده ماست رو سعی میکنم تحمل کنم !! زنده باد سلامتی 😍💕
تخمه و چای و میوه تقدیم ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k037032___Gallery.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g610557___Gallery.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j5320___Gallery.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p><span style="font-size:14px;"><strong>ظهر سیر ماست با دمپخت خوردم ؛ همزمان سیر ماست با شوید پلو ، الان باز ماست 😂😂<br>معلومه سه هفته عقده شو داشتم ؟!<br>احتمالا اگه بتونم تحمل کنم تا وسطای مهر نخورم ؛ نه نه نمیتونم 🤣🤣 <br>یه لبنی ای آش ماستی چیزی فکر کنم بخورم !! ولی خوده ماست رو سعی میکنم تحمل کنم !! زنده باد سلامتی 😍💕<br>تخمه و چای و میوه تقدیم به شما که موقع خوندن فشارتون نیوفته ؛ بریم واسه توضیح اینکه چرا نباید لبنیات بخورم !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>از وقتی که یادم میاد همیشه شدیدا عاشق لبنیات بودم ، چون اینجا همیشه شیر محلی می خریم و خودمون تبدیل به ماست می کنیم ، طبیعتا زیر ۲۰ کیلو نمیخریم دیگه ‌، و اینارو کی میخورد ؟!‌ اسما 😂😎<br>مثلا ۱۸ تا شیر سهمیه یه ماه تغذیه مدرسمون بود از اون مثلثی ها ، با خودم قند و پول میبردم همشو یه جا می نشستم میخوردم ، شیر بقیه رو هم میخریدم میاوردم خونه اونا رو هم میخوردم ، سه قابلمه بزرگ ماست رو تو یه هفته میخوردم ، کاسه کاسه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ولی از بچگی نزدیک پاییز و بهار که میشد یه حساسیت وحشتناکی میگرفتم و تا سه ماه ادامه دار میشد ، سرفه های شدید و نفس تنگی و ..<br>انقدر هم صدای سرفه هام رعد و برقی بود که یه بار زن همسایه اومد تا دمنوش آورده گفت دلم میسوزه براش که اذیت میشه بابت سرفه هاش اینو بش بده ، مامان گفت بهش میدم دارو محلی ولی فایده نداره !!<br>چرا دارو محلی ؟! چون از بچگی دکتر نمیرفتم !!😐😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یه بار از اول شهر دویدم تا وسطای شهر که آمپولم نزنه ، ولی گیرم انداخت بابا ، اما کلا از دکتر رفتن خوشم نمیومد هیچوقت !! الانم دوز این خوش نیومدنه رفته بالاتر ..<br>خلاصه گذشت تااا آخرین سال قبل از کرونا و دیگه از پا افتادم علنا ، جوری که نه‌‌ نشسته میتونستم بخوابم نه خوابیده ، نفس تنگی وحشتناکی که همه رو ترسونده بود ؛‌ مقاومتم با داد و قال بابا شکست و رفتیم دکتر ، یه اسپری آسم خارجکی برام نوشت از اینا که هورت میکشی داخل ، گفت در حدی که بتونی بخوابی استفاده کن بعد بذارش کنار !! سه روز بعد بهتر شده بودم خداروشکر ولی سرفه هام همچنان ادامه داشت !!<br><br>یهویی کرونا اومد و نگرانی رو تو چشم خانوادم میدیم ، که اسما با یه حساسیت این شکلی شد وای به کرونا که آدمای قوی و سالمو هم از پا میندازه ، منم وسواس کرونا گرفتم و تو اتاق خودمو حبس کردم ، غذامو میذاشتن پشت در و چیزایی که خودش یه پست جدا میطلبه !! تقریبا یک سال این وسواسه ادامه داشت تا اینکه نمیدونم از کجا ولی کرونا رو گرفتم ، حس بویاییم رفت ولی هیچ علائم دیگه ای نداشتم !!! حتی یک نفر باور نمیکرد ، از بهداشت به من زنگ زدن که اسما چطور ممکنه تو کرونا بگیری !؟ تو که نه میذاشتی کسی بیاد خونتون نه جایی میرفتی !!! گفتم مگه لای چوب گوجه سبز قایم شده باشه وگرنه نمیدونم 😂😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه یه دکتر بود ، دانشمند و محقق بود ، مخالف واکسن و با دلایل علمی هم می گفت ، چندباری می خواستن ترورش کنن حتی ، چون ضد مافیای پزشکی بود ؛ این بنده خدا گفت به مدت ۲۸ روز بعد از کرونا گوشت و لبنیات و چیزای آهن دار رو حذف کنید ، تا عوارض کرونا ها تو بدن نمونه !! از گوجه کبابی و کته و اینا استفاده کنید !! دارو هم فقط اولترا ویتامین سی ، گفت ویتامین دی و نوروبین تشدید میکنه و علت این کشتارها همینه اصلا !!! مقالات درمانی کروناش هم تو کشورای دیگه ثبت شد به نام خودش اتفاقا !! یعنی مسیرش درست بود ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>با خودم گفتم اسما ، تو که ۲۸ سال لبنیات خوردی ، بیا ۲۸ روز اینو بذار کنار شاید واقعا تاثیر گذاشت ، ولی میدونستم خیلی سخته ، واسه همین به مامان گفتم ذره ای لبنیات طی این مدت نذارید تو یخچال چون من اراده ندارم و ببینم میخورم 😐😂<br>بنده خدا هم‌ قبول کرد و در کمال ناباوری روز هشتم به شکل معجزه آسایی من خوب شدم ، بدون سرفه های ادامه دار ، بدون نفس تنگی ، بدون حال بد ..<br>ولی گول اون حال خوبو نخوردم و تا ۲۸ روز واقعا رعایت کردم !! هیشکی باورش نمیشد ، اطرافیانم هم وقتی کرونا میگرفتن چند نفری این کار رو کردن و دیدیم واقعا تاثیر گذاره !! و خوردن ویتامین دی و آهن حالو بد میکنه !!! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یعنی فقط یه حذف لبنیات منو از عذاب ۲۸ ساله حساسیت فصلی هام نجات داد !! بعده اون انقدر این سلامتی و حال خوب ارزشمند شد ‌که نزدیک پاییز و بهار که میشه میرم تو ترک لبنیات و تبدیلش کردم به ماهی یه بار ؛ اما همون یه بار پر از سیر و گردو و نعناع و خیار و گل محمدی و .. که قشنگ بچسبه بهم ، چند روز هم ممکنه تک سرفه های خفیف داشته باشم ولی دیگه مثل قبل نمیشم !! بستنی هم بخورم همینه تقریبا !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>جالبه با همین روش چند ساله وقتی میرم کربلا الحمدالله مریض نمیشم !! یعنی رعایت غذایی میکنم اونجا ، بیشتر سعی میکنم نون گرم با خیاری چیزی بخورم ، یا برنج و خورشتایی که گوشت نداره ، لیمو و‌ پیاز هم با خودم میبرم ، قشنگ بیمه میکنم خودمو 😂<br>حالا امروز بعد از سه هفته که از کربلا برگشتم به شدت هوس‌ ماست کرده بودم و‌ دیشب مامان برام درست کرده بود ، از دمپخت دیروز یه مقدارشو برداشتم واسه امروز ؛ شوید پلو هم داشتیم که از دوتاش با سیر ماست زدم بر بدن 😍💕✨️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>آخییییش آی بهم چسبید ؛ آی حال داد ؛ چشامو میبستم و مزه شو با تمام وجودم حس میکردم 😍😂<br>چون دیگه بعدش باید رعایت کنم و نزدیک پاییزیم ان شاءالله دفعه بعد میشه وسطای مهر ماه اگه بتونم جلو خودمو بگیرم !!! <br>همین الانم یه تک سرفه هایی اومده سراغم ؛ امیدوارم ادامه دار نشه ☹️☹️<br>این بود اندر احوالات اسما و لبنیاتش !! <br>شما هم اگه‌ هر نوع ویروسی چیزی گرفتید سریع کلسیم و دی و آهن رو حذف کنید تا زودتر خوب بشید!! چون بدون رعایت عوارضش میمونه و خرابکاری میکنه تو سیستم ایمنی بدن !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>پ.ن : علاقه من به ظروف روحی و قدیمی مشهوده در عکس یا بیشتر توضیح بدم !؟ 😂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/255/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عاشقی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/254</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/254</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 16:16:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب سحر ریز ریز می خندید ، میگم‌ چیه !؟ میگه فکر کن تو بگی میخوام برم دیت بعد چیزای عاشقانه بذاری استوریت 😂😂😂
گفتم سن‌ من از دیت گذشته ،‌ مستقیم محضر 😂😂
و خب من در رابطه م برعکس الانم و برخوردم با افراد عادی به شدت آدم اهمیت بده طوری میشم ، یه جاهایی از دستم در میره ، دیگه خیلی زیاد میشه این محبته...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>دیشب سحر ریز ریز می خندید ، میگم‌ چیه !؟ میگه فکر کن تو بگی میخوام برم دیت بعد چیزای عاشقانه بذاری استوریت 😂😂😂<br>گفتم سن‌ من از دیت گذشته ،‌ مستقیم محضر 😂😂<br>و خب من در رابطه م برعکس الانم و برخوردم با افراد عادی به شدت آدم اهمیت بده طوری میشم ، یه جاهایی از دستم در میره ، دیگه خیلی زیاد میشه این محبته ؛ از اونا که طرفو هار میکنه 😂😂<br>ورژن احساسی منو هر کی ببینه باور نمیکنه من همون اسمایی ام که با بیل میزنم تو سر اینایی که بهم ابراز علاقه میکنن 😂😂<br>جالبه همه اطرافیام میگن دوست داریم بدونیم تو عاشق میشی چه‌ شکلی‌ میشی 😐😂 <br>ولی یه تصمیم که به طور جدی میخوام عملیش کنم اینه که به هیچ وجه مسائل خصوصی و فیلمای شخصیمونه تو پیجم عمومی نمیکنم‌ ، نهایتا دو تا دستی چیزی ، اونم شاید !! برعکس راهی که بعضیا میرن و سریع از مرحله به مرحله خواستگاری و اینا میذارن تو پیجشون ؛ من حس خوبی بهم نمیده اینکار ؛ همونطور که این همه سال فعالیتم تو اینستا باعث نشد یه پست که عکس تکی خودم داخلش باشه بذارم ، با اینکه سحر خیلی اصرار میکنه که بذار دیگه عکستو 😄<br>استوری چرا ، نصف و نیمه ای تاری چیزی میذاشتم ، یا کلوز ؛ ولی اونم دیگه تصمیم ندارم بذارم !! <br>حالا ببینیم آقاییمون نظرش چیه🤣🤣🤣 نه که منم خیلی حرف گوش بده به آقایی ام 😂😂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/254/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قمر در عقرب ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/253</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/253</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 02:02:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با صدای بلند به طنین میگم اعصاب ندارم برو بخواب فقط ‌، در آرامش میگه چه خیرته خب !!؟؟ 
عاشقشم ، عاشق این ادبای به موقع ، جا داشت که بهم بگه چه مرگته !! دهانم را دوخت 😂😂
بعدشم باز داد کشیدم سرش ، دیگه کوتاه نیومد ، گفت بخدا میزنم تو سرت که جونت دربیاد ، صداتو بیار پایین !! 😂😂
قمر در عقربه ، تاثیر دار...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>با صدای بلند به طنین میگم اعصاب ندارم برو بخواب فقط ‌، در آرامش میگه چه خیرته خب !!؟؟ <br>عاشقشم ، عاشق این ادبای به موقع ، جا داشت که بهم بگه چه مرگته !! دهانم را دوخت 😂😂<br>بعدشم باز داد کشیدم سرش ، دیگه کوتاه نیومد ، گفت بخدا میزنم تو سرت که جونت دربیاد ، صداتو بیار پایین !! 😂😂<br>قمر در عقربه ، تاثیر داره یعنی ؟! :|</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/253/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سم زدایی آب زلال جزیره دنج ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/252</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/252</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 14:14:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز یه لینک و چندتا پیام دریافت کردم ، من لینک باز نمی کنم کلا بعد دیدم چند نفری راجبش نوشتن بازش کردم و با چند متر نوشته مواجه شدم ، گفتم عههه چه متن سنگینی ، چه ادبی چه نوشتاری ؛ معلومه یه آدم عاقل اینو نوشته ، آدمی که می فهمه ، آدمی که از عقلش استفاده کرده ، تجزیه تحلیل کرده ، خوب و بد رو تشخیص...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>دیروز یه لینک و چندتا پیام دریافت کردم ، من لینک باز نمی کنم کلا بعد دیدم چند نفری راجبش نوشتن بازش کردم و با چند متر نوشته مواجه شدم ، گفتم عههه چه متن سنگینی ، چه ادبی چه نوشتاری ؛ معلومه یه آدم عاقل اینو نوشته ، آدمی که می فهمه ، آدمی که از عقلش استفاده کرده ، تجزیه تحلیل کرده ، خوب و بد رو تشخیص داده ، بچگانه رفتار نکرده ، سعی کرده منطقی برخورد کنه ، اشتباهش رو یه جاهایی پذیرفته ، و حتی تلاش کرده که قانع و اثبات کنه که آدم قبلی ورژن واقعی اون نیست !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>من از اینکه بخوام با کسی بحث کنم و وقتمو بذارم واقعا بیزارم ، یعنی ارزش قائلم واسه زمانم ، شعور اینم دارم که خودمو قاطی چیزی که به من‌ مربوط نیست نکنم ، دیروز یه لینکی یکی از دوستام فرستاد گفت میری به فلانی رای بدی ؟! گفتم بذار ببینم چی میخواد ازم و فلانی کیه اگه اوکی بود آره<br>یعنی از روی احساس و تعارف به درخواست کسی بله نمیگم ؛ مگه اینکه خودم به این نتیجه رسیده باشم که اون کارو انجام بدم !! حتی اگه رفیق و فامیل و هر کیه من باشه .. پس تیم جمع کردن و این حرفا حرف بی اساسیه ، مثل اون آقایی که اشعار جنسی مینوشت و گزارشش رو دادم !! پس کسی منو ترغیب نکرد و خودم اینکارو کردم !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>دیروزم چندتا رفتار به شدت زننده و اوق آور تو این فضا دیدم ، و کامنتاشو که میخوندم هی بیشتر چندشم میشد ‌، که آدمی تا چه حد میتونه سطح خودشو بیاره پایین ، که عمداااا یه مسیر اشتباه رو واسه دیده شدن انتخاب کنه ؛ واسه اینکه تیتر نوشته ها بشه ، مثل یه قاتل که افتخار کنه تونسته یه نفرو بی گناه بکشه و اسمش شده تیتر مجلات ، قتل همیشه نفسی نیست ، گاهی رفتار و آزار بی دلیلی هنر یه آدمو می کشه ، گاهی انگیزه شو ‌و مثل دیروزی قلمشو ، به چه جرمی واقعا؟؟؟؟ چون یه نفر رفته نذری گرفته ؟!؟! و چیزایی که در ذهن خودش در قالب ناراحت بودن پرورش داده !؟ و خودشم قانع کرده که حق با خودشه ، چون حالش خوب نبوده و هر دلیل دیگه ای !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>بلاخره ما تو این جامعه در کنار هم زندگی می کنیم ، در این فضا هم فضای گفتگوگری داریم ، میتونیم اگه مشکلی داریم با کسی بهش بگیم و ازش دلیل بخوایم ، بگیم سوال شده برامون ، یا جواب میده یا نمیده ، اینکه تو وبلاگت به بی ادبانه ترین حالت ممکن سوالتو بپرسی و توهین کنی و بگی اعصابم خورد بود شاید خودتو قانع کنه ولی دیگرانو نه !!!<br>چطوره که اون موقع سن خودت رو سنِ زیر سوال بردن کسی که حداقل ده سال ازت بزرگتره میدونستی ، ولی وقتی واکنش نشون میده نسبت به رفتارت ، یهویی بچه میشی و سنت مناسب اون هجمه ها نیست !؟ اتفاقا کسی که سنش بالاتره حوصلش هم کمتر میشه معمولا ، خصوصا اگه متاهل باشه و بچه داشته باشه و درگیر اون باشه !!! پس این سفارش خودته که چطوری باهات رفتار بشه ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>صرفا چون حس کردی داری آدم بده میشی انقدر حالت بد شده ؟! پس تویی که تلاش میکردی آدمای عادی رو به زور آدم بده نشون بدی ، طرف مقابلت باید چه حالی داشته باشه !؟ واقع بینی خیلی چیز خوبیه !! <br>من تا الان اصلا کامنت بد تایید کردم ؟! به چرت و پرت گویی ناشناسا واکنش نشون دادم ؟! چون تو پیجم بقولا آب بندی شدم دیگه ، برام اهمیتی نداره که کسی بدون شناخت من بخواد قضاوتم کنه ، حتی قضاوت آدمایی که منو میشناسن هم برام مهم نیست ، ولی همه ظرفیتای یکسانی ندارن ؛ تو حال روحی یکسانی نیستن ، یکی میتونه یکی نمیتونه ، پس بهتره نسخه یکسان واسه همه نپیچیم !! اگه کسی حقی داره از حق خودش باید دفاع کنه !! اگه حرف باد هواست خب اونم نادیده بگیره و انقدر هایلایت نکنه حرف دیگرانو ، که خود اینکار هم جرم حساب میشه !! نشر مطلبی بدون اجازه اون شخص تو وبلاگت جرمه و میتونه شکایت کنه چه برسه به اینکه توهینم کرده باشه .. </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>نمیشه سنگ برداری بزنی به شیشه مردم اونو بشکنی بعد بگی چون نمای خونه ت شبیه خونه کسیه که ازش خوشم نمیاد پس باید شیشه هاشو بشکنم !! حتی در کودکان هم این قضیه منطقی نیست ،‌ چه برسه یه انسان بالغ !!!<br>من‌ اگه از لحاظ روانی و روحی ببینم حالم نیست میرم تو سکوت ، حتی با خانواده خودمم خیلی حرف نمیزنم که یه وقت نخوام بحث کنم باهاشون ، صرفا چون به هم ریخته م ؛ درست نیست رو آدمایی خالی کنیم که بی تقصیرن تو اون حال من ..<br>حالا میگیم متقضی سنت اینه ، هرچند همینجا افرادی با سن کمتر فعالیت دارن که اگه‌ خودشون نمی گفتن فکر میکردم سنشون بالاتره ، پس ۱۷ سال هم سن گوگولی فنچی نیست !! که نشه ازش توقع رفتار درستو داشت ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینجا که قطعااا نه ، ولی اینستا چون منو بهتر میشناسن و سالهای زیادی همراهم بودن ، اگه ازشون بپرسم پر رنگ ترین خصلت من چیه میگن مهربونی !! ولی تا یه جایی مهربونم ، نوه های ما اگه ازشون بپرسی کدوم عمه یا خاله رو بیشتر از همه دوست داری میگن اسما ، در حالی که با تمام مهربون بودنم جدی هم میشم اگه لازم باشه ، چون باید بفهمه فلان رفتارش ، فلان برخوردش ، فلان حرفش اشتباهه ، وگرنه بزرگ بشه فحششو به عمه ش میدن !!! <br>تربیت خواهر و برادر من میره زیر سوال ، بیشتر از اینکه بگن خودش تلاش نکرده ، میگن خانوادش نتونستن درست تربیتش کنن !! <br>اینکه کار خطایی بکنن و گریه کنن یا مظلوم بشن و فکر کنن من مثل مامان جونشون میگم بچه ست نمی فهمه ، همچین خبری نیست ، همینکه میدونسته فلان کارش اشتباهه یعنی فهمیده ست دیگه !! اگه میدونی فحش جنسیتی بده چرا به کسی که‌ نمیشناسی میگی همجنس باز ؟!؟؟ چرا خودت توهین جنسیتی میکنی ؟! میگی برو با خودت ور برو !!! پس اینکه کسی در قالب قربانی یا مظلوم بخواد خودشو قرار بده و عده ای فاز حمایت گری بردارن برام قابل هضم نیست !! میخواد خوشتون بیاد میخواد بدتون بیاد ..<br>به کسی هم چک ندادم که همیشه قراره با رفتار گوگولیانه ای از من مواجه بشه ، جایی که باید رک باشم هستم .. این رفتارم خیلی زننده ست که یه جا هیزم رو آتیش بشی و فرداش تبدیل بشی به آبی خنک که میخواد اون آتیشو بخوابونه !!😒😒</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>نذری گرفتن چه ربطی به این حکومت داره !؟ هر کی طرفدار اسلام و دینه یعنی طرفدار حکومته ؟! که اگه باشه هم باز اون آدم طبق تحقیق خودش و انتخاب خودش طرفدار شده ، و لابد دلایل کافی داره واسه حمایت !! میتونی سوال بپرسی ازش شاید قانعت کرد ، اگه هم نخواست پاسخ بده حق خودشه و بحثی نیست دیگه !! فحششو چرا به دیندارا میدید !؟ <br>از طرفی وقتی کسی بدون هیچ شرمی و با افتخار میگه هدفش چیه و با پر رویی تو کامنتش نوشته بود که من می خواستم برم ،‌ گفتم قبلش هرچی تو دلم هست رو بریزم بیرون بعد برم ؛ یعنی اگه سکوت می کردیم و هیچی نمی گفتیم ممکن بود نفر بعدی هر کدوم از ماها باشیم !! پس پیشگیری بهتر از درمانه ..<br>تو اینستا کامنت توهین و کفر گویی ببینم بلاک میکنم ، حتی اگه تو کامنتای پیج یه نفر دیگه باشه ، مجازی همچین دنیای بزرگی هم نیست که احتمال فحش دادن اون آدم تو دایرکت منم در حد صفر باشه ، پس این میشه یه جور پاکسازی و امن کردن محیطی که دارم توش فعالیت می کنم !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینجا ۱۷ ساله هایی داریم که بچه دارن ، خونه زندگی واسه یه مرد بالغ تشکیل دادن ، پس این سن هم سن کمی نیست که بخواد بولد بشه ..<br>اون متنی هم که نوشته شده نوشته ی یه بچه نیست  .. نتیجه میگیریم که میفهمه و عاقله و بزرگه که به همچین درکی از رفتارش رسیده و‌ نشسته تحلیلش کرده !!<br>ضمن اینکه نوه ما با ۷ سال سن اگه رفتار بدی داشته باشه قطعااا باهاش در حد خودش برخورد می کنیم !! مثلا یکی از دوستاش لکنت زبون داره اینو فهمیده که همچین مشکلی مسخره کردن نداره و اتفاقا فقط با طنین دوسته چون کنارش احساس امن بودن داره !!<br>کسی که ۱۷ سالشه قطعا در حد خودش باید اینو بدونه که مسخره کردن دیگران و زیر سوال بردنشون با خشونت بدون منطق و ادب کار اشتباهیه و نباید بهش افتخار کنه !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>ماها که خانواده همدیگه رو نمی شناسیم ، ماها که نمیدونیم فلانی چطوری بزرگ شده ، چه سختی هایی رو داره تحمل میکنه ؛ ظرفیتش چقدره ..<br>ولی رفتار ما تو این فضا باعث میشه بگن رحمت بر شیر پاک مادرت یا بگن مادرت تربیت یادت نداده !!<br>کلام ما باعث میشه بگن حرفات تاثیر لقمه حلاله ، یا بگن فلان فلان شده ..<br>شخصا حتی‌ اگه کسی تو اینستا بدترین فحشا رو بهم بده سعی میکنم حتی یه دونه فحش به خانوادش ندم ، شاید اونا آدمای درستی ان و اون بچه خودش مسیرشو کج رفته !! پس اینکه کسی میاد توهین میکنه به خانواده ت نتیجه رفتار اشتباه خودته که باعثش شدی !! اگه میخوای توهین نشنوی پس رفتاری داشته باش که در شان خانوادته ، چرا کسی به آقا متین فحش نمیده !؟ چند سالشه این گل پسر !؟ چطور میتونه انقدر متین و مودب باشه ؟! پس همه ی ماها هم میتونیم !!! یه جاهایی بحث نتونستن نیست ، بحث نخواستنه !! بحث افتخار کردن به کار اشتباهیه که میکنه و پشیمون نیست !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>این قضیه هم ان شاءالله اینجا تموم شده باشه و بیشتر از این ادامه پیدا نکنه ، ولی اگه همین باعث بشه تجربه ای در ۱۷ سالگی کسب کنه و در ادامه زندگی به کارش ببره خیلی عالیه !!<br>- وقتی از کسی یا چیزی ناراحتی سکوت کن و نباش ، آدما کیسه بوکس ما نیستن که وقتی ناراحتیم روی اونا خالیش کنیم و مشت بزنیم بهشون ، چون اصلا قابل قبول نیست اینکه بگی به هم ریخته بودم ..<br>این همه قتل و درگیری که بر اثر یه لحظه عصبانیت اتفاق افتاده ، پس کنترل خشم رو باید تمرین کرد !!<br>- آدما رو بدون شناختشون نباید قضاوت کرد .. <br>- به تعداد آدمایی که تو دنیا وجود دارن افکار متفاوتی هم وجود داره ، اینکه یه نفر شبیه ما فکر نمیکنه یا عقایدش متفاوته ، اگه ظرفیت پذیرشش رو نداریم دنبالش نکنیم ، به همین سادگی ..<br>و صدتا نکته دیگه که میشه ازش کشید بیرون و از حوصله من خارجه !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>اینم آخرین چیزی که در این مورد گفتم و تمام !! کامنتا رو هم میبندم چون وقت جواب دادنم ندارم ، به اندازه کافی یه قضیه لوس و بی مزه وقت همه رو گرفت ؛ و دلخوری واسه دیگران به وجود آورد ، و سم درونشون به آب تمیز و زلال جزیره دنج بلاگیکسمون قاطی شد ، پس به هر شکلی که میتونیم سم زدایی کنیم و تلاش کنیم این گوشه دنج رو به آرامشی که قبلا داشت برگردونیم !!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/252/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>با احمق ها مدارا نکنید !!</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/251</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/251</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 01:01:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه احمق یه سنگو میندازه تو چاه ..
۹ تا آدم عاقل نمیتونن درش بیارن !! 😒
فعلا همین ، برم‌ کارامو انجام بدم اگه حوصله داشتم میام حرف میزنم ، اگه نه هم دیگه همون جمله بالا !! ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یه احمق یه سنگو میندازه تو چاه ..<br>۹ تا آدم عاقل نمیتونن درش بیارن !! 😒</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>فعلا همین ، برم‌ کارامو انجام بدم اگه حوصله داشتم میام حرف میزنم ، اگه نه هم دیگه همون جمله بالا !! </strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/251/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بیتالک ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/250</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/250</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 09:09:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه لحظه یاد بیتالک افتادم ، چقدر دوران خوبی بود ، اون موقع دانشجو بودم ، داییم اینجا نبود میرفت سر کار ، منم پیش زندایی و دخترداییم بودم ، خیلی با هم صمیمی بودیم همیشه ؛ با اینکه خونه آجیمم بود ولی اکثر وقتا خونه داییم بودم ؛ اسمم باران ۷۵۱۱۱ بود ، یکی از گنگای بیتالک بودم ، از این عکسا و نوشته های...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یه لحظه یاد بیتالک افتادم ، چقدر دوران خوبی بود ، اون موقع دانشجو بودم ، داییم اینجا نبود میرفت سر کار ، منم پیش زندایی و دخترداییم بودم ، خیلی با هم صمیمی بودیم همیشه ؛ با اینکه خونه آجیمم بود ولی اکثر وقتا خونه داییم بودم ؛ اسمم باران ۷۵۱۱۱ بود ، یکی از گنگای بیتالک بودم ، از این عکسا و نوشته های شاخ و جنگی میذاشتم ، اون موقع البته خیلی جنگی بودم 😂😂 الان آرومم تقریبا .. </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یه آپشن داشت که میزدی افراد نزدیک ، با ذکر متر برات می گفت کی بیتالک داره ؛ اگه می خواستی هم می تونستی باهاش چت کنی ، که از اینکارا نمیکردم خدایی .. قبلش هم برنامه نیمباز بود ؛ بعدها تلگرام اومد ، واتساپ اومد ، اینستا اومد ، اوج آپشنش این بود که کلیپ های پونزده ثانیه ای میذاشتی ؛ اون موقع هم فضاش خوب بود ، مثل الان نبود که یه سری از بلاگرا به گند کشیدن مجازی رو ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>رفیقم چند وقت پیش باهام حرف میزد ، می گفت اسما اون موقع که ما اصلا تو فاز مجازی نبودیم یادته وبلاگ داشتی ؟! می رفتیم کافینت واسه نمونه سوالا تو میرفتی وبلاگت 😂😂 یادم نمیاد چرا به اونا وبلاگمو داده بودم ، گفت خیلی خوب می نوشتی !! تو همیشه قلمت عالی بود !! منم اصلاااا لو ندادم که بعده هفده سال دوباره برگشتم به اینجا ، گفتم آره بلاگفا چیزامونو که پاک کرد دیگه نرفتم بلاگفا ، دیگه اینستا اومد و کسی خیلی نمیره اینجور جاها ..😐😂 </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>یعنی سالها بعد قراره برنامه دیگه ای بیاد که ما بگیم یاد اینستا بخیر !؟ فکر نمیکنم ، چون شدیدا غول شده برا خودش ، البته هوش مصنوعی چرا ، میتونه تهدید باشه واسه همه چی از جمله مجازی های قدیمی تر ..</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>همین الانم تهدیده واسه مشاغل مختلف ، اینکه رایگان یا با قیمت پایین دارن ازش کار میکشن منو یاد تله میندازه !! که عادت کنن بهش بعد بگن پولی شده و بذارنشون تو خماری که پول بدن !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>خلاصه که من از قدیم با مجازی میونه خوبی داشتم ، رفیقای هفده ساله هم دارم تو این فضا ، نسبت به باقی فضاها ، وبلاگی ها اکثرا آدمای مودب و خوبی ان ، قطعا که افراد سمی هم ممکنه وجود داشته باشن ، ولی آدم حسابی هاشون بیشتره ، کافیه سرمون تو زندگی خودمون باشه ، گیر الکی ندیم به کسی ، اگه با عقاید کسی موافق نیستیم دنبالش نکنیم و با آدمایی تعامل داشته باشیم که بتونیم درصدِ تفاهم بالایی باهاشون پیدا کنیم !! </strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>افرادی که اینجان قطعا در دوز پایین هم که شده اهل مطالعه و هنر و تفکر هستن ‌ ، واسه همینه که میگم آدم حسابی ان ، ان شاءالله ده سال دیگه این دوستی به رفاقت برسه و بگیم یادش بخیر ده سال پیشا ، چقدر زود گذشت !! ان شاءالله🌸✨️💕😍</strong></span></p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/250/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>29</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از یاد رفته ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/249</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/249</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 03:03:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همیشه پر از احساس بود .. وقتی ازدواج کرد دیگه کمتر وقت میکرد به احساسش رسیدگی کنه .. اونقدر غرق مهمون داری و پخت و پز میشد که نهایت احساسش میشد یه تزیین جانانه و زیبا روی سطح غذاهایی که پخته بود .. هیچوقت اونطور که لایق احساسش بود باهاش برخورد نمیکردن و دیگه عادت شده بود براش .. بیست سال گذشت و حالا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>همیشه پر از احساس بود .. وقتی ازدواج کرد دیگه کمتر وقت میکرد به احساسش رسیدگی کنه .. اونقدر غرق مهمون داری و پخت و پز میشد که نهایت احساسش میشد یه تزیین جانانه و زیبا روی سطح غذاهایی که پخته بود .. هیچوقت اونطور که لایق احساسش بود باهاش برخورد نمیکردن و دیگه عادت شده بود براش .. بیست سال گذشت و حالا دغدغه بچه هاش اونقدر براش زیاد بود که حتی نمیشد غذاهاشو آرایش بده ، کل خوابش شده بود سه ساعت در روز !! و باز هم اونطور که باید قدر دان تلاشش نبودن .. دیگه انگار احساسش یه گوشه مونده بود و خاک میخورد .. هر بار میدیدمش دلم می خواست بهش بگم حواسم بهت هست .. با یه حرف با یه جمله احساسی اشک تو چشماش جمع میشد و می فهمیدم زیر کوهی از خاکی که روی احساسش خوابیده هنوزم چیزی مثل یه نبض میزنه و جون داره ..<br>میدونی این سرگذشت فقط مختص به یه زن نیست ، من زنای زیادی رو دیدم که به اینجا رسیدن ، که از تمام احساسشون یه نبض مونده و هنوزم اطرافیانش متوجه نیستن با این زن چیکار کردن !! کاش قدر بدونید ، کاش حواسمون به آدمای زندگیمون باشه ..آدمایی که با یه تبریک تولد گفتن ما اونم وقتی که انتظارشو ندارن حواسشون میره پی خودشون که وجود دارن ، نمیخوام یه طرفه قضاوت کنم و بگم خودشون کاملن و ایرادی ندارن ، نه اتفاقا بعضیاشون شاید اخلاقای نادرستی هم دارن ‌، ولی اون تنها بودن تو زندگیشون ناراحت کننده ست !!☹️ </strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/249/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قابلیت جالب خانما ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/248</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/248</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 00:00:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز نارنجی می گفت شما خانما همیشه حرف دارید ، بعد بهش فکر کردم و دیدم آره ، چه جالبه ، اینکه اگه یک ماه کنار کسی بشینی بازم موضوع واسه حرف زدن داری ، بدون اینکه حرف تکراری ای بزنی !!
امشب همسایه سحر اومد پیشمون ، برقا رفته بود ، از هر دری حرف زدیم ، شاید سی تا موضوع متفاوت 😂😂
یادم افتاد به این قاب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>دیروز نارنجی می گفت شما خانما همیشه حرف دارید ، بعد بهش فکر کردم و دیدم آره ، چه جالبه ، اینکه اگه یک ماه کنار کسی بشینی بازم موضوع واسه حرف زدن داری ، بدون اینکه حرف تکراری ای بزنی !!<br>امشب همسایه سحر اومد پیشمون ، برقا رفته بود ، از هر دری حرف زدیم ، شاید سی تا موضوع متفاوت 😂😂<br>یادم افتاد به این قابلیت جالبی که فقط خانما دارن ، دقت به جزئیات و از چند زاویه تحلیلش کردن ، حس میکنم‌ مردا اگه زیاد حرف بشنون حالت تهوع میگیرن 😐😂<br>چند روز پیش یه وکیل اومده بود قهوه بخوره پیش کافه کناری ، یک سااااعت این بشر حرف زد ، راجب پرونده هاش و این چیزا ، پسره بنده خدا همیشه ۱۲ ظهر میره خونشون ، تا ۲ ظهر نتونست بره ، هرچی میرفت بیرون ، هرچی میخواست این وکیل ولش کنه اونم بی وقفه ادامه میداد ، وقتی رفت پسره بغض کرده بود آی فحش میداد بهش ، گفت حالم داره بد میشه ، الان میارم بالا ، فلان فلان شده ی آشغال ، فلانه خودت و شغلت و‌ پرونده هات 😂😂<br>میگفت چیز تو پول قهوه ای که دادی ، نزدیک بود کفر بگه دیگه ، با همون حال بد خدافظی کرد و رفت !! <br>خلاصه باید تلاش کنیم زیاد با مردا حرفا نزنیم ، در حد نرمال ، معمولا جزئیاتایی که ما میبینم براشون مهم نیست خیلی !! یا یه چیزایی واسه ما بزرگ دیده میشه که واسه اونا اصلا دیده نمیشه  !! تو ذهنش خودشون میگن چه حوصله ای دارید به این چیزا فکر میکنید 😂😂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/248/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>همچنان گرما می تازد ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/247</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/247</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 08:08:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یا خدااااا از این هوای شرجی و‌ گرما ، پس کی هوا خنک میشه دیگه !؟ فکر میکردم بعده اون بارون و تگرگایی که به شیشه های نورگیر و ماشینا خساراتی هم زد از شدت حجم و بزرگیش ، هوا بهتر میشه ولی نه تنها گرما موند ، شرجی هم بهش اضافه شد !!
پریشب می خواستیم با حنا و سحر و بچه ها بریم پارک ، ماهان از قبل آزمون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>یا خدااااا از این هوای شرجی و‌ گرما ، پس کی هوا خنک میشه دیگه !؟ فکر میکردم بعده اون بارون و تگرگایی که به شیشه های نورگیر و ماشینا خساراتی هم زد از شدت حجم و بزرگیش ، هوا بهتر میشه ولی نه تنها گرما موند ، شرجی هم بهش اضافه شد !!<br>پریشب می خواستیم با حنا و سحر و بچه ها بریم پارک ، ماهان از قبل آزمون سمپاد می‌ گفت تموم که بشه فقط برم بگردم خستگیم در بره ، دیگه قول داده بودیم بریم پارک که به حدی هوا شرجی و خفه بود گفتم انگار بختک تو هواست ، منم بد گرمای شدید ، از روز قبل هم یه ساعت خوابیده بودم فقط ‌، توان و تحمل اون هوا رو نداشتم ، خلاصه با بچه ها رای گیری کردیم و برگشتیم خونه ، شاممونو همونجا خوردیم ، بعدش پانتومیم گروهی بازی کردیم و ۱۱ بود که حنا رفت ، و از اون شبای استثنا بود که سه ساعت تخت خوابیدم ، خواب شب چقدر کافیه ، چقدر عمق داره ، خواب هم‌ میبینی 😂 باحاله کلا ..<br>بی صبرانه‌ منتظرم پاییز قشنگم برسه با هوای خنک اول صبح ، بارونای نم نم ، خیابونای تمیز و پر رنگ شده ، خش خش برگا و شله ماشکی بعده بارون 😍💕<br></strong></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/247/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خودآزاری ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/246</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/246</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 05:05:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قبلا بهتون گفتم فکر کنم ‌، من با اینکه سالهای زیادیه تو اینستا فعالیت میکنم ( تصمیم ندارم آیدی پیجمو به کسی بدم) ، با اینکه از سفرام و آموزش و چیزای مختلف اونجا میذارم ولی از زندگی خصوصی و جزئیاتی که اینجا می نویسم هیچوقت اونجا نخواهم گفت ، کلا اینجا برام شبیه یه دفتر خاطرات مجازیه ، اینستا هم یه دف...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>قبلا بهتون گفتم فکر کنم ‌، من با اینکه سالهای زیادیه تو اینستا فعالیت میکنم ( تصمیم ندارم آیدی پیجمو به کسی بدم) ، با اینکه از سفرام و آموزش و چیزای مختلف اونجا میذارم ولی از زندگی خصوصی و جزئیاتی که اینجا می نویسم هیچوقت اونجا نخواهم گفت ، کلا اینجا برام شبیه یه دفتر خاطرات مجازیه ، اینستا هم یه دفترچه دیگه ست ولی اینجا فرق داره !!<br>اینجا آدم دلش نمیخواد سیاست به خرج بده و دوست داره راحت باشه ، واسه همینم اگر چه سخته حفظ ناشناس بودن ؛ مثلا ننوشتن اسم شهر و فامیل و مکان هایی که ازشون عکس میذارم یا بعدا قراره بذارم ، ولی بازم تلاشم اینه که اصلا این فضا رو به اینستا گره نزنم ، نه اینکه مهم باشه که کسی بدونه وبلاگ دارم ، ولی حریمیه که تصمیم گرفتم فعلا اینطوری باشه !!!<br>امااااا وقتی میبینم همین تعداد انگشت شمار گاهی میرن تو حاشیه ، عجیب میشه برام ، خیلی وقته دوره این فضولی ها گذشته ؛ حداقل واسه سن ما ، بعضی از رفتارا خیلی بچگانه ست ، سطح آدمو خیلی میاره پایین ، من اگه ببینم‌ پیامی وبلاگمو میبره تو حاشیه نه تاییدش می کنم نه‌ راجبش چیزی میگم !! چون اینم خودش نوعی پاسخه دیگه ..<br>یا ببینم کسی خیلی تو حاشیه ست بلاکش میکنم ، که اتفاقی هم چشمم نخوره بهش ، چون با این مدل آدما اصلاااا ارتباط نمیگیرم ، انرژیشون خیلی برام منفیه ..<br>من آدم‌ بی اعتمادی ام کلا و کم‌ قضاوتم ، یعنی میگم اصلا پشت این اکانت پسر باشه یا دختر برام مهم نیست ، هرچند بسیار آدمای صادق ارزش بالایی دارن برام . با خودم میگم مگه میخواد چطور بشه ، وقتی قوانین خودمو حفظ میکنم ، صمیمیتی با کسی ندارم ولی دوستم باهاشون ، رو کسی حساب باز نمیکنم و آمادگی اینو دارم که یهویی فلانی برعکس چیزی که گفته هست ؛ باشه !! هرچند ناشناس بودن اوکیه ولی اینکه یه نفر دروغ بگه تا دوز ناشناسیش بیشتر بشه باب میلم نیست ؛ ولی بازم اونقدر برام مهم نیست که بخوام واکنش نشون بدم ..<br>چه برسه به اینکه مستقیم اسم یه نفرو بیاری در حالی که آزاری بهت نرسونده ، فقط صرف اینکه خط فکری و اعتقادیت باهاش یکی نیست !! دوره اون روزا گذشته که با حاشیه کسی بخواد دیده بشه ، شاااید یه نفر معروف هم بشه ولی تا محبوب شدن قطعا خیلی فاصله خواهد داشت !!! <br>مراقب آرامش دیگران باشیم ، اگه پیجی ، وبلاگی ، شخصی ، باب میلمون نیست راحت بلاک کنیم ، دیگه دنبالش نکنیم ، این خودآزاریه واقعا ‌..!! <br>پناه بر خدا از شر شیطان و بعضی از آدما ..</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/246/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کولی بازی مردان ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/244</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/244</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 08:08:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خدایاااا چرا انقدر بعضی از مردا وقتی یه کوچولو جاییشون درد میگیره کولی بازی درمیارن 🤣🤣🤣
سحر بنده خدا دیگه از شدت بی حسی عصب دستش هر چند روز یه بار یه چیزی از دستش میوفته میشکنه ولی بازم کار کردنو کم‌‌ نمیکنه ، مامانم دستش ورم کرده بود کبود شده بود ولی بازم کارای درجه چندشو انجام میداد ، یا کلا خانما...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>خدایاااا چرا انقدر بعضی از مردا وقتی یه کوچولو جاییشون درد میگیره کولی بازی درمیارن 🤣🤣🤣<br>سحر بنده خدا دیگه از شدت بی حسی عصب دستش هر چند روز یه بار یه چیزی از دستش میوفته میشکنه ولی بازم کار کردنو کم‌‌ نمیکنه ، مامانم دستش ورم کرده بود کبود شده بود ولی بازم کارای درجه چندشو انجام میداد ، یا کلا خانما در بدترین حالت هم کارای خونه و خانواده رو حتی بیشتر از حد معمول انجام میدن اکثرا ، به جز تعدادی که کلا حوصله کار ندارن و ..<br>ولی جز زیر لبی گفتن ، غر نمیزنن و به رو نمیارن ، اماااا کافیه مثلا عباس کمی گردنش درد بگیره ، اینکه بگه درد دارم اوکیه ، ولی اینکه زود میرن رو فاز اینکه دیگه تمومه و میخوایم بمیریم واقعا برام عجیبه !!<br>بابام به شدت دردهای جسمی رو تحمل میکنه ، اصلا بنده خدا از شدت درد استخوناش و کمرش و پاهاش شبا به زور میخوابه ولی اگه سرما بخوره روحیه نداره !!!<br>چرا اینطوری ان ؟! 😂😂😂😂<br>عباس دیروز گردنش گرفته بود پیچ خورده بود و نمیتونست درست بچرخونش ، انقدر غر میزد ، صداشم تغییر کرده بود اصلا ؛ صدای آدمایی که روحیه ندارن ،‌ می‌ گفت یعنی ۳۷ سالگی رو میبینم؟! 🤣🤣🤣<br>گفتم واسه یه گردن درد ؟! سحر براش غذاشو مثل همیشه دیزاینی گذاشت رو سفره ، پا شد رفت رو میز نشست گفت نمیتونم گردنمو بیارم پایین ، گفتم واقعا رفتی بالا !؟؟؟ فکر کردم شوخی میکنه !! بعد می‌‌ گفت نه سبزی نذار ،  سحر براش گذاشت و سینی غذاشو بهش داد ، تا تار آخر سبزی رو هم خورد فکر کنم 🤣 ولی ناز کردنش در نوع خودش جالب بود ، گفتم غذاتو بخور کم ناز کن 😂😂  بعد حرف مردن شد یهو ، گفتم تو از نسل عموت و بابات هستی ؛ تا ۹۰ سالگی حداقل عمر میکنی ، هیچیت نیست !!<br>دور از جونش ، الهی همیشه سلامت باشه ، ولی هی شوخی میکردم باهاش ، گفتم طنین دوست داری یه بابای جدید داشته باشی ؟! گفت نههههه تیکه پاره ش میکنم‌😂😂😂<br>متین رگ گردنش زده بود بیرون صداشو برده بود بالا ،‌ گفت مگه من مرده باشم که یه مرد دیگه بیاد تو این خونه ، گفتم پ چی دربیاریم بخوریم ؟! کی خرجمونو میده ؟!‌ گفت خودم مثل یه شیییر کار میکنم پول درمیارم ..<br>مرد کوچولوی خاله 😍🌸✨️💕<br>گفتم باباتون تکراری نشده براتون ؟! عوضش کنیم 😂😂<br>طنین گفت مگه تو باباتو عوض میکنی ؟! گفتم خب من ۳۲ ساله کنارشم نمیتونم ، ولی تو ۷ سالته خیلی وقت نیست کنارشی ،‌ دیگه زد به دادکشی و تهدید که اگه یه نفر دیگه حرف مردن بیاره پاره ش میکنم‌ و ..<br>سحرم در سکوت گوش میداد ، انقدر خسته بود و از صبح درگیر کارای اداری جواز کسب بود تو این گرما که جون کل کل و تهدید نداشت دیگه !! <br>عباس دیشبم رفته برا خودش روغن خریده و داده به سحر‌ که ماساژش بده ، گفتم عامو سِی این بشر !! ظهر هم باج داده بود به طنین که ماساژش بده ، انقدر می خندیدم بهش ، سحر گفت واقعا میترسن ها ؟! مردا همینطوری ان 🤣🤣🤣 <br>ولی خیلی باحاله ،‌ مثل نینی میشن و میخواد نازشون کنی 😂<br>مرداتونو در مریضی و بیماری و حال ناخوششون دریابید ؛ واقعا دست خودشون نیست ، روحیه ضعیف درونشون با کولی بازی هاشون دست به یکی میکنن و همچین وضعیتی پیش میاد .. 😂😂</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/244/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تجربه شب خوابیدن ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/243</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/243</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 06:06:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر بار که مثل دیشب به طور استثنا دو سه ساعتی خوابم میبره ، به خودم میگم آخه اسما ، تو که میبینی شب خوابیدن هم خیلی باحاله حداقل ماهی ۹ شبشو بخواب ، بیشترم نمیخواد حالا واسه شروع 😄
ولی در طول روز مقاومت سخت میشه برام و یهو به خودم میام که یه چرت کوتاه زدم و همون باعث میشه تا ۶ صبح خوابم نبره دیگه !!...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>هر بار که مثل دیشب به طور استثنا دو سه ساعتی خوابم میبره ، به خودم میگم آخه اسما ، تو که میبینی شب خوابیدن هم خیلی باحاله حداقل ماهی ۹ شبشو بخواب ، بیشترم نمیخواد حالا واسه شروع 😄<br>ولی در طول روز مقاومت سخت میشه برام و یهو به خودم میام که یه چرت کوتاه زدم و همون باعث میشه تا ۶ صبح خوابم نبره دیگه !!<br>آخرین چیزی که از دیشب ساعت ۱ شب یادم میاد صدای تهدیدای سحر بود که به بچه ها میگفت اسما یه روزه نخوابیده آروم تر باشید که بیدار نشه و بعدش خوابم برد تا ۵ صبح !!<br>چون خیلی خسته بود خیلی هم بهم چسبید ..<br>الان گروه رفیقامو چک کردم ظاهرا واسه پنجشنبه صبح ساعت ۵ قرار دارن برن کله پاچه بخورن ، یکیش لره باباش قصابه ، کله از اون ، یکیش ترکه پختنش با اون 😂😍 <br>ولی من احتمال ۹۹ درصد شهر خودمونم ، کله هم نمیخورم ؛ فقط از اون شش ضعلی های شکمش میخورم 😍💕🌸 ولی دوست داشتم همراهشون باشم ، چون واقعا رفیقای بی حاشیه و باحالی ان ، رفیقای دوران دانشجویی ..<br>ببینیم چی پیش میاد برامون ..<br>امیدوارم اگه خیر و صلاحه :<br>♡ امروز کلی خبر خوب بهتون برسه ..<br>♡ مزه رسیدن به خواسته هاتونو بچشید ..<br>♡ اون گرهی که خیلی وقته باز نشده معجزه وار امروز باز بشه براتون ..<br>♡ و رزقتون پر برکت باشه ..<br>شما هم در حد یه شکلات دادن دست یه بچه کوچیک سعی کنید باعث خوشحالی حداقل یه نفر تو دنیا بشید امروز 😍💕🌸✨️</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/243/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کمبود خواب ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/242</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/242</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 00:00:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز نزدیکای ۶ صبح بود که خوابیدم ، از ۷ گوشی زنگ میخورد تا ۷.۳۵ دقیقه که بزور چشامو باز کردم ، همینکه بلند شدم عمو پیام داد سلام بیداری !؟ این یعنی ده دقیقه نهایتا زمان دارم که آماده شم ، الحمدالله خودم هم خیلی اهل آرایش نبودم الانم با این وضع بی خوابی و خستگی عمرااا حوصله آرایش داشته باشم ، نمیدو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>امروز نزدیکای ۶ صبح بود که خوابیدم ، از ۷ گوشی زنگ میخورد تا ۷.۳۵ دقیقه که بزور چشامو باز کردم ، همینکه بلند شدم عمو پیام داد سلام بیداری !؟ این یعنی ده دقیقه نهایتا زمان دارم که آماده شم ، الحمدالله خودم هم خیلی اهل آرایش نبودم الانم با این وضع بی خوابی و خستگی عمرااا حوصله آرایش داشته باشم ، نمیدونم چی پوشیدم اصلا ، تو خواب و بیداری بودم تا ساعت ۲ که اومدم خونه ، یه کار فوری و مهم هم ۵ عصر پیش اومد تا ۱۰.۵ شب نیومدم خونه ، دیگه داشتم تلو تلو میخوردم ؛ یه دوش گرفتم ولی چشام همچنان رو هم بود ، شامم با ترشی خوردم که سرفه هام شروع کرده و با هر سرفه سرمو بین دو تا دستم میگیرم فشار میدم چون به مغزم انگار فشار میاره ..<br>امشب از اون شبای استثناست که اگه بذارن و ساعت ۲ شب بیدارم نکنن بچه ها ، قراره تا ۵ صبح بخوابم ، ببینیم چی پیش میاد !! <br>یه روزایی مثل امروز آدم وقت نمیکنه به هیچی فکر کنه ، همه تمرکزش رو کاریه که انجام میده ولی بازم با وجود خستگی هام ، حین نوشتن اعداد ارقام حساس و مهم ، بازم فکرم جاهای مختلفی می چرخید و نمیشد پسش زد ، پرش افکاره یا فعال بودن و چند بعدی بودن ذهن ؛ نمیدونم !! ازش بدم نمیاد ، هیجان میده به ذهن که خسته نشی ، یه جور تنوع تمرکزه !!<br>برم یه کم دایرکت جواب بدم بعد اگه شد تا ۱ بخوابم ان شاءالله 😴</strong></span></p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/242/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بیماران جنسی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/241</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/241</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 09:09:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پریروز یه پست گذاشتم تو اینستام ، با توجه به چیزی که قبلا براتون تعریف کردم ، سعی میکنم‌ دیگه عکس از ساق دستم هم نذارم تو پیجم ، خداییش تو فیلمه نوک انگشتام فقط معلوم بود که تگرگو تو دستم زیر و رو میکردم ، یکی نوشته بود چقدر دستان قشنگی داشتی ولی اصلش پاهات بود اگه میذاشتی خوب بود ، یه همچین چیزی !!...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>پریروز یه پست گذاشتم تو اینستام ، با توجه به چیزی که قبلا براتون </strong></span><a href="https://asma72.blogix.ir/post/111/%D8%AA%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1"><span style="font-size:14px;"><strong>تعریف</strong></span></a><span style="font-size:14px;"><strong> کردم ، سعی میکنم‌ دیگه عکس از ساق دستم هم نذارم تو پیجم ، خداییش تو فیلمه نوک انگشتام فقط معلوم بود که تگرگو تو دستم زیر و رو میکردم ، یکی نوشته بود چقدر دستان قشنگی داشتی ولی اصلش پاهات بود اگه میذاشتی خوب بود ، یه همچین چیزی !! 😐😂<br>بیشتر از عصبانیت آدم‌ خنده ش میگیره ، لامذهب تو چقدررررر سگ حشریییی آخه !؟ چقدر بیمار جنسی ای که نوک انگشت یه زن حالی به حالیت میکنه !! اونم انگشتای تپل من 😂😂😂 بدون ناخن بلند و لاک و ..<br>قسمت وحشتناکش اینه که حالا ما تو مجازی بلاک می کنیم و تموم ؛ ولی این آدما بین ما دارن زندگی میکن ، نه چهره عجیبی دارن ؛ نه شاخ و دمی ، نمیشه تشخیصشون داد اصلا !! به سختی ..<br>بعد بچه های فامیل مثلا میرن خونه همچین آدمایی ، چقدر خطرناکه ، با نوزاد و کودک هم تحریک میشن ، پدوفیل هم بیماریه دیگه !! تو همین دسته ها حساب میشه !! <br>خیلی خیلی باید مراقب بود ، پسر و دختر هم نداره واقعا .. یه بار هم یادمه تو کامنتی پرسیدم شماها خواهر و مادر که دارید ، بچه‌ که دارید ، یعنی با خانواده خودتون هم‌ تحریک میشید ؟! یکی نوشت کلا مغز ما نسبت به خانواده واکنش بدی نداره ، و حسی نمیگیریم ، جز اون چرا !!!! عجیب بود ..<br>پس اینکه میگیم مگه خودت ناموس نداری که فلان و اینا ، ناموسشون براشون حسی ایجاد نمیکنه ، تنظیمات ذهنیشون رو افراد درجه دوم به بعده  !!<br>پناه بر خدا ..</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/241/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بارووون و تگرگ رویایی شهرمون 😍💕🌧</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/240</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/240</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 09:09:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[و بلاخره بعد از یک هفته چشم انتظاری و دیدن ابرای گردالی و پنبه ای در آسمون شهرمون ، بعد از یک هفته دمای بالا و فوق گرما ، بلاخره دیروز در حالی که خیلی خسته بودم و خوابم میومد ، همینکه فیگور خواب گرفتم و چشمم گرم شده بود و داشتم آماده میشدم که ورود کنم به سکانس خواب های عصرگاهی ، سحر گفت اسماااا بااا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f19091___Gallery.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/x568579___Gallery.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w051915___Gallery.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p><span style="font-size:14px;"><strong>و بلاخره بعد از یک هفته چشم انتظاری و دیدن ابرای گردالی و پنبه ای در آسمون شهرمون ، بعد از یک هفته دمای بالا و فوق گرما ، بلاخره دیروز در حالی که خیلی خسته بودم و خوابم میومد ، همینکه فیگور خواب گرفتم و چشمم گرم شده بود و داشتم آماده میشدم که ورود کنم به سکانس خواب های عصرگاهی ، سحر گفت اسماااا باااارون و با جیغ جیغ طنین و متین و خوشحالیشون چشام کاملا باز شد و پریدم جلو در ؛ بارون های پدر دار ها ، درشتتت ، گفتم خدایاااا تو که صدای ما رو شنیدی چی میشه یه تگرگی همراهش باشه ؛ یهو دیدم انگار سنگ ریزه میاد پایین ، بعدش تبدیل شد به دونه های خیلی بزرگ و حجیم که جای ضربه ش رو ماشین بچه ها مونده بود ، هر کی ماشینو برداشته بود و میرفت تو پارکینگ یا قالیچه مینداخت رو ماشینش ؛ من با همون تیپِ خوابم یه مانتو و شال انداختم فقط و رفتم تو دل تگرگا ، جوری میخورد تو چتر که فکر کردم الان سوراخش میکنه 😂😂 <br>ولی از زانو به پایینم کامل خیس شده بود انقدر تگرگ خورده بود بهم ، چه ضربه ای هم داشت ، انگار دعوای طایفه ای با سنگ بود 🤣🤣 در هال باز بود و تگرگ تا وسطای خونه رفته بود ، مثل حمله آدم فضایی ها به زمین !! عباس رفته بود تو حیاط ، سحر می‌گفت درو ببندید تگرگ نیاد داخل ، گفتم عباس همونجا بمون 😂😂😂 بنده خدا عباس .. <br>جالبه که محله ما تگرگ اومده بود و بعضی از قسمتای شهر فقط بارون بود ، کلیپشو که استوری کردم باورشون نمیشد انگار ؛ البته خداروشکر مناطق مسکونی تگرگ داشت و به شالیزارا نرسیده احتمالا چون میتونه خراب کنه محصولات کشاورزا رو !!<br>مثل آدمای مست کنترلی رو خنده م نداشتم و بلند بلند می خندیدم و ذوق میکردم و بدو بدو میکردم !! <br>خلاصه خییییییلی باحال بود ؛ و تو همون یه ساعت دمای هوا کاملا محسوس چند درجه کم شد ، اگرچه شرجی اضافه شد بهش و نمیدونم چی در خودش داشت که گاهی تک سرفه میکنم واسه تنفس اون هوا ، ولی گرد و خاک روح ما و کوچه و خیابون و شهر رو شست ، ساعت ۹ هم برقا رفت تا ۱۱ ، همسایه ها همه تو کوچه ؛ بچه ها هم از عصر تو کوچه بازی میکردن از خوشحالی ، اصلا انگار هممون دوباره جون گرفتیم ، انرژی ای که گرفتم از حرفام معلومه ؟! 😍💃🏻<br>سحرم دو تا کیک شکلاتی خیلی خوشمزه درست کرده بود ، بوش ترکیب شده بود با بوی بارون ؛ تو همون اوضاع یکیشو برداشت و رفت باشگاه ؛ واسه دختر مربیشون درست کرده بود می‌گفت خوشش میاد و خوشحال میشه قطعا !! 😍💕 </strong></span></p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1079/1001;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w65422___Gallery.jpg" width="1079" height="1001"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>شبم آهنگ گذاشته بود رو باند با صدای بلند ، متین و طنین می رقصیدن و ذوق بارونو داشتن ، متین می گفت مست از بی برقی ایم و سلامتی اداره برق قر میداد 😂😂😂 </strong></span></p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1079/679;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/s368876___Gallery.jpg" width="1079" height="679"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>این شله مخصوص استان ماست که بعد از بارندگی به شکرانه بارون درست میکنن ، گاهی وقتا که بارون نمیاد ما شله رو درست میکنیم که خدا دلش بسوزه برامون بارون بزنه 😂<br>بهش میگیم شله ماشکی یا آش ماش ، با رب انار و پیاز سرخ شده و ترشی و نارنج میزنیم بر بدن 😍<br>ولی مردای لر خیلی دوست ندارن ظاهرا ، پسراشون البته ، ولی من عاااشقشم ؛ هر بار بارون میاد فالوورامون چون میدونن خوشم میاد یه سریاشون عکس میفرستن میگن به یادت شله خوردیم 😂<br>یه عده میگن هرجا هستی الان داری شله ماشکی میخوری 😂😂 ساده هم نمیخورمش ، حتما با تزیین خواهد بود ، بلاخره ابهت داره ، یه بار انقدر قشنگ تزیینش ‌کردم که یکی نوشته بود انگار تابلو فرشچیانه ، از ده تا بره شکم پر بیشتر دلمون پر کشید براش 😂😂😂</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>جا  داره که بگم خدایاااااااا تو خیییییلی مهربونی ، خیلی عشقی که تو این فصل مثل یه معجزه واسمون بارون فرستادی ، و یه شهرو خوشحال کردی ، شکرررررت میگم ، شکر خدایی که زمین تشنه و خسته رو به بارش بارونی دوباره زنده میکنه ، واسه هر قطره بارونت از ازل تا ابد شکرت 😍💕🌸✨️ بوس به دستان پر از لطفت عشق من 😍</strong></span><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/240/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بهای تجربه یا معرفت ؟!</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/239</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/239</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 00:00:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خبببب بریم واسه ماجراهای پشت پرده !! 😂😂
یه روزی از همون روزا به آیدا زنگ زدم و گفتم جریان زنگ زدن با گوشی تو چی بود ؟! چی شد اصلا ؟! گفت من انقدر تو شوک اون شب بودم که یادم رفت بعدش زنگ بزنم بهت !! بنده خدا خیلی ترسیده بود ، گفت این بی شرف فکر نکرد داداشم سرمو از بیخ میبره اگه تو بحثای کثافتی و نامو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>خبببب بریم واسه ماجراهای پشت پرده !! 😂😂<br>یه روزی از همون روزا به آیدا زنگ زدم و گفتم جریان زنگ زدن با گوشی تو چی بود ؟! چی شد اصلا ؟! گفت من انقدر تو شوک اون شب بودم که یادم رفت بعدش زنگ بزنم بهت !! بنده خدا خیلی ترسیده بود ، گفت این بی شرف فکر نکرد داداشم سرمو از بیخ میبره اگه تو بحثای کثافتی و ناموسی اسمم بیاد ،‌ اگه بدونی چه ها کرده !! گفت اسما خواهراش فقط میزنن تو سینه و نفرینت میکنن ؛ میگن اسما زندگی خواهرمونو خراب کرد 😐😐 گفتم من؟؟؟؟؟ چرا من ؟! اصلا کجای زندگی این دختر بودم !! گفت خب تو نمیدونی ، این هر بار به بهانه دیدن تو از روستا میومده اینجا ، و بهانه ش این بوده که اسما و نامزدش بینشون شکراب شده و میخوان جدا شن و مثلا این واسطه ست چون همسایشون بوده ؛ که ما رو آشتی بده و نذاره از هم جدا شیم !! یا با پسره که حرف میزده می گفته با اسما حرف میزنم !!!😐<br>گاهی وقتا البته خودم متوجه این قضیه میشدم ؛ چون زنگ میزد و هول هولکی یه چرت و پرتی می گفت و قطع میکرد ، احتمالا واسه اینکه شوهرش فکر کنه من ساعت ها باهاش حرف میزنم و درد و دل میکنم راجب مشکلاتم ، چقدم اون مشاور خوبی بود !! 😐😐😐<br>خطی که دست دختره بود هم به نام پسر بوده ، اینو شوهرش فهمیده و جنگ به پا کرده که چرا باید خطِ دستِ تو به اسم اون باشه ، اونم‌ گفته این خط دست مامانش بوده (که دوستش بود مثلا) دادش به من و نمیدونستم مال پسره ست !!!! خدارو صد هزااار مرتبه شکر که به خیر گذشت وگرنه بعدا میخواست ثابت کنی که من به دختره زنگ میزدم نه پسره ، و ارتباطی با این پسر نداشتم اصلا !!!! <br>دیگه شما بشمارید تعداد رحم هایی که خدا به من کرده 😂😐<br>گفتم آیدا تو چطور پیشش بودی اصلا ؟! گفت یه روز عصر زنگ زد و گفت رفته جایی و گیر افتاده و قسمش داده که بره و نجاتش بده ، چون همسایه ها ظاهرا تو کوچه نشسته بودن و نمیتونسته از خونه پسره بزنه بیرون ، می خواست آیدا بره دنبالش که مثلا اینجا خونه خالی نیست و خانوادگی و دوستانه ست !!! آیدا هم میفهمه یه شری پشت کاراشه قبول نمیکنه !! زنگ میزنه به خواهر آیدا که از همه جا بی خبر بوده و تو مغازه ش بوده ؛ اینم بدون اینکه به آیدا بگه میره دنبالش و دختره رو از خونه میاره بیرون و ...<br>آیدا با خواهرش دعوا میکنه که تو غلط کردی رفتی و این تو خونه با یه پسر تنها چیکار میکرده و به ما چه ربطی داره ؟! دختره باز ول نمیکنه و میره پیش آیدا و اونم چون می خواسته از خونه دور باشه که داداشاش نفهمن ، باهاش اجبارا میره پارکی که رو تپه ست !! غروب که میشه با گوشیش به من زنگ میزنه و اینطوری میشه که سر از خونه ما درمیاره و سریع هم میره !!<br></strong></span><span style="color:hsl(318,100%,52%);font-size:14px;"><strong>بیاید بخش چیزکشانه ماجرا در ادامه 😂🚶🏻‍♀️🚶</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/239/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>معرفت یا ...</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/238</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/238</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 12:12:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند سال پیش یه پیاده روی تا امامزاده یکی از روستاهای اطراف شهرمون داشتیم و رفتم ، از قضا یکی از دوستای دوران راهنماییمو اونجا دیدم و کلی خوشحال شدم و شماره دادیم به هم ، اون موقع که ما راهنمایی بودیم این دختره ازدواج کرد و دیگه درس نخوند فکر کنم ؛ چندتا هم بچه داشت و شوهرش خیییلی دوسش داشت و از زندگ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>چند سال پیش یه پیاده روی تا امامزاده یکی از روستاهای اطراف شهرمون داشتیم و رفتم ، از قضا یکی از دوستای دوران راهنماییمو اونجا دیدم و کلی خوشحال شدم و شماره دادیم به هم ، اون موقع که ما راهنمایی بودیم این دختره ازدواج کرد و دیگه درس نخوند فکر کنم ؛ چندتا هم بچه داشت و شوهرش خیییلی دوسش داشت و از زندگیش راضی بود همون سالها !! چند وقت بعد از دیدارمون بهم زنگ زد و پیام داد و درد و دل میکرد و می گفت شوهرم بدبینه و الکی شک میکنه و حتی رو زمین کشاورزی که میره بهم میگه باید با من بیای !! <br>گفتم خب شاید دوستت داره ، گفت آره دوسم که داره ولی انگار یه جوری شده ، شاید سحر و جادویی کردن واسه زندگیمون !! گفت یه پسر همسایه داریم بنده خدا اصلا اینجا نیست و دانشجوئه و من با مامانش صمیمی ام و میرم خونشون ‌، شوهرم گیر میده و فکر میکنه واسه اون میرم .. این درد و دلاش ادامه داشت تا اینکه یه روز گفت اسما میشه تو بگی این پسره خواستگار توئه تا شوهرم دست از سر من برداره !؟ قطعا من قبول نکردم ، قسم خورد گفت بخدا به کسی نمیگه ، فقط میخوام از شر گیر دادناش خلاص شم ، چون کارمون داره به طلاق میکشه و همش بحث داریم !! <br>خب شهر ما همه همدیگه رو میشناسن ، یعنی الان بگن اسما ... ، میدونن مامانم کیه ؛ بابام کیه ، بابابزرگام کیان ؛ حتی زندگیشون چطوری بوده ، چطوری فوت کردن ، چقدر ملک و املاک دارن ، شغل نوه ها و اینکه همسرشون کیه و خواستگاراش کیا بودن و ...خلاصه فضای همه شناختیه !!<br>منم به واسطه پیجم قطعا در عین اینکه ارتباطی با محیط بیرون نداشتم ولی تو مجازی اسمم بود ، اگه بگن فلانی نامزد کرده تقریبا تو یه نصف روز بقیه میفهمن !! خصوصا من که سالهاست همه خواستگارامو رد کردم و بقول یه بنده خدایی می‌گفت منتظرم ببینم تو کیو انتخاب میکنی تهش ..😂<br>ولی بازم با تمام این چیزا چون اونا تو روستا زندگی میکردن و احتمال نفوذ ماجرا تا شهر کمی فاصله داشت ، وقتی اسم طلاق آورد یه لحظه مکث کردم ، گفتم اگه یه دروغ میتونه زندگیشو نجات بده بذار اینکارو بکنم ، گناه داره بچه هاش کوچیکن و آینده شون تحت تاثیر قرار میگیره و  ..ولی تهدیدش کردم و گفتم خودت میدونی هر کسی خودشه و آبروش ؛ جز شوهرت این حرف جایی گفته بشه واقعیت‌ رو میگم ؛ اونم قسم خورد که نه اصلا نگران نباش و ..</strong></span><strong><br></strong><span style="color:hsl(322,100%,52%);font-size:16px;"><strong>بریم ادامه مطلب ..🚶🏻‍♀️🚶</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/238/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ظرفیت ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/237</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/237</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 09:09:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند سال پیش که واسه ۵۰۰ میلیون یه جوون حاضر شده بود مراسم شیرخوارگان شهرمون رو بمب گذاری کنه و خداروشکر به موقع خنثی شد ؛ هنگ بودم از شدت کم ظرفیتی بعضیا در شرایطی که توش قرار میگیرن !! 
فکر کن این همه زن و بچه شیرخوار که قطعاااا خیلیاشون فامیل و آشناهاش بوده ، چون همه به هم وصلن تو شهر ما ؛ آخه ۵۰۰...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>چند سال پیش که واسه ۵۰۰ میلیون یه جوون حاضر شده بود مراسم شیرخوارگان شهرمون رو بمب گذاری کنه و خداروشکر به موقع خنثی شد ؛ هنگ بودم از شدت کم ظرفیتی بعضیا در شرایطی که توش قرار میگیرن !! <br>فکر کن این همه زن و بچه شیرخوار که قطعاااا خیلیاشون فامیل و آشناهاش بوده ، چون همه به هم وصلن تو شهر ما ؛ آخه ۵۰۰ میلیون به کجا میرسوند تورو ؟! یه جوونی مثل همه این جوونا ، خب برو کار کن سختی بده به خودت !! این چه راهیه آخه !!<br>یه بنده خدایی میاد سبدای مغازه رو خورد می کنه و ضایعاتی جمع می کنه ، مترجم زبان انگلیسیه !! ولی عارش نمیاد ، میگه وقتی نون حلالم تو این کاره چرا ولش کنم ؟! صد بار هم شکر میگه تا کارش تموم بشه !! یا پسرایی که در زیبایی و هیکل تو اینستا مدلن واسه خودشون ولی تو زمینای کشاورزی تو این گرمای وحشتناک میرن تو شالیزار !! تازه کلی فیلم هم میگیرن و براشون افتخاره اصلا !!<br>یا طرف میگه فلانی واسه فقر تن فروشی کرد .. این همهههه کار حلال چرا تن فروشی ؟! یه زن همسایه داشتیم انقدر فقیر بودن ، انقدر تلاش میکرد واسه پر کردن شکم بچه هاش ، فکر کن از ۶ صبح با دختر مدرسه ایش میرفت لیمو چینی تا ظهر ، تایم عصر دخترش می رفت مدرسه ، شبا هم خانومه واسه شبی ۳۰۰ تومن میرفت تو تالار ظرفا رو میشست !! یه وقتایی هم تو خونه ها کاری چیزی بود میرفت ، مثلا آبلیمو گیری و شستن قالی و تمیز کاری ؛ ولی شرافت و حیاشو هیچوقت زیر پا نمیذاشت !! یه وقتایی انقدر خسته بود که می گفت لباسامو درنمیارم و همونطوری میخوابم تا صبح !!<br>گاهی وقتا همسایه ها شامی چیزی براشون میبردن ، میگفت تو فکر بودم که چی بدم بچه هام بخوره یهو یه سینی تزیین شده پر از غذاهای رنگارنگ همسایه ها میاوردن چقدر دعای خیر میکردم می گفتم خدا رسوند برامون !! 🙁<br>خلاصه که آدم در نداری هم باید سعی کنه ظرفیت خودشو بالا ببره وگرنه صدها گزینه پیش رو هست واسه طی کردن ره صد ساله در یه شب !! ولی شرافت انسان چی میشه !؟ انسانیت چی‌ میشه ؟! <br>خدایا هر مسیری که پیش روی ماست ، قبل از قرار دادن ما در اون مسیر اول ظرفیتش رو به ما بده !! حتی در پولداری هم اگه ظرفیت نباشه آدم کارش زاره !! نه بنده ی خدا میشه ، نه پدر و مادرو میشناسه ؛ نه تعهدی به خانواده داره !! ولنگار و بی بند و بار میشه چون فکر میکنه خیلی بالاست !!! <br>پناه بر خدا از شر داشتن چیزی که ظرفیتش رو نداریم !!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/237/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پاییز قشنگ من ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/236</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/236</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 06:06:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عمیقاااا دلم همچین هوایی رو میخواد ، اینجا به حدی هوا سرد شده بود و باد یخی میومد که گوشی داشت میلرزید تو دستم ، تگرگ یهویی و منی که مثل همیشه تا لحظه آخر تو حیاط داشتم نگاش میکردم 😍💕🌧 حتی گذاشتن استیکرش حالمو خوب می کنه !! با عشق انتظار پاییزو میکشم 😍 پیاده روی های یهویی پایین خونه ، کنار زمینای کش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z0360_20251228_071425490.mp4"><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z0360_20251228_071425490.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>عمیقاااا دلم همچین هوایی رو میخواد ، اینجا به حدی هوا سرد شده بود و باد یخی میومد که گوشی داشت میلرزید تو دستم ، تگرگ یهویی و منی که مثل همیشه تا لحظه آخر تو حیاط داشتم نگاش میکردم 😍💕🌧 حتی گذاشتن استیکرش حالمو خوب می کنه !! با عشق انتظار پاییزو میکشم 😍 پیاده روی های یهویی پایین خونه ، کنار زمینای کشاورزی ، بیرون رفتنای یهویی تر ، عصرایی که دور هم جمع می شدیم و شله ماشکی مخصوص بارون می خوردیم ، لباسای نرم و خز دار مخصوص پاییز 😍🌸✨️</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>پ.ن : حیاط دهه هفتادی خونه ما که شدیدا عاشقشم ، گاهی وقتا که دلم بوی بارون میخواد آب میریزم رو دیوار سیمانی شده حیاط و فقط بوش می کنم ، دقیقا بوی بارون میده و مستم میکنه 😍</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/236/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از حرف تا عمل ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/235</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/235</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 02:02:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفت نشسته بودم تو جلسه و همسرم داشت سخنرانی میکرد ، راجب وظایف مرد نسبت به زن و اینکه دین اسلام تاکید داره به محبت بین زن و شوهر و احترام و .. گفت با یه نیشخند پنهان تو دلم گفتم تو که بلدی چرا با خانومت اینطوری رفتار میکنی !! میگه همزمان یه خانومی نشست کنارم و چند دقیقه که به حرفاش گوش داد گفت خوششش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>گفت نشسته بودم تو جلسه و همسرم داشت سخنرانی میکرد ، راجب وظایف مرد نسبت به زن و اینکه دین اسلام تاکید داره به محبت بین زن و شوهر و احترام و .. گفت با یه نیشخند پنهان تو دلم گفتم تو که بلدی چرا با خانومت اینطوری رفتار میکنی !! میگه همزمان یه خانومی نشست کنارم و چند دقیقه که به حرفاش گوش داد گفت خوششش به حال زنش ، واقعا هرکی همچین مرد با درکی داشته باشه خوشبخته !!! گفت تمام جنگ و بحثا و تنش ها و بی احترامی هاش اومد جلو چشمم ، نیشخندم پر رنگ تر شد و در سکوت به حرفای بعدیش گوش دادم که چقدر قشنگ بودن ولی فقط حرف بودن !! <br>شوهرش بد بینه و متاسفانه با اینکه همسرش خیییییلی زن پاک و مومنیه و رو پاکیش همه قسم میخورن ، ولی بدبینی نذاشته روی خوش ببینه تو زندگیش !! بنده خدا خیلی تحمل میکنه ولی همسرش حاضر نیست بپذیره که بیماره و دنبال درمان باشه !!! <br>بچه هاش هم از یه طرف دیگه اذیتش میکنن ، چند بار بهش گفتم چرا موندی تو این زندگی ؟! برو تا مجبور شه خودشو درمان کنه ، میگه میترسم بچه هام با باباشون دعوا کنن و بلایی سر همدیگه بیارن !! <br>عادت بدگویی پشت همسرشم نداره ، انقدر اذیت میشه نفرین هم نمیکنه ، فقط میگه خدا به راه راست هدایتش کنه !! <br>یعنی مادر یا همسر کسی شدن تا این حد باعث میشه که آدم از خودش بگذره ؟!!!! <br>من به هم میریزم وقتی کسی تو زندگیش خوشبخت نیست و آرامش نداره ، ولی به هر دلیلی اجبارا اون زندگی رو تحمل میکنه !!! <br>طلاق واسه همچین روزاییه ، بچه ای که الان احترامتو نداره فردا روز میفهمه تو واسه اون طلاق نگرفتی و سوختی و ساختی ؟! میگه نمیخوام اگه زن‌ گرفت بهش بگن پدر و‌ مادرت تو اون سن جدا شدن !! گفتم زنی که واسه این چیزا بخواد انگ بگیره همون نباشه بهتره !<br>نه مثل نسل جدید که تا تقی به توقی میخوره میگن طلاق ، نه مثل نسل قدیم که تا پای جون پای زندگی مشترکشون تحمل میکنن !! کاش هر کسی حق خودشو تو زندگی می شناخت و از خود گذشتگی افراطی نداشت !!</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>پ.ن : دلیل اینکه بعضیا چتر میشن رو زندگی متاهلا و با زن و مرد متاهل میرن تو رابطه و میگن آخ حییییف همچنین آدمی که همسرش قدرشو نمیدونه ؛ میتونه همچین چیزی باشه ، بی اطلاعی از درونیات و اخلاقای پنهانی که کسی جز مرد یا زن اون خونه ازش اطلاعی نداره ، واسه همین از دور یارو گوگولی به نظر میاد ، پس یه طرفه نباید به قاضی رفت و بر اساس رفتار و کلام از راه دورش قضاوت کرد کل زندگیشو !!! و صد البته به هر دلیلی کسی حق نداره وارد زندگی آدمای متاهل بشه !!😒🔪</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/235/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>هوای گول زنک ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/234</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/234</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 18:18:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این هوای گول زنک که می بینید ظاهرش بسیار خنک به نظر میاد ، ولی انقدر گرمه که واسه گرفتن همین عکس بدو بدو رفتم تو حیاط و برگشتم 😂
دیدن ابر چون دلخوشمون میکنه به بارون ، حس خوبی داره برام ، یکی از گرم ترین روزای سال فکر کنم همین روزا بود ، که ابر تو آسمون بود و دلخوشمون کرده به اینکه طاقت بیارید که بع...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:3149/2268;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w108750_786112025444.jpg" width="3149" height="2268"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>این هوای گول زنک که می بینید ظاهرش بسیار خنک به نظر میاد ، ولی انقدر گرمه که واسه گرفتن همین عکس بدو بدو رفتم تو حیاط و برگشتم 😂<br>دیدن ابر چون دلخوشمون میکنه به بارون ، حس خوبی داره برام ، یکی از گرم ترین روزای سال فکر کنم همین روزا بود ، که ابر تو آسمون بود و دلخوشمون کرده به اینکه طاقت بیارید که بعد از دمای ذوب ؛ یه بارون یهویی در پیشه 😂😂<br>ولی تا الان فقط بوی گرمای شدید به مشاممون خورده و بوی بارون هنوز خودشو نشون نداده !!<br>فکر کن یهو بارون بزنه وااااای ، من عااااشق بارونم ..</strong></span></p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:4032/2268;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e87990_86112051307.jpg" width="4032" height="2268"></figure><p><span style="font-size:14px;"><strong>درخت پرتقال من 😍💕✨️🌸🍊<br>ایام عید هر کی میومد می گفت پرتقالا رسیده دیگه ، چرا نمی خوریدش ، چون اگه چیده نشن بر اثر سرمای زمستون تهش سیاه میشه و میوفته !! ولی اگه به موقع چیده بشن میتونیم بسته بندیش کنیم و تا اردیبهشت ازش استفاده کنیم!!<br>ولی من دلم نمیاد ، میگم هرکدومش افتاد بخوریدش ..<br>چون بهار که میشه درختا سبز کمرنگ میشن ، اینا نارنجی پر رنگ ، ترکیبش با آبی آسمون و ابرای سفید محشر میشه ، لذا واسه لذت بردن از اون زیبایی و تابلوی طبیعی دلم نمیاد برداشتش کنم !! <br>اینم عکس اسفند از درختم ، بهارش رنگش باز تر و تازه تر بود !! این چندتایی که رو درخته نه خورده شد نه افتاد ، همونجا خشک شدن و بازم زیبایی خودشو داره !! 😍💕✨️</strong></span></p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1012/790;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j47227___Gallery.jpg" width="1012" height="790"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/234/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خواستگار جنگی ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/233</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/233</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 16:16:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب واسه نمیدونم چندمین بار به یکی از خواستگارام جواب رد دادم ، اگه‌ خوبی هاشو بخوام بگم اونقدر زیاده که یه متر نوشته میشه ، ولی دو سه تا مورد جزئی اون وسط هست که نمیشه نادیده گرفت و دلیل جواب رد دادنم همیناست ، مثلا اینکه آدم بسیار فعالی در زمینه سیاسیه ، خب این خودش تنش زاست ، در افتادگیش هم با آ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>دیشب واسه نمیدونم چندمین بار به یکی از خواستگارام جواب رد دادم ، اگه‌ خوبی هاشو بخوام بگم اونقدر زیاده که یه متر نوشته میشه ، ولی دو سه تا مورد جزئی اون وسط هست که نمیشه نادیده گرفت و دلیل جواب رد دادنم همیناست ، مثلا اینکه آدم بسیار فعالی در زمینه سیاسیه ، خب این خودش تنش زاست ، در افتادگیش هم با آدمای کوچیک نیست ، با کله گنده ها در میوفته و محکومشون هم کرده ، در شغل حقوقیش خوب میره جلو ؛ درسته منم آدم جنگی ام ولی دیگه شرور بودنامو بودم الان دنبال آرامشم🤣<br>جالبه از همین خصلت من خوشش اومده بود ، میگفت تو قشنگ میتونی آدمو جمع کنی !! عامو ولم کن ، علت علاقه : خانومم کلم پیچ کردنش خوب بود 😂😂<br>از طرفی خلبان جتای جنگیه ، هر بار میره ماموریت باید دلت بلرزه براش ، هرچند عمر دست خداست ، همونطور که قبلا معجزه وار بعد از سقوطش زنده موند بازم خدا هواشو خواهد داشت ، ولی خب استرس داره شغلش !! در عین لطافت و بسیااار مهربون و عاطفی بودنش ، گاهی زبونش درازه 😂😂 دو تا زبون دراز سخت با هم کنار میان !!! یکی باید بتونه کوتاه بیاد که قطعا من نیستم !! به شدت آدم خیر و کمک کنی هست ، یعنی بخش زیادی از وقتش صرف کار کردن واسه ساخت و تعمیر خونه فقرای کشور میشه ، فقط مختص استانمون نیست ، ولی بیشتر خوزستانه !! و مورد خیلیییی مهم تر اینه که خوزستان زندگی میکنه ، واااای اصلاااا در توانم نیست گرمای بیشتر از این رو تحمل کنم ؛ کنسله آقا 😂😂<br>البته سیاره و یه جا بند نمیشه ، مدام یه طرفه ولی خب احتمالا محل زندگی مشترکش خوزستان باشه !! <br>پیشنهاد میدم اگه جنوبی هستید در فصل سرما خواستگاری کنید ، قطعا تاثیر گذاره😂 تو گرما آدم حوصله خودشم‌ نداره ،‌ تو هوای دو نفره بیاید !! بعد از بارون ؛ یا یه روز سرد زمستونی !! 😍💕🌸</strong></span></p><p><span style="font-size:14px;"><strong>من اگه کسی جواب رد بهم بده دیگه ازش چیزی نمیخوام ، بعضی از مردا چرا وقتی جواب رد می شنون بازم تکرار میکنن ؟!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/233/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زن قانع ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/232</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/232</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 14:14:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[" زن بساز و قانع مرد رو فقیر میکنه !! "
در ۹۹ درصد موارد این قضیه درسته !!! وقتی چیزی از مرد نمیخوای و با شرایطش خودتو وفق میدی ، اونم تلاش بیشتری نمیکنه .. لذا در همون سطح میمونه ؛ ولی اگه توقعت رو ببری بالا مجبور میشه خودشو به سطح توقعت برسونه !! اینو بارها و بارها دیدم ..
خیلی خوبه درک کردن شرایط...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>" زن بساز و قانع مرد رو فقیر میکنه !! "<br>در ۹۹ درصد موارد این قضیه درسته !!! وقتی چیزی از مرد نمیخوای و با شرایطش خودتو وفق میدی ، اونم تلاش بیشتری نمیکنه .. لذا در همون سطح میمونه ؛ ولی اگه توقعت رو ببری بالا مجبور میشه خودشو به سطح توقعت برسونه !! اینو بارها و بارها دیدم ..<br>خیلی خوبه درک کردن شرایط همسر ، یا فشار نیاوردن بهش وقتی میدونی تمام تلاششو داره میکنه ، ولی اگه تشخیص دادی که میتونه بیشتر کار کنه فشاره رو بیار 😄<br>به نفع هر دو تاتونه قطعا !!</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/232/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>31</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شما را چه شده است ؟!</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/231</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/231</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 03:03:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آدمای یه هفته پیش بلاگیکس ، آدمای این هفته ی بلاگیکس نبودن !!! یه چیزی تغییر کرده بود این هفته انگار ، ولی نمیدونم چی !!! بی حوصله ؟! کم انرژی ؟! خسته؟! دلخور ؟! نمیدااانم .. ولی شما همون آدمای یه ماه پیش نیستید .. ☹️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>آدمای یه هفته پیش بلاگیکس ، آدمای این هفته ی بلاگیکس نبودن !!! یه چیزی تغییر کرده بود این هفته انگار ، ولی نمیدونم چی !!! بی حوصله ؟! کم انرژی ؟! خسته؟! دلخور ؟! نمیدااانم .. ولی شما همون آدمای یه ماه پیش نیستید .. ☹️</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/231/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>27</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کربلایی مهربون ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/230</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/230</guid>
		<pubDate>Thu, 06 Aug 2026 18:18:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رفیق صمیمی بابام و عموم بود ، به شدت مرد آروم و مهربون و با اخلاقی بود ، تن صداش برعکس جنوبیا ، خیلی پایین بود !! با بابام میرفت بنایی ، آدم حلال خور و با غیرت و با شرافتی بود ، خونه شون پشت خونه ما تو کوچه بالایی بود ، یه لیمو شیرین تو حیاطشون بود که قسمتیش میوفتاد تو حیاط خونه ما (الان لیمو ترشه)...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>رفیق صمیمی بابام و عموم بود ، به شدت مرد آروم و مهربون و با اخلاقی بود ، تن صداش برعکس جنوبیا ، خیلی پایین بود !! با بابام میرفت بنایی ، آدم حلال خور و با غیرت و با شرافتی بود ، خونه شون پشت خونه ما تو کوچه بالایی بود ، یه لیمو شیرین تو حیاطشون بود که قسمتیش میوفتاد تو حیاط خونه ما (الان لیمو ترشه) ، کربلایی می گفت هر بخشی از این درختا تو خونه هرکی افتاد سهم خودشه ، بابا هم ما رو روی شونه ش بلند میکرد میگفت بچینید و همون جا نوش جان میکردیم ؛ هر بار لیمو شیرین میخورم یاد کربلایی بوشهر و اون روزا میوفتم !! هر شب میرفت خونه عموم و با هم از خاطرات قدیم میگفتن و منچ بازی میکردن ، عموم که فوت کرد میرفت جلو مغازه پیش بابا ، اونقدر بابام قبولش داشت که گفت نرگسو واسه داداشم محمد خواستگاری کنیم ، محمدم بچه سر به زیری بود و اهل زندگی و کار !! واسه همین سریع جواب بله رو گرفتیم !!  قبل از عروسی کربلایی گفت نمیخواد جشن بگیرید و هزینشو بدیم به بچه ها ؛ بابا قبول نکرد ؛ گفت از این سر شهر تا اون سر شهرو باید دعوت کنم و یه عروسی خیلی بزرگ واسه داداشم گرفت !! <br>اولین سالی که ایرانی ها پیاده می رفتن اربعین ، کربلایی جزو گروه اولی ها رفت و چندتایی از آشناها رو هم با خودش برد ؛ بابا به شدت روی بچه هاش حساسه ، می گفت خطرات هست ، اون موقع داعش رو هنوز بود ، انتحاری میزدن و بابا مخالف رفتنم بود ؛ کربلایی تنها کسی بود که می تونست بابا رو راضی کنه ؛ گفت من اسما رو گردن میگیرم و مسئولیتش با خودمه ، میخوام ببرمش و بابا راضی شد که برم ، هیچوقت یادم نمیره اولین بار کی دست منو به کربلا رسوند ، و اینجوری شد که راه کربلا واسه من باز شد و الان تنهایی با کاروانا میرم و بابا خیالش راحته که از پس خودم برمیام !! <br>یادمه تابستون بود و چندتا از دختراش باردار بودن ، تو همون تابستون ماشاءالله چندتا از نوه هاش با هم تو یه ماه به دنیا اومدن ؛ النا و طنین هم نوه های ما بودن و با هم به فاصله سه هفته به دنیا اومدن ، از گوشه و کنار می شنیدیم که می گفت کربلایی بوشهر چندتا چندتا نوه دار میشه ، به مامان من می گفتن دو تا دوتا نوه دار شدی ، و پناه بر خدا از چشم بد ، سحر آجیم نزدیک سه ماه تا یه قدمی مرگ رفت بعد از زایمانش ؛ النا موقع تولد کتفش درومد ، کربلایی بوشهر هم یهویی یه معده درد شدید اومد سراغش و وقتی رفت دکتر بهش جواب رد دادن و گفتن حالش حال جالبی نیست و ....<br>یک سال با این بیماری لعنتی دست و پنجه نرم کرد ؛ اربعین رسیده بود و کیفشو آماده کرد و گفت میخوام برم ؛ ولی واسه بیماریش خانوادش اجازه ندادن بهش ، چون نمیتونست هر غذایی رو بخوره و باید میکسش میکردن تا معده ش توان هضمشو داشته باشه ؛ همون سال با حسرتی که از کربلا تو دلش مونده بود ، دقیقا روز اربعین فوت کرد ، سال ۱۳۹۹ ..😢<br>قبلش خواب کربلا رو دیده بود و یقین دارم روحش همیشه تو همون خاک و کنار ضریح امام حسینه !!<br>با چه عزت و ارزشی به خاک سپرده شد ، و همیشه همه جا به نیکی ازش یاد میشه !! روز تشییعش وقتی گفتن آیا کسی هست که حقی به گردنش داشته باشه ، هممون میدونستیم هیشکی نیست !! انقدر که آدم حلال و بی آزاری بود !!<br>چند ماه بعد از فوتش از نجف ، از حرم امام علی(ع) با خانوادش تماس گرفتن و سراغشو گرفتن ، گفتن کربلایی فوت کرده ، گفتن تو صحن حضرت زهرا اسمش رو دیواره صحن حک شده ، چون کربلایی بدون اینکه کسی بفهمه یواشکی چندماه رفته بود و اونجا بنایی انجام داده بود 😢<br>همینقدر آدم بی ریا و باخدایی بود ، اهل نمایش و ریا نبود هیچوقت !! حتی یادمه وقتی کربلا بودیم رو بعضی از موکبا نوشته بودن به بنا نیاز داریم ، به شوخی به ما می گفت میتونید خودتون برید تا کربلا تا من برم کمکشون ؟! ما به شوخی می گرفتیم ولی خودش میدونست چرا اینو گفته !!<br>امسال انقدر همه چیز عجله ای شد که یادم رفت عکسشو ببرم ، ولی هر سال عکسشو میزدم پشت کوله کربلام و به یادش قدم برمیداشتم ، وقتی میرسیدم به گنبد حضرت ابوالفضل به یادش سلام میدادم و میگفتم امسالم تونستم دستتو به حرم برسونم !! به جبران همه سالهایی که منو گردن گرفتی و دستمو به اینجا رسوندی !! <br>قطعا روحش در آرامشه ، قطعا جایگاه بالایی پیش خدا و اهل بیت داره ، ولی ممنون میشم شادی روح اموات خودتون و کربلایی ما فاتحه و صلواتی بفرستید !!🌸✨️<br>پ.ن : به رسم پنجشنبه ها ..</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/230/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سطح توقع ..</title>
		<link>https://asma72.blogix.ir/post/228</link>
		<guid isPermaLink="true">https://asma72.blogix.ir/post/228</guid>
		<pubDate>Thu, 06 Aug 2026 01:01:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بهش تبریک تولد گفتم ،‌ تشکر کرد ، بعدش نوشته دلخوریم ازت و قهریم (خودش و دوست مشترکمون ) ، من سالهاست که اگه هر کدوم از اطرافیانم حتی بهم بگن قهرن ، پیگیری نمیکنم ، یعنی حوصله این کارارو ندارم ، من بدی ای از خودم سراغ ندارم و هرچی هست قطعا از جانب خودشونه ،‌ پس خودشونم آشتی میکنن !! گفتم چرا !؟ گفت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14px;"><strong>بهش تبریک تولد گفتم ،‌ تشکر کرد ، بعدش نوشته دلخوریم ازت و قهریم (خودش و دوست مشترکمون ) ، من سالهاست که اگه هر کدوم از اطرافیانم حتی بهم بگن قهرن ، پیگیری نمیکنم ، یعنی حوصله این کارارو ندارم ، من بدی ای از خودم سراغ ندارم و هرچی هست قطعا از جانب خودشونه ،‌ پس خودشونم آشتی میکنن !! گفتم چرا !؟ گفت تهرانو که زدن تو سراغ ما رو نگرفتی ببینی مردیم یا زنده !!!! خیلی تلاش کردم که گاردمو زیاد بالا نبرم و در ملایمت جواب بدم !!! گفتم اگه دغدغه هامو تا هزار هم شماره گذاری کنم ، اینکه فلانی چرا سراغمو نگرفت؛ به جرات میگم آخرین دغدغه م هم نیست !! پس برو خدا رو شکر کن که سطح دغدغه هاتون همینقدره !!! گفتم منی که تو اینستا رگباااری استوری میذاشتم همیشه ؛ از قبل دی ماه تو سکوت بودم حتی وقتی نت اومد بازم من سکوت بودم ، باید توقع داشته باشم ازم بپرسن کجایی چرا نیستی ؟! تو این شرایط کشور دنبال این چیزا باشم ؟!<br>هرچند خداییش میپرسیدن و پیام میدادن که اینستا بدون خودت حال نمیده و فعالیت کن و ..<br>گفتم ما بچه های پونزده ساله نیستیم که درک نداشته باشیم از شرایط و ندونیم الان دیگه هر کسی سرش تو زندگی خودشه و دنبال کار و زندگیشه !!! <br>اصلا درک نمی کنم این سطح از توقع رو ، چون خودم ابدا آدم گله کردن و توقع داشتن از دیگران نیستم !! بعدشم جنگ چند ماهه تو جنوبه !! تو جنگ اولی خدایی من زنگ زدم بهشون پیام دادم ، حتی کلی دعاشون میکردم !! جنگای بعدی دیگه حوصله م نشد ، یعنی رو حالتی بودم که اهواز و ماهشهرم که زدن و دختر خاله و دختر داییم اونجا بودن ؛ با اینکه نگرانشون بودم ، از بقیه احوالشونو می پرسیدم!! از حرف زدن با گوشی به شدت فراری ام و بدم میاد !!!<br>براش هم اسکرین فرستادم گفتم بین من یه بار به تو و دو بار به فلانی زنگ زدم خودتون جواب ندادید ، گفت ما قهر بودیم !! 😐😐😐 <br>کاش آدمایی که از من ذره ای توقع دارن تا ابد سمت من پیداشون نشه ، اصلا علاقه ای به بودن آدمای متوقع ندارم ؛ والا بخدا !!! این همه دوست و رفیق تو شهرای مختلف دارم ؛ بگردم تو لیست ببینم کجا رو زدن هی زنگ و پیام و .. !! در توان من نیست واقعیتش .. هرکی میخواد ناراحت شه هم بشه !!! این رفتارای بچه بازی و نا بالغانه چیه!!!!<br>اولویتم سالهاست که فقط خودمم و تلاش واسه حال خوبم !!! هرچی معرفت به خرج دادم نوش جونشون ؛ ولی توقع های این مدلی اگه به وجود بیاد دیگه نیستم من !! یه وقتایی آدم حالش خوب نیست خب ، باید درک بشه یا نه !!! تازه من توقع ندارم کسی حالمو بپرسه ، میگم فقط بذارید تو حال خودم باشم !!!! <br>بعد یکی اینجوری میگه عجیبه برام !!! 😒</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://asma72.blogix.ir/post/228/comment</comments>
		<dc:creator>🍭 اسما ..🍭</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>